ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

صفحات ۳۳۱ و ۳۳۲


558       انسان در ابتدا مایل است که ا تفاوتها را صرفا ویژگی های مخصوص شخصیتی بداند که برای افراد عجیب است. اما هر شخصی که دانشی کامل از طبیعت انسانی داشته باشد به سرعت کشف می کند که تفاوت هرگز از سنخ موارد فردی جدا نیست بلکه از سنخ گرایشاتی است بسیار عمومی تر از موردی هستند که تجربه روانشناختی محدودی چنین می پندارد. در حقیقت همانطور که احتمالا در فصلهای سابق توجه کرده اید، این امر تمایزی اساسی است گاهی کاملا واضح است و گاهی پرابهام است اما همواره وقتی انسان با اشخاصی سر و کار دارد که شخصیتشان در هر صورت، برجسته است. چنین مردمی تنها در میان انسانها تحصیل کرده یافت نمی شوند بلکه در همه طبقات جامعه وجود دارند، بنابراین تیپهای ما در کارگران و کشاورزان کم تعدادتر از اعضای بسیار خاص جامعه نمی باشد. جنسیت هم در این امر تفاوتی ایجاد نمی کند؛ در زنانی از همه طبقات هم همان تضاد آشکار است. اگر تنها مسأله از نوع انتخاب هشیار و عمدی بود، چنین گستره وسیعی به ندرت می توانست رخ دهد. در آن وضعیت یقینا می شد یک رویکرد خاص را در یک طبقه خاص از مردم یافت که با تحصیلات و زمینه ای عمومی و به همان نسبت مکان یابی شده یافت. اما این امر هرگز چنین نیست؛ بر عکس تیپها به نظر می رسد که کاملا به صورت تصادفی چیده شده باشند. در درون یک خانواده ممکن است کودکی درونگرا باشد و دیگری برونگرا. از آن رو که وقایع نشان می دهند که تیپ-رویکری پدیده ای عمومی است که دارای توزیع تصادفی آشکار است، این امر نمی تواند از سنخ قضاوت هشیار یا توجه هشیار باشد بلکه بایستی به علتی ناهشیار و غریزی مربوط باشد. درنتیجه به عنوان پدیده روانشناختی عمومی نقیض تیپ باید نوعی پایه زیستی داشته باشد.

559       ارتباط میان سابجکت و آبجکت، از لحاظ زیستی، همواره نوعی تطبیق است زیرا هر رابطه ای میان سابجکت و آبجکت دارای این پیش فرض است که بر یکدیگر تأثیر متقابل می گذارند. تطابق به این تغییرات دائمی منجر می شود. درنتیجه رویکردهای تیپیکال به آبجکت، فرایندهای تطابق هستند. در طبیعت دو نوع تطابق ذاتا مختلف وجود دارد که بقای موجود زنده را تضمین می کنند. یکی به نرخ بالای باروری منجر می شود، با قدرتهای اندک دفاعی و دوره کوتاه تر زندگی برای موجود بی جفت؛ و دیگری منجر به مجهز نمودن فرد با روشهای متعددی برای بقا به اضافه نرخ پایین باروری. به نظر من می رسد که این تمایز بیولوژیکی را نمی توان صرفا هم سنگ دانست بلکه پایه واقعی دو حالت واقعی روانشناختی ماست. به ذکر همین نکته کلی بسنده می کنم. کافی است توجه شود که طبیعت عجیب برونگرا پیوسته او را به گسترش و مطرح کردن خویش به هر گونه می کشاند حال آنکه رویکرد درونگرا آن است که از خوئیش در مقابل همه نیازهایی که از خارج آمده است حمایت کند، انرژی خویش را از راه دور نمودن آن از آبجکتها ذخیره کند که در نتیجه آن وضعیتش تحکیم می گردد. شهود بلیک زمانی که انسان را به دو طبقه "پرکار" و "پر ولع" تقسیم کرد منحرف نشد. درست همانطوری که از لحاظ زیستی این دو حالت تطبیق به شکلی مساوی خوب کار می کنند و در راه خویش موفق هستند، این امر درباره گرایشات تیپیکال نیست همین گونه است. یکی از آن دو با روابطی پر کثرت به غایت خویش می رسد و دیگری از راه انحصار گرایی این کار را می کند.

صفحه ۳۳۰



555       استوالد ادعا نمی کند که تقسیم بندی تیپی او بی عیب و نقص است به گونه ای که هر ناظری را بتوان به یکی از تیپها متعلق دانست. اما او دارای این عقیده است که "انسانهای واقعا بزرگ" یقینا می توانند با توجه به سرعت عکس العمل،  در یکی از گروه ها طبقه بندی شود در حالیکه طبقه دیگر با توجه به سرعت عکس العمل، در حالیکه "عموم مردم با فراوانی بسیار بیشتری حیطه میانی را اشغال می کنند(پاراگرافهای 372 به بعد) به عنوان نتیجه دوست دارم توجه دهم که سرگذشتهای استوالد شامل موادی است که نسبتا دارای تأثیر بسیار باارزشی بر روانشناسی تیپها می باشد و به شدت نمایشگر همراهی تیپ رمانتیک با تیپ برونگرا و همراهی تیپ کلاسیک با درونگراست.



فصل دهم


شرح کلی تیپها

1.مقدمه

556         در صفحات پیش رو به توضیحی کلی از تیپهای روانشناختی می پردازم و در ابتدا با دو تیپی شروع می کنم که نامشان را درونگرا و برونگرا گزارده ام. در ادامه به توضیح دو تیپ خاصتر می پردازم که غرابتشان از این واقعیت برخاسته است که تک تک اشخاص عمدتا به وسیله این متمایزترین عملکردش تنظیم و تطبیق می شود. نام مورد اول را attitude-types می گذارم که با جهت علاقه شان یا حرکت لیبیدو جهت یافته است و نام مورد بعدی را function-types می گذارم.

557       ویژگی مشخصه attitude-types همانگونه که مکررا در فصول سابق تأکید نموده ام، attitude شان به آبجکت است. Attitude درونگرا از نوع abstracting است؛ نهایتا، او همواره اساسا بر خارج نمودن لیبیدو از آبجکت تعمد می ورزد، گویا که مجبور بوده است که از تسلط آبجکت بر او جلوگیری نماید. در مقابل، تیپ برونگرا رابطه ای مثبت با آبجکت دارد. او اهمیتش را بدان حد صحه می گذارد که attitude سابجکتیو به طور پیوسته به آبجکت وابسته است و جهت یافته است. آبجکت هیچگاه نمی تواند برای او ارزش کافی داشته باشد و بر اهمیتش باید همواره افزوده شود. آن دو تیپ آنقدر با هم تفاوت دارند و آنچنان مانند تضادی کوبنده حضور دارند که هر وقت مطرح شوند، وجودشان حتی برای یک فرد عامی کاملا محسوس می شود. همه کس آن مردم تودار، اسرارآمیز و نسبتا خجالتی را که بیشترین تضاد ممکن با انسانهای رک، اجتماعی و شاد و یا دست کم شخصیتهای بامحبت و دوستی پذیر که با همه رابطه خوبی دارند یا با همه دعوا دارند اما همیشه با مردم مرتبطند و به جای خود از آنها هم اثر می پذیرند.

صفحات ۳۲۸ و ۳۲۹


552       توضیحات استوالد در خصوص کندی درونگرا برای واکنش نشان دادن به نظر من کافی نمی آید. دلیل کافی ارائه نشده است که بتواند اثبات کند که هلموتز دارای واکنشی کند بوده است. او صرفا واکنشهای درونی و نه بیرونی انجام می داده است. او با دانشجویش همدلی نکرده بود و از اینرو نمی دانست که او به چه چیز احتیاج دارد. Attitude او کاملا به تفکرات خودش معطوف بود؛ در نتیجه او به نیاز شخصی دانشجو واکنش نمی داد بلکه به تفکراتی که سوال دانشجو در ذهن او ایجاد کرده بود واکنش نشان می داد، و او آنقدر سریع و کامل پاسخ می داد که فورا متوجه ارتباط دیگری می شد که در آن حال از سنجش و پاسخ دادن آن به شکل پیشرفته و abstract ناتوان بود. این امر به این دلیل کند بودن بیش از حد تفکرش نبود بلکه به این دلیل بود که در آن لحظه محال بود که محتوای کامل مسأله را که گمان می برد، در آن حال به چنگ آورد. بدون لحاظ اینکه آن دانشجو هیچ تصوری از چنین مسأله ای را نداشته است، طبیعتا فکر می کرد که این همان مطلبی است که باید به آن بپردازد و اگر صرفا نگاه کوتاهی می انداخت می فهمید که آن دانشجو برای ادامه کار به چه نیاز دارد، می توانست توصیه ای بیش از حد ساده و پیش پا افتاده در همان لحظه ارائه کند. اما به دلیل درونگرا بودنش با روحیات دیگران تعامل نمی کرد؛ همراهی او معطوف به درون و مشکلات تئوریکی خودش می گردید و صرفا بافتن رشته ای می شد که از مشکل دانشجو درست شده بود اما کاملا مغایر با نیازهای او بود. از دیدگاه آکادمیک چنین attitude ای بجز تأثیر نامطلوبی که می گذارد، کاملا نامناسب است. معلم درونگرا به هر صورت کند است، قدری نامتعارف است، حتی کودن است؛ به این دلیل است که هم در میان همکاران و هم در اجتماع بزرگتر از آن، دست کم گرفته می شود تا روزی که تفکراتش توسط محققان دیگر طرح و گستره شود.


 

552         گاوس ریاضیدان آنقدر از تدریس بیزار بود که معمولا به شاگردانش اطلاع می داد که دوره درسی او احتمالا هیچگاه برگزار نخواهد شد، و او امید داشت به این وسیله از ناراحتی خود از ضرورت تدریس به آنها جلوگیری کند. تدریس برای او نفرت آور بود زیرا مجبور بود "نتایج علمی را در درسها بدون آنکه تک تک کلمات متن را بررسی و اصلاح بیان کند." اجبار برای ارائه یافته هایش برای دیگران برایش مانند آن بود که در حضور غریبه ها با لباس شب ظاهر شود"(پ380) در اینجا استوالد دست بر همان نکته ای می گذارد که سابقا اشاره نمودیم – ناخرسندی درونگرا از هر چیزی بجز ارتباطات کاملا بیروح.



554         استوالد اشاره می کند که رمانتیک معمولا مجبور می گردد که به دلیل خستگی مضاعف نسبتا قبل از موقع از کار دست بکشد. استوالد این امر را نیز به سرعت بیشتر واکنش می دهد. از آنجاییکه به نظر من سرعت واکنش ذهنی هنوز خیلی با آنچه به لحاظ علمی شرح شده است فاصله دارد، و هنوز هیچ اثباتی که واکنشهای خارجی سریعتر از موارد داخلی باشند وجود ندارد، به نظرم چنین می آید که خستگی اولیه کاشف برونگرا باید آن گونه که واکنشهای خارجی مخصوص تیپ او ارتباط دارد، لزوما خیلی با سرعت واکنش مرتبط نباشد. او خیلی زود شروع به انتشار آثار می کند، به سرعت مشهور می گردد و به زودی فعالیتی شدید دست می زند، هم از نظر آکادمیک و هم از نظر نویسندگی؛ او روابط شخصی را در میان حوزه وسیعی از دوستان و آشنایان ایجاد می کند و بجز این موارد، علاقه ای غیرعادی به توسعه شاگردانش پیدا می کند. پیش کسوت درونگرا دیرتر به انتشار می پردازد؛ آثارش یکی پس از دیگری در فواصلی طولانی تر به موفقیت می رسد و معمولا در بیان، دچار کشمکش است؛ از تکرار یک موضوع دوری می شود مگر آنکه چیزی کاملا جدید بتواند از میان آنها معرفی شود. سبک موجز و مختصری که در مطالب علمی دارد، که در آن اغلب از اشاره به راهی که از آن به نتایج می رسد صرفنظر کرده است، از هر فهم عمومی یا قبولی اثرش جلوگیری می کند که حاصل آن، ناشناخته ماندن او می گردد. تنفر او از تدریس باعث می شود شاگرد پیدا نکند؛ عدم شهرت، باعث محرومیت او از ارتباطات با دامنه وسیعی از آشنایان می گردد؛ نه تنها از سر ضرورت بلکه حتی به انتخاب خود عموما زندگی اش مانند بازنشسته هاست. از اینرو از خطر آنکه خودش را خیلی با دست و دلبازی خرج کند اجتناب می کند. واکنشهای درونی اش او را مستمرا به راه باریکی از تحقیقاتش عقب می راند؛ این امرو به خودی خود بسیار متوقع است، که همانطوریکه زمان می گذرد بسیار خسته کننده می شود زیرا هیچ هزینه اتفاقی به نفع دیگران مجاز نمی گردد. این وضعیت به این دلیل پیچیده می گردد که موفقیت عمومی رمانتیک اثری نیروبخش دارد اما این امر درباره تیپ کلاسیک که در نتیجه برای دستیابی به صرف رضایتمندی اش مجبور به تکمیل تکارهای تحقیقاتی اش می شود، غالبا انکار می گردد. با توجه به این امور، خستگی نسبتا زودرس نابغه رمانتیک، اگر وقتی قابل نمایش شود، به نظرم می آید که بیشتر به واکنش خارجی مربوط باشد تا به واکنش پذیری ای سریعتر.

صفحات ۳۲۶ و ۳۲۷



550         بنابراین هنگامی که استوالد می گوید که "بلوغ ذهنی زود" مشخصه تیپ رومانتیک است، ما باید بیفزاییم که با وجود آنکه این امر کاملا درست است، تیپ کلاسیک دقیقا همانگونه برای بلوغ زود تواناست اما محصولاتش را در درون خودش مخفی می سازد، البته این امر عامدا صورت نمی گیرد بلکه عامل آن ناتوانی برای بیان فوری است. در نتیجه تمایز نارسای احساس، نوعی غرابت در درونگرا باقی می ماند که نوعی عقب ماندگی واقعی در روابط شخصی اش با بقیه مردم است. شخصیت بیرونی او آنقدر نامطمئن و نامعلوم است و او خودش از این لحاظ آنقدر حساس است که تنها زمانی جرأت می کند که در مقابل جمع ظاهر شود که آنچه می خواهد عرضه کند محصولی کامل باشد. ترجیح می دهد بجای آنکه درباره کارش تعریف کند بگذارد خود آن کار او را نشان دهد. نتیجه طبیعی چنین attitude ای ظهور بسیار با تأخیر بر صحنه دنیاست، تا آن حد که به سادگی به بلوغ دیررس متهم می شود. اما این قضاوت سطحی این حقیقت را نادیده می گیرد که عقب ماندگی برونگرای متمایز به خارج و با بلوغ زودرس در رابطه اش با دنیای درونی آشکار کاملا درونی است. این امر بعدها تنها در بعضی ناپختگی های اخلاقی یا –همانگونه که اغلب رخ می دهد – در نارسایی شگفت آور تفکر آشکار می شود. مطابق نظر استوالد وضعیتهای توسعه و رشد برای تیپ رومانتیک مناسب تر از تیپ کلاسیک است. ظاهر متقاعد کننده آن تیپ در مقابل جمع و عکس العملهای خارجی ای که انجام می دهد باعث می شود فورا با اهمیت گردد. به این صورت بسیاری روابط باارزش به سرعت ایجاد می شود که باعث غنای کارش می شود و به آن پهنا می بخشد(پاراگراف 374)، حال آنکه کلاسیک مخفی می ماند و فقدان روابط شخصی او با دیگران توسعه دامنه کاری اش را محدود می کند اما فعالیت او عمق می یابد و کارش ارزشی مانا خواهد داشت.



551       هر دو تیپ توانایی اشتیاق دارند. آنچه قلب برونگرا را پر می کند از دهانش جاری می شود اما اشتیاق درونگرا همان چیزی است که بر لبهایش مهر سکوت می زند. او دیگران را علاقمند نمی کند و در نتیجه همکارانی با استعداد مشابه خودش ندارد. حتی اگر تمایلی برای انتقال دانشش داشته باشد با آن روش مختصری که ابراز می کند و نافهمی گیج کننده ای را که تولید می کند کافی است که تلاشهای دیگر او را برای ارتباط بی نتیجه بگذارد و اغلب چنین می شود که هیچ کس گمان نیست که حرفی بجز امور عادی برای گفتن داشته باشد. روش بیان او، "شخصیت" او در یک نگاه سطحی، پیش پا افتاده می نماید حال آنکه دیدگاه رمانتیک ذاتا "جذاب" می نماید و هنر برآوردن این تأثیر را از راه درست یا غلط را درک می کند. او با چرب زبانی زمینه ای مناسب برای ایده های درخشانش فراهم می کند و خلأهایی فکری اش را از دید عموم دور می دارد. در نتیجه تأکیدی را که استوالد بر مشاغل آکادمیک رمانتیکها می ورزد بسیار به این موضوع مرتبط است. شخصی با تیپ رمانتیک به شاگردانش اهمیت می دهد و می داند چه کلمه ای را در چه موقعی به کار برد. اما شخصی که تیپ کلاسیک دارد در تفکرات و مشکلات خودش فرو می رود و مشکلاتی را که شاگردانش در فهم او دارند کاملا نادیده می گیرد. استوالد درباره هلموتز می گوید:


صرف نظر از تدریس اعجاب آمیز، تجربه فراوان و ذهنی پر از خلاقیت که دارا بود، او هیچگاه معلم خوبی نبود. او هیچگاه به موقع واکنش نشان نمی داد بلکه این کار را مدت زیادی بعد از آن انجام می داد. هرگاه با سوال دانشجویی در آزمایشگاه مواجه می شد، قول می داد که درباره اش فکر کند و چندین روز طول می کشید تا جواب را به دانشجو بدهد. این مسأله موجب چنان وضعیت ناگواری گردید که او تنها در موارد نادری در آینده توانست ارتباطی میان مشکلی که تجربه کرده بود و نظریه ای که به خوبی سامان یافته بود درباره مسأله ای عمومی که متعاقبا برایش شرح داده می شد بیابد. او نه تنها برآورنده نیازی که هر تازه کاری به آن شدیدا اتکا می کند نبود، بلکه هیچ راهنمایی ای را که متناسب با دانشجو و به منظور ارتقاء وضعیت تازه کارانه دانشجو و تسلط بر موضوع درس بود را نمی توانست ارائه کند. همه این نقایص مستقیما به ناتوانی معلم در واکننش فوری به نیازهای دانشجو صورت می گیرد پس وقتی که واکنش مطلوب رخ می دهد، دیگر تأثیری نمی گذارد.

صفحات ۳۲۴ و ۳۲۵



543         تیپ کلاسیک در تولید کندی می کند و معمولا رسیده ترین میوه ذهنش را در زمانی نسبتا دیر در زندگی به بار می آورد(پاراگراف 89). ویژگی غیرمیرای تیپ کلاسیک طبق نظر استوالد عبارتست از "احتیاج مطلق برای دست نخورده ماندن در انظار عمومی"(پاراگراف 94).  به منظور جبران "فقدان تأثیر شخصی، تیپ کلاسیک به تأثیری بسیار موثر تر از طریق مکتوباتش اطمینان می یابد. (پاراگراف 100)



544       اما به نظر می رسد که برای این تأثیر محدودیتهایی وجود داشته باشد همانگونه که بخش زیر که از سرگذشت هلمولتز استخراج شده است آن را تأیید می کند. در زمانی که هلموتز مشغول تحقیقات ریاضی درباره تأثیرات شوک های القایی بود، همکار او دو بیوس- ریموند به آن دانشمند چنین نوشت: "لطفا از این کلام برداشت اشتباهی  نکنید – شما اهتمام بسیار بیشتری وقف به تفکیک خود از دیدگاه علمی تان بنمایید و خودتان را به جای کسانی بگذارید که اصلا نمی دانند جریان چیست یا آنکه چیست که شما می خواهید درباره اش صحبت کنید." هلمولتز چنین پاسخ داد: "این بار من واقعا در مقاله ام زحمت کشیدم و گمان کردم که لااقل از آن راضی خواهم بود." نظری که استوالد داد این بود: "او هرگز به دیدگاه خواننده توجه نمی کند زیرا مطابق تیپ کلاسیکی که دارد، برای خود می نویسد به گونه ای که نمایش آن برایش دست نیافتنی می نماید حال آنکه این امر برای دیگران اینگونه نیست." آنچه را دو بویس رموند در همان نامه به هلموتز می گوید کاملا ویژه است: "رساله تان را می خوانم و خلاصه ای را که دفعات متعددی بدون فهم آنچه واقعا انجام داده اید یا روشی که به کار بسته اید... نهایتا توانستم روش تان را دریابم و به تدریج دارم مقاله تان را می فهمم."



545       این قضیه ای کاملا معمولی در زندگی تیپ کلاسیکی است که در "مرتبط نگه داشتن ذهن دیگران به ذهن خویش" هیچگاه موفق نبوده یا به ندرت موفقیت داشته است.(پاراگراف 100) این امر نشان می دهد که تأثیری که از طریق مکتوباتش به او نسبت داده شده است عمدتا مربوط به پس از مرگ است یعنی پس از زمانی ظاهر می شود که از کارهایش احیا گردیده شده باشد، آنگونه که در مورد روبرت مایر رخ داده است. به علاوه، مکتوبات او غالبا غیر قانع کننده و غیر انگیزاننده به نظر می رسند که فاقد هر گونه تقاضای شخصی مستقیم می باشد زیرا هر چه باشد انسان آنگونه که می نویسد به همان میزان نمودی از خودش است که صحبت می کند یا تدریس می نماید. از اینرو هر تأثیری که تیپ کلاسیک به کار می برد، بسیار بیشتر بر ویژگی های تحریکی خارجی مکتوباتش دارد تا بر این حقیقت که اینها همگی همان باقیمانده های نهایی او هستند و اینکه تنها از طریق آنهاست که دستاوردش می تواند از نو بنا شود. از توضیحات استوالد باز آشکار می شود که تیپ کلاسیک به ندرت با آنچه او در حال انجام دادن است و راهی که آن را انجام می دهد، ارتباط برقرار می کند اما بدون توجه به اینکه اجتماع او درباره راهی که بدان دست یافته است هیچگونه توجهی ندارد. آشکار است که روش کار برای او اهمیت کمی دارد درست بدان دلیل که صمیمانه ترین آنها با شخصیت او، که امری است که همواره در پس زمینه خویش قرار می دهد، در آمیخته اند.



546         استوالد این دو تیپش را با طبایع چهارگانه کهن مقایسه می کند، با توجهی خاص به سرعت واکنشی که در دید او بنیادین است. واکنشهای کند به طبایع بلغمی و سودایی مرتب است که واکنشهایی سریع هستند که دموی و صفرایی هستند. او به دموی به دید تیپهای متوسط می نگرد حال آنکه تیپهای صفرایی وسودایی در نزد او اغراقهای بیمارگونه ای هستند که دارای ویژگی اساسی می باشند.



547       اگر انسان از دید سرگذشتهای هامفری داوی و لیبیگ از یک جهت و رابرت مایر و فارادی از جهت دیگر نگاهی بیندازد، به آسانی می تواند ببیند که موارد اول آشکارا رمانتیک، دموی و صفرایی است در حالیکه موارد دیگر به همان میزان کلاسیک، بلغمی و سودایی هستند. این مشاهدات استوالد به نظرم کاملا قانع کننده می باشد، زیرا ایده طبایع چهارگانه به احتمال زیاد بر  همان اصول تجربه محور تیپهای کلاسیک و رمانتیک استوالد بنا شده است. آشکار است که این انواع دیگری در معنای affectivity می باشند، که بدین معناست که با واکنشهای افکتیو نمایش مرتبط می باشند. اما این دسته بندی از دیدگاه روانشناختی، سطحی می باشد؛ تنها از طریق ظواهر قضاوت می کند. بر طبق آن، انسانی که از حیث بیرونی آرام است و در رفتار خود به چشم نمی آید، طبیعتی بلغمی دارد. او بلغمی به نظر می رسد و درنتیجه در گروه بلغمی رده بندی می شود. در واقع او هر چیزی ممکن است باشد بجز بلغمی. او ممکن است دارای طبیعتی عمیقا حساس باشد، حتی طبیعتی عاطفی، که دارای درونگرایی است که خودش را با عاطفه از طریق بزرگترین آرامش خارجی ابراز می دارد. جردن در تیپولوژی خود به این امر توجه می کند. او تنها تأثیر سطحی را مبنای قضاوت قرار نداده است، بلکه با دیدی عمیقتر نسبت به طبیعت انسان. عوامل تشخیص استوالد مانند تقسیم بندی قدیمی برای طبایع بر پایه ظواهر بنا شده اند. تیپ رمانتیک او با واکنش سریع خارجی مشخص گردیده است؛ تیپ کلاسیک ممکن است دقیقا به همان سرعت واکنش نماید اما این واکنش درونی است.



548         با خواندن سرگذشتهای استوالد، با نگاه اولیه می توان دید که تیپ رومانتیک به برونگرا مرتبط است و تیپ کلاسیک به درونگرا. هوموری دوی و لیبیگ نمونه های کاملی از این امر هستند و مایر و فارادی نمونه های خوبی برای مورد دیگر می باشند. واکنش خارجی ویژگی برونگرا است، درست همانطوری که واکنش inward نشانه درونگراست. برونگرا در ابراز خویش هیچ گونه  مشکل خاصی ندارد؛ وی حضور خویش را تقریبا غیر داوطلبانه می داند زیرا کل طبیعتش به سمت خارج به سوی آبجک می رود. او خودش را به سادگی به جهان می دهد به شکلی که رضایتبخش و قابل قبول باشد و هواره حتی وقتی که ناگوار است، قابل فهم است. به دلیل واکنش سریع و تخلیه عاطفه اش، محتویات ارزشمند و بی ارزش psychic با یکدیگر به یک آبجکت پروژکت داده می شوند؛ او با روشهایی جذاب و نیز تفکرات و افکتهای جدی واکنش نشان خواهد داد. به همین دلیل این محتویات جزئیات مطلوب کوچکی خواهند داشت و در نتیجه به سادگی فهمیده می شوند؛ توالی سریع واکنشهای فوری مجموعه image هایی را تولید می کند که راهی را که او پیروی کرده است و وسایلی راکه از طریق آنها به هدفش رسیده است را به عموم نشان می دهد.



549       از طرف دیگر شخص درونگرا که تقریبا کاملا از درون واکنش می کند معمولا نمی تواند هیچ واکنشی را بجز به صورتهای انفجاری افکت تخلیه کند. او آنها را سرکوب می کند، با آنکه ممکن است آنها به تندی برونگرا باشند. آنها در سطح ظاهر نمی شوند، از اینرو شخص درونگرا به سادگی ممکن است نشان کندی را ایجاد کند. از آنجاییکه واکنشهای فوری همواره قویا شخص هستند، شخص برونگرا نمی تواند  از تصدیق شخصیت خویش باز ایستد. شخص درونگرا شخصیت خویش را از طریق سرکوب همه واکنشهای فوری اش مخفی می دارد. همدردی نه هدف اوست و نه انتقال محتویات به آبجکت، بلکه نسبتا abstraction ای از آبجکت است. او بجای تخلیه فوری واکنشهایش ترجیح می دهد که قبل از آنکه محصول نهایی تولید شود، آنها را به مدتی طولانی به شکلی درونی  گسترش می دهد. تلاش دائمی او عبارتست از محصول را از همه روابط شخصی خالی گرداند. ثمره پخته کار درونی مستمر، آن به دنیا به شکلی بسیار abstract و شخصی ناشده وارد می شود. پس فهم مشکل می شود زیرا عموم مردم فاقد دانش مراحل ابتدایی و راهی که به نتیجه اش می رسد، هستند. او رابطه ای شخصی با عموم هم ندارد زیرا شخص درنگرا با سرکوب کردن خویش شخصیت خویش را از دید عمومی بپوشاند. اما غالبا تنها رابطه شخصی است که باعث فهمی می گردد که فهم عقلانی صرف از بین می برد. این امر هنگامی که درباره ایجاد درونگرا قضاوت می کنیم رخ می دهد باید دائما در ذهن تولید شود. معمولا انسان درباره درونگرا به بدی آگاه می شود زیرا سلف واقعی اش دیدنی نیست. ناتوانی او در واکنش خارجی فوری شخصیتش را مخفی نگه می دارد. در نتیجه اگر هم موفقیتهایش او را آبجکتی محبوب قرار دهد، زندگی اش دامنه ای کافی برای تفسیرهای تخیلی و پروژکشنها را برای او فراهم می کند.