ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

صفحات ۳۱۵ و ۳۱۶

ه – مذهبی بودن در مقابل غیر مذهبی بودن 

528         اعتبار این تقابل طبعا به تعریف مذهبی بودن باز می گردد. اگر جیمز آن را کاملا از دیدگاه ایده آلیستی از آنرو که attitude ای است که در آن ایده های مذهبی (که در تقابل با احساسات هستند) نقش اساسی داند، در نظر بگیرد، در آن صورت مطمئنا حق دارد که شدید الذهن را غیر مذهبی بداند. اما تفکر جیمز آنقدر وسیع و انسانی است که به ندرت از دیدن آنکه یک attitude  مذهبی که بتواند به همان خوبی با احساسات تعیین شود فروگذاری کرده ات. او خودش می گوید: "اما احترام ما برای وقایع همه مذهبی گرایی را خنثی نکرده است. آن خودش تقریبا مذهبی است. خلقیات علمی ما بادیانت است."

 

 

529         بجای تکریم ایده هایی "جاودانی"، شخص تجربه محور اعتقاد نسبتا مذهبی به وقایع دارد. از حیث روانشناختی تفاوتی نمی کند که یک شخص با ایده خدا جهت گرفته باشد یا با ایده ماده و یا آنکه وقایع تعیین کنندگان attitude او رفعت یافته باشند. تنها هنگامی که این جهت گیری خالص گردد شایسته نام "مذهبی" می شود. در چنین دیدگاه متعالی، وقایع دارای همان ارزشی هستند که مانند ایده image آغازین، مطلق باشند که اثری است که توسط تصادم بر psyche او انسان برای میلیونها سال با وقایع سخت واقعیت باقی مانده است. به هر حال از نقطه نظر روانشناختی تسلیم محض وقایع شدن هیچگاه نمی تواند "غیرمذهبی" دانسته شود. در حقیقت اشخاص شدید الذهن، دینی تجربه محور دارند درست همانطور که افراد ظریف الذهن دینی ایده آلیستی دارند. از ویژگی های دوران فرهنگی عصر حاضر این پدیده است که علم تحت سلطه آبجکت و دین تحت سلطه سابجکت قرار گرفته است. یعنی با ایده سابجکتیو- چرا که ایده مجبور بود جایی پس از آنکه از مکان خود در علم توسط سابجکت ousted شده باشد پناه گیرد. اگر دین در این معنا به عنوان پدیده فرهنگ فهمیده شود در آن صورت جیمز در اینکه شخص تجربه محور را غیر مذهبی دانسته است  حق دارد. اما صرفا از این جهت زیرا از بدین دلیل که فیلسوفان علم گروهی جدا از مردم نیستند، تیپهای آنها نیز دامنه ای ورای فیلسوف تا همه نوع انسانیت متمدنی را در بر می گیرد. بر پایه این امور کلی یقینا روا نمی باشد که نیمی از جامعه را در طبقه غیرمذهبی جای دهیم. ما از شناسایی ابعاد روانی انسانها اولیه هم این را می دانیم که نقش مذهبی جزئی حیاتی از psyche است و همیشه و در همه جا هر قدر هم که تفکیک ناشده باشد یافت می گردد.

 

 

530         به علت عدم وجود چنین محدودیتی در مفهوم جیمز از "دین" باید بار دیگر فرض بگیریم که عواطفش او را از راه منحرف کرده است که بسیار امر محتملی است.

 

 

و- اعتقاد به اختیار در مقابل اعتقاد به جبر

 

530         این تضاد از لحاظ روانشناختی بسیار جالب است. احتمال دارد که به این معنا باشد که شخص تجربه محور تفکری سطحی داشته باشد، اتصال ضروری میان علت و نتیجه بدیهی انگاشته شده است. شخص تجربه محور توسط آبجکت تأکید شده جهت یافته است گویا او توسط واقعیت خارجی به کار انداخته شده است و با مفهوم ضرورت تأثیری که در پی علت می آید تحت تأثیر قرار می گیرد. به لحاظ روانشناختی کاملا طبیعی است که تأثیر ناگزیری اتصال سطحی باید خود را به چنان attitude ای تحمیل کند. اتحاد فرایندهای psychic درونی با وقایع خارجی از ابتدا تلویحا بیان شده است زیرا برای اتحاد مجموع قابل ملاحظه ای فعالیت سابجکت درباره زندگی خودش به شکل ناخودآگاهی در آبجکت ذخیره شده است. تیپ empathetic بدینوسیله با آبجکت ادغام شده است با اینکه چنان احساس می کند که آبجکت با او ادغام شده است؛ اما هر وقت که ارزش آبجکت مورد تأکید واقع شود، به ناگاه اهمیتی به نظر می رسد که به نوبه خود سابجکت را مورد تأثیر قرار می دهد در حالیکه او را به حالت dissimilation از خودش می کشاند. روانشناسی انسانی همانگونه  که هر روانشناس تجربه کننده ای بر اثر تجربیات روزانه می داند، بوقلمون صفت است بنابراین هرگاه آبجکت غلبه می یابد، همانندی به آبجکت پدید می آید. اتحاد با love-object هیچ گونه نقشی در روانشناسی تحلیلی ایفا نمی کند و با نمونه های dissimilation به نفع توتم حیوانی یا روح نیاکانی به کثرت در ویژگیهای روانی انسانهای اولیه یافت می شود. بد نام کردن قدیسان در قرون وسطی و حتی در عصر حاضر پدیده ای مشابه است. در Imitatio Christi، dissimilation یک قاعده رفعت یافته است.

 

صفحات ۳۱۳ و ۳۱۴

 

 

525         اینکه جیمز "شدید الذهن ها را هم به "sensationalistic" و هم به "ماتریالیستیک" ترجمه نموده است (و بعلاوه به "غیرمذهبی") باعث تقویت بیشتر این احتمال می شود که او در ذهن خود همان تناقضی را داشته که من دارم. ماتریالیسم، در فهم کاملی که می توان از آن داشت، attitude ایست که توسط ارزشهای مادی جهت یافته است. – به عبارت دیگر نوعی sensationalism اخلاقی است. از اینروست که ویژگی جیمز می تواند نمایشگر تصویر بسیار ناپسندی باشد اگر ما قصد داشتیم که با این عبارت معنای عمومی آنها را نسبت دهیم. این امر به درستی آن چیزی نیست که جیمز در صدد بیان آن بوده است. کلماتی را که او درباره این تیپها آورده است برای زدودن چنین سوء تفاهماتی کفایت نمی کند. این تصور ما که "آنچه را که او در ذهن داشت عمدتا عبارت از معنای فلسفی آن عبارات بوده است" خطا نیست. در این تعبیر ماتریالیسم یقینا attitude  ای است که با ارزشهای مادی جهت گیری شده است. اما این ارزشها در قیاس با واقعیت آبجکتیو و ملموس مبتنی بر واقعیت (و نه بر لذتجویی) هستند. نقیض آن در عبارت فخیم فلسفی از ایده، عبارتست از ایده آلیسم. در اینجا نمی توان ایده آلیسمی اخلاقی را مدنظر دانست زیرا در آن صورت مجبور خواهیم بود که بر خلاف قصد جیمز، چنین تصور کنیم که منظور او از ماتریالیسم، attitude ای بوده باشد که متمایل به ارزشهای واقعی است، بار دیگر در مقامی قرار می گیریم که در این attitude، ویژگی برونگرایی را بیابیم تا آنکه شک های ما از میان برود. ما تا بحال دیده ایم که ایده آلیسم فلسفی با ایدئولوگیسم درونگراییده متناظر است. اما ایده آلیسم اخلاقی ویژگی مخصوص درونگرایی نیست زیرا که شخص ماتریالیست می تواند از حیث اخلاقی ایده آلیست هم باشد.

 

 

د-  خوشبینی در مقابل بدبینی

 

526          من بسیار در این مورد که آیا می توان این دو امر متضاد در طبع انسانی را در تیپهای جیمز به کار برد، تردید دارم.ست؟ مثلا آیا تفکر تجربه محور داروین هم بدبینانه است؟ در نزد کسی که نگاهی ایده آلیستی به جهان دارد و به نوع دیگر از دریچه احساسات غیرآگاهانه پروژکت شده اش می نگرد یقینا داروین شخصی بدبین است. اما این امر به معنای آن نیست که خود شخص تجربه محور، نگاهی بدبینانه به جهان دارد. یا بار دیگر به علت تیپولوژی ویلیام جیمز آیا می توان گفت که شوپنهاور متفکر، که نگاهی کاملا ایده آلیستی به جهان دارد(مانند ایده آلیسم خالص در اپانیشادها) احتمالا یک فرد خوشبین است؟ کانت که شخصا تیپی شدیدا درونگرایانه داشت مانند تجربه محورهای بزرگ از هر امر خوشبینی و بدبینی به دور است.

 

 

527         بنابراین به نظرم می آید که این تقابل، هیچ ارتباطی به تیپهای جیمز ندارد. همانطوری که درونگرایان خوشبین داریم، برونگرایان خوشبین هم داریم و هر دوی آنها می توانند بدبین باشند، اما خیلی محتمل است که جیمز بر اثر یک پروژکشن ناخودآگاه به این اشتباه دچار شده باشد. از دیدگاه ایده آلیستی نگاه مادی یا تجربه محورانه یا پوزیتویستی به جهان کاملا ملال آور به نظر می آید و لاجرم احساس بدبینانه ای به آن فرد می دهد. اما همان نوع نگاه به جهان در نظر آن شخص برای کسی که ایمان خودش را بر خدای "مادی" نهاده است خوشبینانه به نظر می آید. برای شخص ایده آلیست نگاه ماتریالیستی باعث ترس و اضطراب است. زیرا منبع اصلی قدرت آن – یعنی تحسین فعال و فهم تصاویر آغازین – سست شده است. چنین نگاهی به جهان در نظر او کاملا بدبینانه به نظر می رسد، زیرا هر امیدی برای دیدن ایده ابدی ای را که در واقعیت مجسم شده است، از او می گیرد. دنیایی که صرفا از واقعیاتی که به معنای بی خانمانی تبعیدی و دائمی است. بنابراین از آنجاییکه جیمز دیدگاه ماتریالیستی و بدبینانه را با هم معادل می پندارد، می توانیم استنباط کنیم که او شخصا طرفدار ایده آلیسم است – چنین استنتاجی را می توان به راحتی از شواهد فراوان دیگری از زندگی این فیلسوف تقویت نمود. این امر بجز آن، می تواند توضیح دهد که چرا سه لقب نسبتا شک برانگیز یعنی "sensationalistic"، "ماتریالیستی" و "غیرمذهبی" بر انسانهای شدید الذهن تحمیل شده اند. این استنتاج در ادامه توسط آن عبارت در پراگماتیسم تأیید شده است که جیمز تنفر دوجانبه این دو تیپ را به دیدار گردشگران بوستونی و ساکنان کریپل کریک تشبیه می کند(پاورقی 13)این مقایسه است که تقریبا چاپلوسی تیپ دیگر را ایجاد نکرده است و به فرد اجازه می دهد که یک ناخرسندی عاطفی پدید آورد که حتی عدالت خواهی شدید که نمی تواند آن را کاملا از بین ببرد. این نقطه ضعف کوچک در نظر من دلیل جالبی است برای نشان دادن علت تفاوتهای متقابلا آزارگر میان این دو تیپ. شاید قدری کم اهمیت به نظر آید که از این عدم تطابقهای احساس چنین نکته ای را در یابم اما در اثر تجربیات متعدد متقاعد شده ام که تنها چنین احساساتی که در زمینه کمین می کنند هستند که حتی از زیباترین استدلال و فهم مسدود شده جانبداری می کنند. تصور اینکه ساکنان کریل کریک هم ممکن است به گردشگران بوستونی به دیده بدبینی بنگرند، کار سختی نیست.

 

13-پراگماتیسم صفحه13: بوستونیها به لحاظ هنرشناسی(ظاهرا) دیدگاه روشنفکرانه ای دارند که شایان توجه است. کریپل کریک بخشی از کولارودو است. "هر تیپ، تیپ دیگر را مادون خود می داند؛ اما تحقیر در یک مورد با سرخوشی درآمیخته است، در مورد دیگر از میان رفتن ترس وجود دارد.

 

صفحه ۳۱۲

 

 

ب-intellectualism در مقابل sensationalism 

523          Sensationalism گویای تجربه گرایی شدید است. تجربه شخصی را به حکم منبع منحصر به فرد و انحصاری دانش را فرض می گیرد. Sensationalistic attitude کاملا توسط آبجکتهای حس جهت یافته است. آشکار است که منظور جمیز یک sensationalism عقلانی و نه هنرشناسانه است و بدین دلیل است که "intellectualism" واژه دقیقا مناسبی برای عدد متضاد نمی باشد. از لحاظ روانشناختی، intellectualism عبارتست از attitude ای که ارزش اصلی تعیین کننده برای intellect برای شناخت به سطح شناختی را می دهد. اما با چنین attitude ای من می توانم  یک sensationalist هم باشم مثلا وقتی که تفکر من با مفاهیم concrete ای که همگی از تجربه حسی اشغال شده است. به همان دلیل، شخص empiricist ممکن است که intellectualistic باشد.  اصطلاحات Intellectualism و rationalism در فلسفه به شکل گیج کننده ای به کار رفته اند، بنابراین در این حالت نیز انسان می بایست تا آن حدی که sensationalism نیز در اصل صرف یک تجربه گرایی شدید باشد از ایدئولوگیسم به عنوان متضاد sensationalism استفاده کند.

 

 

 ج- ایده آلیسم در مقابل ماتریالسیم 

524            ممکن است تا این زمان کسی به این فکر رسیده باشد که منظور جیمز از "sensationalism"، چیزی جز تجربه گرایی شدید یعنی  sensationalism عقلانی به آن صورتی که در بالا تصورش رفته است، نمی باشد یا اینکه منظور او از "sensationalism"، واقعا "امر شهوانی" بوده است – که خصوصیتی است که به sensation به عنوان نقشی کاملا جدا از عقل مربوط است.منظورم از عبارت "مرتبط با sensation" ، شهوت است اما نه به معنای رابطه جنسی بلکه به معنای attitude ای روانشناختی که در آن عامل جهت دهنده و تعیین کننده، به اندازه ای که صرف واقعیت تحریک حسی است، مورد تأکید واقع نشده است. این attitude را می توان غیر ارادی دانست زیرا که کل ذهنیت به تأثیرات حسی وابسته است و به حد نهایی خود می رسد. آبجکت نه به شکل انتزاعی شناخته شده است و نه مورد تأکید واقع شده است اما با همان طبیعت و بودنش تأثیری می گذارد، در حالیکه سابجکت منحصرا توسط تأثیرات حسی ای که با آبجکت موکد می گردند، جهت داده شده است. این attitude ممکن است که با ذهنیتی ابتدایی مطابقت داشته باشد، این تضاد و پیامد، عبارتست از attitude شهودی، که با احساس فوری و درکی که از تفکر یا احساس ناشی نشده است مشخص می شود اما ترکیبی جدایی ناپذیر از هر دوست. دقیقا همانطوری که آبجکت حس در مقابل سابجکت درک کننده قرار می گیرد، محتوای psychic نیز به عنوان امری کمابیش توهمی در مقابل شهودی قرار می گیرد.

صفحه ۳۱۱

 

اما این ملامت چیزی بجز پروژکشن حالات روانی برونگرا نمی باشد زیرا که تیپ تفکری فعال برای فرایندهای تفکری اش انرژی ای را به خود جلب می کند که از هیچ یک از انتخاب خودسرانه و نه از تجربه نیست بلکه از قالب کارآمد درونی است که attitude درونگراییش فعال گردیده است. او متوجه این منبع نمی باشد زیرا که به دلیل فقدان محتوای پیشینی او می تواند ایده را تنها پس از آنکه بدان شکل داده باشد تشخیص دهد که به معنای آن است که قالبی که تفکرش را بر شواهد تجربه تحمیل می کند و تنها می تواند از طریق انباشتگی و مقایسه تجربیات به ایده برسد. این دو تیپ با هم تقابلی قابل توجه دارند: یکی از آنها ماده را خارج از idea ناخودآگاه خودش شکل می دهد و اثر آن به تجربه منتهی می شود؛ تیپ دیگر اجازه می دهد که توسط ماده ای که شامل پروژکشن ناخودآگاه است و در نتیجه به یک idea می رسد. امری ذاتا آزار دهنده درباره تعارض attitude وجود دارد و در نهایت این امر موجب داغترین و بیهوده ترین مباحثات علمی می گردد.

 

 

522         امیدوارم که مباحثی که تابحال گفته شد بتواند به خوبی نشانگر این دیدگاه من باشد که rationalism یعنی تعالی خرد به حد یک قاعده بیشتر به تجربه گرایی می خورد تا "ایده آلیسم". اما تضاد این امر "ماتریالیسم" خواهد بود و ما بعید است که بتوانیم بگوییم که متضاد ماتریالیست، ایده آلیست ideologist باشد. تاریخ فلسفه نشان می دهد که ماتریالیست هم می تواند به همان صورت اغلبی در تفکرش ideaological باشد یعنی وقتی که او به شکل تجربه گرایانه تفکر نمی کند اما با ایده عمومی ماده شروع می کند.

صفحه ۳۱۰

 

520         در اینجا شخص برونگرا می گوید: من عباراتی را که دارای ویژگی خاصی هستند را مشخص کرده ام. در حالیکه شخص درونگرا "مفاهیم عمومی" مانند حافظه، دلیل، هوش و غیره "توانایی های ذهنی" هستند یعنی نقشهای ساده اساسی ای هستند که انبوه فرایندهای psychic ای را که توسط آنها اداره می شود را تشکیل می دهند. برای تجربه گرای برونگرا، آنها چیزی بجز مفاهیم ثانویه اقتباسی که جزئیات فرایندهای ابتدایی مهمی برای او هستند، چیزی نیست. بدون شک از این دیدگاه چنین مفاهیمی نباید دور زده شوند بلکه عملا انسان باید "هر وقت ممکن باشد آنها را به حد عوامل ساده خود تقلیل دهد" پر واضح است که برای شخص تجربه گرا هیچ چیز بجز تفکر تقلیل گرا اصلا ممکن نیست، زیرا برای او مفاهیم عمومی صرفا مشتقاتی از تجربه هستند. او هیچ "مفهوم عقلانی" یعنی هیچ ایده پیشینی را تشخیص نمی دهد زیرا تفکر منفعلانه و appreceptive به تصورات حسی متمایل است. در اثر این نگرش آبجکت همواره مورد تأکید قرار می گیرد؛ آن عاملی است که او را به درون بینی و تعقلات پیچیده وا می دارد و این امور به وجود مفاهیمی کلی محتاجند که تنها گروه های خاصی از پدیده های تحت یک عنوان جمعی را می توانند در بر بگیرند. بنابراین مفهوم عمومی طبیعتا به عامل درجه دومی مبدل می شود که وجود واقعی جدایی از زبان ندارد.

 

 

521         در نتیجه علم می تواند تسلیم تعقل، تخیل و غیره شود تا آن زمان که واقعیات ابتدایی ای که توسط حواس درک می شوند، تنها اموری هستند که حضور واقعی دارند بدون آنکه حقی داشته باشد که وجودی مستقل داشته باشد. اما در زمانی که درباره شخص درونگرا، تفکر توسط ارزشگزاری فعال جهت گرفته باشد، عقل، تخیل و بقیه امور ارزش نقشهای اساسی را کسب می کنند، که به تواناییهای ذهنی یا مشغله هایی مربوطند که از درون فعالیت می کند، زیرا برای او تکیه ارزش بر مفهوم است و بر فرایندهای ابتدایی ای که توسط مفهوم اجرا و انجام می شوند. این نحوه تفکر از ابتدا ساختگی است. این امر باعث تنظیم جوهره تجربه می گردد در مسیر خطوط مفهوم می شود و آن را به عنوان "مغز مایه" برای ایده ها استفاده می کند. در اینجا مفهوم عبارتست از عاملی که به سبب قدرت درونی اش که امر تجربه شده را به چنگ آورده و شکل می دهد. شخص برونگرا چنین می پندارد که منبع این قدرت صرفا انتخابی خودسرانه و یا بجز آن عبارتست از عمومیت بخشی نارس تجربیاتی که به خودی خود محدودند. شخص درونگرا که از خصوصیات روحی فرایندهای فکری خودش ناآگاه است و حتی ممکن است که  مد تجربه گرایی به عنوان اصل هدایتگر خودپذیرفته باشد، در مواجهه با این سرزنش بی دفاع باشد.