تیپ کلاسیک در تولید کندی می کند و معمولا رسیده ترین میوه ذهنش را در زمانی نسبتا دیر در زندگی به بار می آورد(پاراگراف 89). ویژگی غیرمیرای تیپ کلاسیک طبق نظر استوالد عبارتست از "احتیاج مطلق برای دست نخورده ماندن در انظار عمومی"(پاراگراف 94). به منظور جبران "فقدان تأثیر شخصی، تیپ کلاسیک به تأثیری بسیار موثر تر از طریق مکتوباتش اطمینان می یابد. (پاراگراف 100)
544 اما به نظر می رسد که برای این تأثیر محدودیتهایی وجود داشته باشد همانگونه که بخش زیر که از سرگذشت هلمولتز استخراج شده است آن را تأیید می کند. در زمانی که هلموتز مشغول تحقیقات ریاضی درباره تأثیرات شوک های القایی بود، همکار او دو بیوس- ریموند به آن دانشمند چنین نوشت: "لطفا از این کلام برداشت اشتباهی نکنید – شما اهتمام بسیار بیشتری وقف به تفکیک خود از دیدگاه علمی تان بنمایید و خودتان را به جای کسانی بگذارید که اصلا نمی دانند جریان چیست یا آنکه چیست که شما می خواهید درباره اش صحبت کنید." هلمولتز چنین پاسخ داد: "این بار من واقعا در مقاله ام زحمت کشیدم و گمان کردم که لااقل از آن راضی خواهم بود." نظری که استالد داد این بود: "او هرگز به دیدگاه خواننده توجه نمی کند زیرا مطابق تیپ کلاسیکی که دارد، برای خود می نویسد به گونه ای که نمایش آن برایش دست نیافتنی می نماید حال آنکه این امر برای دیگران اینگونه نیست." آنچه را دو بویس رموند در همان نامه به هلموتز می گوید کاملا ویژه است: "رساله تان را می خوانم و خلاصه ای را که دفعات متعددی بدون فهم آنچه واقعا انجام داده اید یا روشی که به کار بسته اید... نهایتا توانستم روش تان را دریابم و به تدریج دارم مقاله تان را می فهمم."
541 تعارض میان این دو "حقیقت" نیازمند attitude ای پراگماتیک است اگر به دیده انصاف به دیدگاه دیگر نگریسته شود. با اینحال با آنکه نمی توان از آن صرفنظر نمود، پراگماتیسم بیش از حد از این کار دوری می جوید و همواره ناگزیر به خشکاندن خلاقیت منجر می شود. راه حل این تعارض میان امور متضاد نه می تواند از مصالحه عقلانی conceptualism بیاید و نه از ارزیابی پراگماتیک ارزش کاربردی دیدگاه هایی که منطقا سازگار نیستند می آید اما تنها از رفتار مثبت خلاقیتی که امور متضاد را به عنوان عناصر ضروری انتظام جذب می نماید، همانگونه که حرکت عضلانی تنظیم یافته به innervation گروه های عضلانی رقیب وابسته است. پراگماتیسم نمی تواند چیزی بیش از یک attitudeانتقالی باشد که از طریق میان برداشتن تعصبات راه را برای رفتار خلاقانه مهیا می نماید. جیمز و برگسون نشانه های راهی هستند که فلسفه آلمانی – نه ازنوع آکادمیک – مدتی است که بافته شده است. اما در حقیقت این نیچه بود که با خشونتی از نوع خود، راه آینده را ترسیم نمود. رفتار خلاقانه او درست به اندازه ریشه ای خود پراگماتیسم، پا را از حد راه حل پراگماتیک غیررضایتبخش برای تأیید ارزش حالی یک حقیقت، فراتر می گذارد، در حالیکه از یکجانبه گری بی حاصل خارق العاده و conceptualism ناخودآگاه پس از ابه لاردیان پا فراتر گذارد و هنوز هم ارتفاعهایی هست که باید پیموده شود.
فصل نهم
مسئله تیپ در زندگی نامه ها
542 همانگونه که خارج از انتظار نیست، زندگی نامه نیز در مسأله تیپهای روانشناسی نقش ایفا می کند. این امر را عموما به ویلیام استوالد مدیون هستیم که با مقایسه زندگی نامه های تعدادی از دانشمندان مشهور، توانست نظامی از متضادهای معمول روانشناختی برپا کند که نامشان را تیپهای کلاسیک و رمانتیک نامید.
با اینکه مورد اول(کلاسیک) دارای ویژگی کمال همه جانبه تک تک آثار می باشد، و در عین حال با خلق و خویی نسبتا انزوا طلب و شخصیتی که تأثیرات کمی بر محیط اطرافش دارد، تیپ رمانتیک به نظر می رسد که دقیقا درباره ویژگی های متضاد منطقی باشد. غرابت او خیلی به تکمیل هر یک از آثار فردی به گونه ای که در تنوع و اصالت چشمگیر آثار مختلفی که یکی پس از دیگری به سرعت از پی هم می آیند و در تأثیر مستقیم و قدرتمندی که او بر معاصرینش دارد.
همچنین باید مورد تأکید واقع شود که سرعت واکنش ذهنی معیاری سرنوشت ساز برای تعیین این امر است که یک دانشمند به کدام تیپ تعلق دارد. کاشفانی که واکنش سریع دارند، رمانتیک ها هستند، آنانی که واکنشی کند تر دارند، کلاسیکها هستند.


ح – دگماتیسم در مقابل شکاکیت
537 در این مورد نیز آسان است که دگماتیسم attitude ای است که دارای par برتری ای است که به ایده می چسبد، با آنکه فهم ناخودآگاهی از ایده لزوما دگماتیک نیست. با اینحال درست است که روش نیرومندی که در آن ایده ای ناخودآگاه خودش را می شناسد به افراد خارج از خود این تأثیر را می رساند که متفکر ایده محور با عقیده ای که تجربه را در قالب ایدئولوژیک ثابتی تحت فشار قرار می دهد، دست به کار می شود. همچنین واضح است که متفکر آبجکت محور درباره همه ایده هایی که از ابتدا هستند شکاک است زیرا نگرانی اولیه اش آن است که به هر آبجکت و هر تجربه ای اجازه دهد که برای خویش صحبت کند، که مزاحمتی برای مفاهیم عمومی ندارد. در این معنا، شکاکیت وضعیتی ضروری برای کل تجربه گرایی است. ما در اینجا زوج متضادهای دیگری نیز داریم که مشابهت ضروری میان تیپهای جیمز و تیپهای خود من را تأیید می کند.
3. انتقاد عمومی به تیپولوژی جیمز
538 به منظور انتقاد به تیپولوژِی جیمز باید در ابتدا تأکید بورزم که این امر تقریبا به شکلی انحصاری با ویژگی های تفکری تیپها مرتبط است. از یک اثر فلسفی به ندرت ممکن است چیز دیگری خواسته نمی شود. اما یکجانبه گری ای که از این تنظیم فلسفی نتیجه می گردد، به سادگی به سر درگمی منتهی می شود. نشان دادن این امر که چنین ویژگیهایی به همان اندازه مشخصه تیپ متضاد است یا حتی تعدادی از آنهاست. مثلا به عنوان مثال تجربه محورهایی هستند که دگماتیک، مذهبی، ایده آلیستیک، intellectualistic، راسیونالیستیک و غیره هستند، درست همانطوری که ایدئولوژیستهایی هستند که ماتریالیستیک، بدبین، جبرگرا، غیرمذهبی و غیره هستند. البته درست است که این عبارات واقعیات شدیدا پیچیده را در بر می گیرند و اینکه همه نوع تفاوتهای زیرکانه را باید به حساب آورد اما این امر هنوز از احتمال سردرگمی نمی کاهد.
539 با نگاهی فردی، عبارات جیمز بیش از حد وسیع هستند و تنها هنگامی که در یک کل نگریسته شوند، تصویری تقریبی از تقابل تیپی ارائه می کند. با آنکه آنها آن را به قاعده ای ساده تقلیل نمی دهند، مکملی ارزشمند برای تصویر این تیپها که از منابع دیگر به دست آورده ایم، تشکیل می دهند. جیمز از آن رو که اولین شخصی بود که به اهمیت فوق العاده خلق و خو در شکل دهی به تفکرات فلسفی گوناگون توجه نمود. کل هدفی که او از این گرایش پراگماتیکی دنبال می کند آشتی دادن اختلافات فلسفی ای است که از تمایزات خلقی ناشی می شود.
540 پراگماتیسم جنبش فلسفی بسیار انشعاب یافته ای است که از فلسفه انگلیسی ریشه گرفته است(پ16) که ارزش "حقیقت" را به خصوصیت و کارآیی کاربردی آن محدود می نماید، بدون توجه به آنکه آیا آن امر از دیدگاهی دیگر مورد تردید قرار گیرد. اینکه جیمز طرح پراگماتیسم خویش را با این تقابل تیپی شروع نموده است، مختص خود اوست که گویی نیاز برای رویکرد پراگماتیک را نشان می دهد و توجیه می کند. بنابراین همان درامی که در قرون وسطی اجرا می شد از نو اجرا شده است. نقطه مقابلی که در آن زمان قالب نومینالیسم را در مقابل رئالیسم گرفت، و آن آبه لارد بود که برای آشتی دادن این دو در "سرمونیسم" یا conceptualism خویش کوشید. اما از آنرو که کاملا عاری از دیدگاه روانشناختی بود، راه حلی را که با کوشش ارائه نموده بود توسط تعصب منطقی و عقلانی از میان رفت. جمیز عمیقتر شد و این تعارض را در سطح روانشناختی اش به چنگ آورد و با راه حلی پراگماتیک به سطح عادی بازگشت. به هر حال نباید هیچ یکی از توهمات را درباره ارزش آن دوست بدارد: پراگماتیسم چیزی بجز امر دم دستی نیست که صرفا تا آن زمانی معتبر است که هیچ منبعی یافت نشده باشد؛ حال آنکه توانایی های عقلانی که با خلق و خو از هم متمایز شده اند، که ممکن است عناصر جدیدی را در قالب مفاهیم فلسفی آشکار سازند. درست است که برگسون به نقش شهود و احتمال وجود "روشی شهودی" توجه داده است، اما این امر در حد یک اشاره است. هر گونه اثبات برای این روش مفقود است و نمی توان آن را به سادگی آن را تهیه دید بدون آنکه در برابر ادعای برگسون که "elan vital" و "duree creatrice" او محصولات شهودند، تاب آورد. بجز این مفاهیم شهودی، که توجیه خود را از این واقعیت می گیرند که حتی در دوران باستان خاصه در دوران نوافلاطونی نیز جاری بوده اند، روش برگسون شهودی نیست بلکه عقلانی است. نیچه استفاده بسیار بیشتری از منبع شهودی نمود و در نتیجه در رهاسازی خویش از محدوده های عقل در شکل دهی ایده های فلسفی اش- آنقدر که شهودش او را به خارج از محدوده های یک نظام فلسفی خالص کشانید و به ایجاد اثری هنری که شدیدا از انتقاد فلسفی دور است، بلادسترس است. البته من درباره کتاب زرتشت- و نه مجموعه کلمات کوتاهش که به دلیل روش عقلانی تفوق جویش مناسب انتقاد فلسفی است، سخن می گویم. اگر کسی می خواست حرفی از روش شهودی زده باشد، بهترین مثال آن به نظر من زرتشت است و در عین حال نشاندهنده آشکاری است از اینکه مسأله را چگونه می توان به روشی غیر عقلانی و با اینحال فلسفی، به چنگ آورد. شوپنهاور و هگل را می توانم به عنوان طلایه داران رویکرد شهودی نیچه نام ببرم، که شوپنهاور به دلیل احساسات شهودی اش چنین تأثیر تعیین کننده ای بر تفکرش داشته است و شوپنهاور به دلیل ایده های شهودی ای که کل شالوده نظام او را تشکیل می دهد. اما در هر دو مورد شهود در درجه نازلتری از عقل قرار داشته است اما این امر در مورد نیچه فوق آن است.

ح – دگماتیسم در مقابل شکاکیت
537 در این مورد نیز آسان است که دگماتیسم attitude ای است که دارای par برتری ای است که به ایده می چسبد، با آنکه فهم ناخودآگاهی از ایده لزوما دگماتیک نیست. با اینحال درست است که روش نیرومندی که در آن ایده ای ناخودآگاه خودش را می شناسد به افراد خارج از خود این تأثیر را می رساند که متفکر ایده محور با عقیده ای که تجربه را در قالب ایدئولوژیک ثابتی تحت فشار قرار می دهد، دست به کار می شود. همچنین واضح است که متفکر آبجکت محور درباره همه ایده هایی که از ابتدا هستند شکاک است زیرا نگرانی اولیه اش آن است که به هر آبجکت و هر تجربه ای اجازه دهد که برای خویش صحبت کند، که مزاحمتی برای مفاهیم عمومی ندارد. در این معنا، شکاکیت وضعیتی ضروری برای کل تجربه گرایی است. ما در اینجا زوج متضادهای دیگری نیز داریم که مشابهت ضروری میان تیپهای جیمز و تیپهای خود من را تأیید می کند.
3. انتقاد عمومی به تیپولوژی جیمز
538 به منظور انتقاد به تیپولوژِی جیمز باید در ابتدا تأکید بورزم که این امر تقریبا به شکلی انحصاری با ویژگی های تفکری تیپها مرتبط است. از یک اثر فلسفی به ندرت ممکن است چیز دیگری خواسته نمی شود. اما یکجانبه گری ای که از این تنظیم فلسفی نتیجه می گردد، به سادگی به سر درگمی منتهی می شود. نشان دادن این امر که چنین ویژگیهایی به همان اندازه مشخصه تیپ متضاد است یا حتی تعدادی از آنهاست. مثلا به عنوان مثال تجربه محورهایی هستند که دگماتیک، مذهبی، ایده آلیستیک، intellectualistic، راسیونالیستیک و غیره هستند، درست همانطوری که ایدئولوژیستهایی هستند که ماتریالیستیک، بدبین، جبرگرا، غیرمذهبی و غیره هستند. البته درست است که این عبارات واقعیات شدیدا پیچیده را در بر می گیرند و اینکه همه نوع تفاوتهای زیرکانه را باید به حساب آورد اما این امر هنوز از احتمال سردرگمی نمی کاهد.
539 با نگاهی فردی، عبارات جیمز بیش از حد وسیع هستند و تنها هنگامی که در یک کل نگریسته شوند، تصویری تقریبی از تقابل تیپی ارائه می کند. با آنکه آنها آن را به قاعده ای ساده تقلیل نمی دهند، مکملی ارزشمند برای تصویر این تیپها که از منابع دیگر به دست آورده ایم، تشکیل می دهند. جیمز از آن رو که اولین شخصی بود که به اهمیت فوق العاده خلق و خو در شکل دهی به تفکرات فلسفی گوناگون توجه نمود. کل هدفی که او از این گرایش پراگماتیکی دنبال می کند آشتی دادن اختلافات فلسفی ای است که از تمایزات خلقی ناشی می شود.
540 پراگماتیسم جنبش فلسفی بسیار انشعاب یافته ای است که از فلسفه انگلیسی ریشه گرفته است(پ16) که ارزش "حقیقت" را به خصوصیت و کارآیی کاربردی آن محدود می نماید، بدون توجه به آنکه آیا آن امر از دیدگاهی دیگر مورد تردید قرار گیرد. اینکه جیمز طرح پراگماتیسم خویش را با این تقابل تیپی شروع نموده است، مختص خود اوست که گویی نیاز برای رویکرد پراگماتیک را نشان می دهد و توجیه می کند. بنابراین همان درامی که در قرون وسطی اجرا می شد از نو اجرا شده است. نقطه مقابلی که در آن زمان قالب نومینالیسم را در مقابل رئالیسم گرفت، و آن آبه لارد بود که برای آشتی دادن این دو در "سرمونیسم" یا conceptualism خویش کوشید. اما از آنرو که کاملا عاری از دیدگاه روانشناختی بود، راه حلی را که با کوشش ارائه نموده بود توسط تعصب منطقی و عقلانی از میان رفت. جمیز عمیقتر شد و این تعارض را در سطح روانشناختی اش به چنگ آورد و با راه حلی پراگماتیک به سطح عادی بازگشت. به هر حال نباید هیچ یکی از توهمات را درباره ارزش آن دوست بدارد: پراگماتیسم چیزی بجز امر دم دستی نیست که صرفا تا آن زمانی معتبر است که هیچ منبعی یافت نشده باشد؛ حال آنکه توانایی های عقلانی که با خلق و خو از هم متمایز شده اند، که ممکن است عناصر جدیدی را در قالب مفاهیم فلسفی آشکار سازند. درست است که برگسون به نقش شهود و احتمال وجود "روشی شهودی" توجه داده است، اما این امر در حد یک اشاره است. هر گونه اثبات برای این روش مفقود است و نمی توان آن را به سادگی آن را تهیه دید بدون آنکه در برابر ادعای برگسون که "elan vital" و "duree creatrice" او محصولات شهودند، تاب آورد. بجز این مفاهیم شهودی، که توجیه خود را از این واقعیت می گیرند که حتی در دوران باستان خاصه در دوران نوافلاطونی نیز جاری بوده اند، روش برگسون شهودی نیست بلکه عقلانی است. نیچه استفاده بسیار بیشتری از منبع شهودی نمود و در نتیجه در رهاسازی خویش از محدوده های عقل در شکل دهی ایده های فلسفی اش- آنقدر که شهودش او را به خارج از محدوده های یک نظام فلسفی خالص کشانید و به ایجاد اثری هنری که شدیدا از انتقاد فلسفی دور است، بلادسترس است. البته من درباره کتاب زرتشت- و نه مجموعه کلمات کوتاهش که به دلیل روش عقلانی تفوق جویش مناسب انتقاد فلسفی است، سخن می گویم. اگر کسی می خواست حرفی از روش شهودی زده باشد، بهترین مثال آن به نظر من زرتشت است و در عین حال نشاندهنده آشکاری است از اینکه مسأله را چگونه می توان به روشی غیر عقلانی و با اینحال فلسفی، به چنگ آورد. شوپنهاور و هگل را می توانم به عنوان طلایه داران رویکرد شهودی نیچه نام ببرم، که شوپنهاور به دلیل احساسات شهودی اش چنین تأثیر تعیین کننده ای بر تفکرش داشته است و شوپنهاور به دلیل ایده های شهودی ای که کل شالوده نظام او را تشکیل می دهد. اما در هر دو مورد شهود در درجه نازلتری از عقل قرار داشته است اما این امر در مورد نیچه فوق آن است.

532 در نگاه به این توانایی بی چون و چرای psyche انسانی برای dissimilation، انتقال ارتباطات سطحی(casual) آبجکتیو به سابجکت را به راحتی می توان درک نمود. سپس psyche دستخوش تأثیر اعتبار انحصاری اصل سطحی است. به منظور مبارزه با قدرت غلبه کننده این تأثیر به کل زرادخانه تئوری دانش است. این امر در ادامه بر اثر این واقعیت که خود طبیعت attitude تجربه محور شخص را از اعتقاد به آزادی درونی باز می دارد، زیرا هیچ دلیل یا احتمال وجود دلیلی در اینجا نمی رود. در جهت مقابل، احساس آزادی مبهم و نامعین در مقابل توده مقاومت ناپذیر براهین منطقی به چه کار می آید؟ در نتیجه جبرگرایی شخص تجربه محور، پیامدی قطعی است به شرط آنکه تفکرش را که تا بدان حد حمل نماید و همانگونه که اغلب چنین می شود، ترجیح ندهد که در دو بخش زندگی کند – یکی مربوط به علم و دیگری مربوط به دینی که از والدین یا از محیطش اخذ نموده است.
533 همانطوری که دیده ایم ایده آلیسم ضرورتا به فعالسازی ناخودآگاهی از ایده منجر می شود. این فعالسازی ممکن است ناشی از نفرتی باشد که برای همدلی ای که برای آینده در زندگی به دست می آید و یا ممکن است به گونه attitude ای پیشینی که توسط طبیعت ایجاد و حمایت شده است، در زمان حیات حاضر باشد(در تجربیاتم به بسیاری از این موارد برخورده ام) در حالت اخیر ایده از ابتدا فعال می گردد با آنکه به دلیل آنکه فاقد محتوا و مسئولیت پذیری می باشد در خودآگاهی ظاهر نمی گردد. با اینحال به حکم آنکه عنصر غالبی درونی نامرئی ای می باشد، بر همه وقایع خارجی مسلط می گردد و نوعی خودگردانی و آزادی خویش را به سابجکت منتقل می کند که در اثر ادغام درونی اش با ایده، به نسبت آبجکت مستقل و آزاد به نظر می رسد. هنگامی که ایده، فاکتور جهت دهنده اصلی باشد، با سابجکت ترکیب می شود به همان کمالی که سابجکت در صدد جذب ایده توسط شکل دادن امور به تجربه می باشد. از اینرو به عنوان نمونه در خصوص این attitude به آبجکت، سابجکت از خود او از میان رفته اما این کار این بار به شکلی معکوس و به نفع ایده صورت گرفته است.
534 image موروثی اولیه کل زمان را پشت سر می گذارد و تغییر می یابد، در حالی که بر کل تجربیات فردی را تقدم یافته و جانشین می گردد. در نتیجه باید دارای قدرتی فراوان باشد. هنگامی که فعال می گردد، احساس قدرت متمایزی را از طریق جذب او به خود از طریق یگانگی درونی ناخودآگاه به سابجکت منتقل می کند. این امر به احساس استقلال یا آزادی و زندگی دائمی او می انجامد( مقایسه کنید با شرط سه گانه کانت: خدا، آزادی و بی اخلاقی) هنگامی که سابجکت در درون او نوسان ایده را بر واقعیت وقایع احساس می کند، ایده آزادی به شکل طبیعی خود را بر او تحمیل می کند. اگر ایده آلیسم او مرکب نباشد، حتما به اختیار معتقد می گردد.
535 تقابلی که در اینجا بررسی گردید، مشخصه ویژه تیپهای ماست. برونگرا با اشتیاقش برای آبجکت، همدلی و یگانگی اش با آبجکت، وابستگی داوطلبانه اش به آبجکت مشخص می گردد. او به همان میزان از آبجکت متأثر است که در جهت ترکیب با آن می کوشد. درونگرا با خود ابرازی اش در مقابل آبجکت مشخص می گردد. وی علیه هر وابستگی به آبجکت مبارزه می کند، همه تأثیراتش را عقب می راند و حتی از آن می ترسد. هرقدر که او بیتشر به ایده وابسته باشد، مقابل واقعیت خارجی بیشتر محافظت می گردد و این امر به او احساس آزادی درونی می دهد – اما او قوای روانی پرقدرت و بسیار قابل توجهی را در این راه خرج می کند.
ز- مونیسم در مقابل پلورالیسم
536 از آنچه ما تا بحال گفته ایم معلوم می شود که attitudehd ای که با ایده جهت یافته است باید به مونیسم بینجامد. این ایده همواره دارای ویژگی طبقاتی می باشد، حال چه از پروسه abstraction ناشی شده باشد و یا به صورت پیشینی در قالبی ناخودآگاه وجود داشته باشد. در حالت اول، اوج بناست، گویا که نقطه علاج ناپذیری که هرچیزی که تحت آن قرار دارد را خلاصه می کند؛ در حالت دوم این قانون گزار ناخودآگاه است که احتمالات و الزامات منطقی تفکر را تنظیم می نماید. در هر دو حالت، ایده بسیار موثر است. با آنکه کثرت ایده ها می تواند وجود داشته باشد، همواره در هر دوره یکی از آنها می تواند بر ایده های دیگر تفوق یابد و عناصر psychic دیگر را به الگویی سلطنتی گرد می آورد. به همین صورت واضح است که attitude آبجکت محور همواره به تکثر اصول گرایش دارد، زیرا کثرت کیفیتهای آبجکتیو موجب کثرت مفاهیم می شود که بدون آن طبیعت آبجکت را نمی توان به شکل درستی تفسیر نمود. گرایش مونیستی ویژگی درونگرایی است و گرایش کثرت گرا ویژگی برونگرایی.
