570 ویژگی رویکرد ناهشیار به حکم آنکه تکمله رویکرد برونگرای آگاه است، یقینا برونگراست. لیبیدو را بر عامل ذهنی تمرکز می بخشد که به معنی آن است که در همه آن نیازها و تقاضاهایی که توسط رویکرد هشیار سرکوب و محدود شده اند. همان گونه که از گفته های سابق دریافت می شود، یک جهت گیری عینی خالص در حد دامنه تکانه های ذهنی، قصدها، نیازها و تمایلات خشونت به خرج می دهد و آنها را از لیبیدویی که حق طبیعی شان است محروم می کند. انسان ماشینی نیست که بتوان مدلش برای بقیه منظورها هم مانند تمایلات گاه به گاه را اتقاء داد، با این امید که با همان تداوم سابق و با راهی کاملا متفاوت بتواند به فعالیت ادامه دهد. او تمام تاریخش را با او حمل می کند، در همان ساختار او تاریخ انسان نوشته شده است. این عنصر تاریخی در انسان نشانگر نیازی ضروری برای آن است که یک اقتصاد فراروانی هوشمند باید جوابش را بدهد. همانندی کامل با آبجکت همواره اعتراض آن اقلیت عناصر سرکوب شده ای را که به گذشته تعلق دارند و از همان اول بوده اند را بر می انگیزاند.
571 از این توجهات عمومی به سادگی می توان دید که چرا تقاضاهای ناهشیار برونگرا دارای ویژگی اولیه، نوزادانه و خود محور هستند. این گفته فروید که از ناهشیار "کاری بجز آرزو بر نمی آید" درباره ناهشیار برونگرا کاملا درست است. سازگاری او با وضعیت عینی و در خود جذب کردن آبجکت مانع از رسیدن تکانه های ذهنی کم قدرت به هشیاری می شود. این تکانه ها(تفکرات، آرزوها، عواطف، نیازها، احساسات و غیره) بسته به میزان سرکوبی، شخصیتی هجومی را پیدا می کنند؛ هر چه توجه کمتری به آنها بشود، نوزادانه تر و کهنتر می گردند. رویکرد هشیار همه انرژی آنها را که فورا قابل ارائه است را از آنها می گیرد و تنها آن انرژی را باقی می گذارد که نمی تواند محرومشان کند. این باقی مانده که هنوز دارای این قدرت هست که دست کم گرفته نشود، را می توان صرفا به گونه غریزه اولیه شرح نمود. غریزه را در یک فرد را هرگز از راه های خودسرانه نمی توان ریشه کن نمود؛ برای تغییر ریشه ای به تغییر آهسته و ارگانیک نسلهای زیادی احتیاج است، زیرا غریزه عبارت انرژیک ظاهر بزک کرده ارگانیسم است.

565 خطری که برونگرا را تهدید می کند اینجاست: درگیر آبجکتها می شود و خود را تماما در آن گم می کند. اختلالهای عملکردی متعاقب، چه عصبی و چه جسمانی، دارای ارزشی جبرانی هستند، زیرا که او را به خود نگهداری ناخواسته وا می دارند. اگر نشانه ها عملکردی باشند، ویژگی عجیب آنها ممکن است وضعیت روانشناختی اش را به قالب نمادین نشان دهد؛ مثلا خواننده ای را در نظر بگیرید که شهرتش به چنان حدی رسیده است که او را به صرف بیش از حد انرژی می کشاند. به ناگاه در می یابد که بر اثر مشکلات عصبی، نت های بالا را نمی تواند اجرا کند. یا شخص دیگری را که با تواضع کار خود را شروع کرده است در نظر بگیرید که به سرعت به یک جایگاه پر نفوذ اجتماعی با دیدگاه وسیع دست می یابد و به ناگاه به همه نشانگان های بیماری کوهستانی(mountain sickness) مبتلا می شود.(پاورقی 2) بار دیگر مردی را در نظر بگیرید که در شرف ازدواج با زنی شکاک صفت است که شیفته اش شده است و او را بیش از اندازه واقعی برآورد می کند، دچار اسپاسم عصبی اوسوفاگوس(oesophagus) می شود و مجبور می شود که خودش را به دو فنجان شیر در روز محدود کند که مصرف هر یک سه ساعت برای او وقت می برد. همه قرارها با آن شخص شیفته به شکل موثری متوقف می شود و چاره دیگری ندارد بجز آنکه خودش را وقف رسیدگی به تغذیه بدنش نماید. یا مردی را که دیگر تاب تحمل فشار کسب و کار پرحجمی که به آن دست زده است ندارد که دچار حملات عصبی تشنگی می گردد و به سرعت قربانی الکلیسم هیستریک می شود.
566 هیستری به نظر من تا کنون پرتعداد ترین نوروز تیپ برونگراست. علامت مشخصه هیستری کلاسیک تفاهمی اغراق آمیز با اشخاصی است که در محیط پیرامونی هستند و تنظیم شرایط پیرامونی ای است که به تقلید منجر می شود. رویکردی دائمی برای آنکه خودش را جذاب کند و تأثیری ایجاد کند، ویژگی اساسی هیستریک است. پیامد طبیعی این امر تلقین پذیری مثال زدنی اوست، استعداد او برای تأثیر بر فرد دیگر. نشانه دیگر هیستریک برونگراییده، خوشرویی و گرمی اوست که گاهی او را به حیطه تخیل می کشاند تا آنجاییکه به "دروغ هیستریکی" متهم می شود. آغاز شخصیت هیستریکی، اغراقی از رویکرد عادی است؛ در آن صورت است؛ پس از آن توسط بازتابهای جبرانی از ناهشیار پیچیده می شود که برونگرایی اغراق شده را به وسیله نشانگانی که به لیبیدو فشار می آورد تا درونگرا شود، خنثی می کند. بازتاب ناهشیار طبقه دیگری از نشانگان ها را ایجاد می کند که شخصیت درونگرایانه تری دارند، یکی از تیپیکال ترین حالات تشدید هولناک فعالیت تخیلی است.
567 هم اکنون بعد از ترسیم خطوط اصلی رویکرد برونگراییده بایستی به شرح تغییراتی که عملکردهای اساسی روانشناختی که دستخوش این رویکرد شده اند باز گردیم.
ب- رویکرد ناهشیار
568 احتمالا عجیب به نظر می آید که در اینجا از "رویکرد ناهشیار" سخن بگویم. همانطور که مکررا نشان داده ام، رویکرد ناهشیار را جبرانی برای هشیاری می دانم. در دیدگاه من، ناهشیار همانند هشیاری مدعی "رویکرد" است.
569 در فصل پیش با توجه به غلبه آبجکت بر جریان رویدادهای فراروان تأکید کردم که گرایش به یکجانبه گری، رویکرد برونگراست. تیپ برونگرا به طور پیوسته تمایل دارد که خودش را برای سود واضح آبجکت خرج کند، سابجکت را جذب آبجکت کند. عواقب مضر اغراق در رویکرد برونگرا را قبلا به اندازه ای شرح داده ام، که عبارت بود که عبارت بود از سرکوبی عامل ذهنی. در نتیجه باید توقع داشت که جبران ذهنی رویکرد برونگرای هشیار بر عامل ذهنی تأثیر خاصی خواهد گذارد و اینکه ما گرایش علنی خود بینانه ای را ناهشیار خواهیم یافت. تجربه عملی این امر را نشان می دهد. تمایلی ندارم در اینجا به موارد آزموده شده اشاره کنم، پس خوانندگان را به فصلهای آینده ارجاع می دهم، که در آنها تلاش خواهم کرد رویکرد خاص ناهشیار را در هر تیپ عملکردی نشان دهم. در این فصل ما اساسا به جبران رویکرد برونگرا به طور کلی پرداخته ایم، پس محدوده کارم را در اینجا توضیح رویکرد ناهشیار در قالب عباراتی در همان مرتبه از عمومیت قرار می دهم.

این امر می تواند تا حدودی از حیث موقتی بودن یا موضعی بودن غیرعادی باشد. فردی که خودش را با آن تنظیم می کند یقینا با سبک محیط پیرامونی اش انطباق دارد، اما با توجه به قوانین جهان شمول زندگی، او و محیط پیرامونی اش در وضعیتی غیرعادی قرار دارد. در واقع، او ممکن است در چنین محیطی شکوفا شود اما تنها تا آنجایی که در آن او و محیط اجتماعی اش با بحران تجاوز به این قوانین مواجه می شوند. او دقیقا به همان اندازه که با شرایط سابق هماهنگ بود، در آن ویرانی عمومی شریک است. تنظیم شدن، صرفا تطبیق یافتن نیست؛ تطبیق یافتن به اموری خیلی بیشتر از سازگاری آرام با شرایط کنونی نظر دارد.(بار دیگر اپیتمئوس اسپیلتر را به خواننده یادآوری می کنم) این امر به مراعات کردن قوانینی محتاج است که از شرایط متصل زمانی و مکانی کلی تر باشند. همان تنظیم تیپ برونگرای نرمال، محدودیت اوست. او طبیعی بودنش را از طرفی به توانایی اش در سازگاری با شرایط موجود با راحتی مقایسه ای مدیون است. نیازمندی های او محدود است به اموری که ممکن التحقق باشند، مثلا به حرفه ای که چشم انداز خوبی را در این لحظه خاص ایجاد می کند؛ او هر کاری را که برایش لازم بوده یا از او توقع می بوده است را انجام داده است و از همه نوآوریهایی که تماما بدیهی نیستند و یا به هر حال از توقعات آنها درباره او فراتر می رود. به عبارت دیگر طبیعی بودنش هم باید لزوما به این امر مربوط باشد که آیا او نیازها و مقتضیات ذهنی اش را محاسبه کرده است یا نه و این فقط نقطه ضعفش است، زیرا رویکرد تیپ او آنچنان منعطف به خارج است که حتی واضح ترین وقایع ذهنی، یعنی وضعیت جسم خودش، توجهی ناچیز دریافت می دارد. بدن به حد کافی عینی و یا "خارج" نیست که رضایت از نیازهای اولیه ای که از رفاه جسمانی بشود نادیده انگاشته شود دیگر آنچه شایسته اش است داده نشده است. به همین صورت بدن رنج می بیند، بدون آنکه از فراروان صحبتی شود. برونگرا معمولا از این مورد دوم ناآگاه است اما بیش از هر چیز این امر به سبب خانواده خودش می باشد. او تنها زمانی بی تعادلی خودش را ادراک می کند که آن امر در لذتهای جسمانی غیرعادی خود را نشان دهد. او از این امور نمی تواند چشم بپوشد. کاملا طبیعی است که او آنها را ملموس و "عینی" به شمار آورد زیرا با آن تیپ تفکری که او دارد، آنها برای او چیز دیگری نمی توانند باشند. او در بقیه، "تخیلات" در کار را می بیند. رویکردی که بیش از حد برونگراست نیز می تواند آنقدر از موضوع واضح شود که دومی کاملا به درخواستهای ظاهرا عینی قربانی شده است – به درخواستهایی که مثلا از سنخ تجارت دائم الرشد باشد زیرا سفارشات بر روی هم انباشته می شوند و از موقعیتهای پرفایده باید بهره برده شود.

(ادامه پاراگراف 563) زندگی او این امر را به وضوح نشان می دهد بازیگر تعیین کننده در ناهشیار او آبجکت است نه این دید ذهنی. طبیعتا او دارای دیدگاه های ذهنی نیز هست اما ارزش قطعی آن دیدگاه ها کمتر از شرایط عینی می باشد. در نتیجه او هیچگاه متوقع نیست که عاملی مطلق را در زندگی درونی اش بیابد. مانند اپیمتئوس، درون او تحت ضرورت خاجی قرار دارد اما نه بدون تلاش؛ ولی همیشه پیروز نهایی، عنصر تعیین کننده عینی است. به نظر می رسد که به خارج کاملا هشیار است زیرا قطعیت ضروری و تعیین کننده همواره از خارج می رسد. اما تنها به دلیل آن از خارج می آید که خود او چنین توقعی دارد. همه امور عجیب روانی او بجز آنهایی که به تفوق یک عملکرد روانشناختی خاص یا ویژگی شخصی وابسته هستند، از همین رویکرد اساسی تبعیت می کنند. علاقه و توجه او به رویدادهای عینی منعطف می باشند، خاصه آنها که در محیط پیرامونی او قرار دارند. نه فقط مردم بلکه اشیاء هم او را به خود جلب و مسحور می کنند. بنابراین آنها نیز فعالیت های او را که تماما به آن زمینه ها قابل کاربست است، تعیین می کنند. فعالیتهای برونگرا بر حسب ارتباط با شرایط خارجی قابل تشخیص هستند. تا آن حدی که صرفا به محرکهای محیطی واکنش نشان ندهند، همواره تنها با شرایط واقعی منطبق می باشند. هیچ تلاش جدی ای برای تعالی بخشی به این محدودیتها صورت نگرفته است. این امر درباره علاقه او نیز همینطور است: رخدادهای عینی جذابیتی تمام ناشدنی برای او دارند، که در نتیجه آن، به طور عادی او هیچگاه به دنبال هیچ چیز دیگری نمی گردد.

560 این واقعیت که کودکان حتی در اغلب سالهای اولیه عمر خود اغلب رویکردی تیپیکال که تقریبا همیشه بدون اشتباه است نشان می دهند ما را به این خیال می کشاند که آنچه رویکردی خاص را تعیین می کند بحث بر سر بودن در حالت عادی نیست. این گفته دور از قبول نیست که حتی یک شیرخوار در آغوش مادر بایستی فعالیتی ناهشیار برای تطبیق روانشناختی انجام دهد که در آن تأثیر مادر منجر به عکس العملهای خاصی در کودک می یگردد. وقتی این بحث با شواهدی رقابت ناپذیر همراه شود آنقدر سست می شود که در مواجهه با واقعیتی که متساویه رقابت پذیر است که دو فرزند از یک مادر در سنی کم با آنکه در رویکرد مادر تفاوتی ایجاد نشده باشد ممکن است با وجود آنکه تمایلی ندارم که اهمیت غیرقابل درک تأثیر والدی را دست کم بگیرم این تجربه آشنا مرا به این امر وا می دارد که در طبیعت کودک باید به دنبال عامل تعیین کننده باشیم. در نهایت عامل تعیین کننده آنچه کودک به کدام تیپ تعلق داشته باشد به جز تداوم شرایط خارجی، طبع فردی است. طبعا این بحث تنها معطوف به موارد عادی است. در شرایط غیرعادی مانند زمانی که رویکرد خود مادر افراطی باشد رویکردی مشابه نیز به فرزندان واداشته می شود که در نتیجه آن طبع فردی شان را نقض می کند که اگر تأثیرات خارجی غیرعادی مداخله نمی کرد برای تیپی دیگر ممکن بود انتخاب شود. عموما هر وقت چنین جعلی در اثر تأثیر والدی رخ می دهد آن فرد در ادامه آن، نوروتیک می گردد و تنها ا ز راه توسعه دادن به رویکردی که با طبیعتش همخوان باشد می تواند درمان شود.
561 همانند طبع فردی حرفی برای گفتن ندارم. بجز آنکه بگویم یقینا افرادی وجود دارند که از ظرفیت بیشتر برخورداند یا برای آنان مساعد است که تنها از یک طریق تطبیق یابند. این امر به خوبی چنین می تواند باشد که موجبات ناشناخته روانشناختی که از آن اطلاعی نداریم نقشی در این راه ایفا می کنند. من بعید نمی دانم که در نظر تجربه کسی که نقیض تیپ اغلب برای حال خوب روانشناختی ارگانیسم بی اندازه مضر می گردد که معمولا به خستگی حاد منجر می شود.
2- تیپ برونگرا
562 برای آنکه این تیپ و تیپهای بعدی را توضیح دهیم به منظور شرح واضحتر، ضروری است که میان روانشناسی هشیاری و روانشناسی ناهشیار تفاوت قائل شویم. اول پدیده های هشیاری را شرح می دهیم:
الف- رویکرد عمومی هشیاری
563 با وجود آنکه درست است که هر کس بر محور داده هایی که از دنیای خارج ناشی می شود، می گردد هر روز می بینیم که داده های درون خودشان تنها به صورتی محدود نقش تعیین کننده دارد. سرد بودن برون، یک فرد را وادار می کند که کتش را بپوشد اما شخص دیگری که می خواهد مقاوم تر شود این امر را زائد می داند. یک فرد به نهایی ترین مفهوم حرمت می گزارد زیرا همه همین کار را می کنند. شخص دیگر از این کار سر باز می زند نه به علت آنکه آن را نمی پسندد بلکه به دلیل آنکه در دید او موضوع تحسین جهانی بسیار بعید تر از آن است که قابل تحسین و شناخته شده باشد. یک نفر خود را به شرایط می سپارد زیرا تجربه به او نشان داده است که هیچ کار دیگری را نمی توان کرد. شخص دیگری بر این اعتقاد است که با آنکه امور سابق هزار بار به همان منوال بوده اند، دفعه هزار و یکم جور دیگری خواهد شد. یک نفر به خودش اجازه می دهد که در اثر وقایع معین جهت گیرد، شخص دیگر در جهت مقابل دارای این دیدگاه می گردد که آن را میان او و داده آبجکتیو مطرح کند. همینک وقتی سوگیری با آّبجکت به این صورت کثرت می یابد که تصمیمات و اقداماتی نه با نگاه های سابجکتیو بلکه در شرایط آبجکتیو تعیین می شوند ما از رویکردی برونگرایانه سخن می گوییم. وقتی این امر عادی می شود، از تیپی برونگرا سخن می گوییم. اگر یک فرد بیندیشد، احساس کند، رفتار کند و در حقیقت به گونه ای زندگی کند که مستقیما با شرایط آّبجکتیو و مطالبات آن همبسته باشد فردی برونگراست.
