ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

صفحات 352 تا 356

 

 

592         تفکر تیپ برونگرا مثبت است، یعنی سازنده است. به کشف وقایع جدید یا مفاهیم عمومی ای منجر می شود که بر پایه امور تجربی ناهمگون بنا شده اند. معمولا هم مصنوعی است. این تفکر، حتی وقتی تحلیل می کند، سازندگی می کند زیرا هدف آن از تحلیل، همواره ایجاد دوباره و مفهومی دیگر است که به روش دیگری با ماده بررسی شده وحدتی دوباره می یابد یا به آن چیزی می افزاید. می توان این نوع قضاوت را اسنادی نامید. ویژگی شاخص در هر تقدیر به گونه ای است که هرگز کاهنده یا مخرب نمی باشد زیرا همیشه ارزشی را که تخریب شده است را با ارزشی تازه جایگذین می نماید. علت این امر آن است که تفکر این تیپ مسیر اصلی است که انرژی حیاتی او جریان می یابد. جریان یکنواخت زندگی خودش را در تفکر او آشکار می کند، که در نتیجه آن تفکر او پیش رونده و خلاق می گردد. ساکن یا واپس گرایانه نیست. اما اگر از نگهداری مکان اولیه در هشیاری اش باز ماند، می تواند اینگونه بشود. در آن صورت است که فعالیتش ویژگی مثبت بودن و ضروری بودن را از دست می دهد. به دنبال بقیه عملکردها می رود و اپیمتئین می شود که به طاعون اقدامات بعدی گرفتار شده است که در آن خود را با نگرانی های دائمی درباره اموری که سپری شده و گذشته اند راضی می گرداند، در حالی که در تلاش برای تحلیل و هضم آنها، درباره آنها به دقت می اندیشد. از آن رو که عنصر خلاق در این حال در عملکردی دیگر جاداده شده است، دیگر تفکر رشد نمی کند: رشدش متوقف می شود. عقیده، کیفیت متمایزی از ذاتی بودن را به خود می گیرد: خود را کاملا به محدوده داده مفروض محدود می کند، هیچ جایی آن از مرز آن فراتر نمی رود. با عبارات کمابیش انتزاعی راضی می شود که هیچ ارزشی را به موادی که در آن ذاتیت ندارد قائل نمی شود. نظرات اینچنینی همواره به آبجکت سوگیری دارند و هیچ چیز دیگری را درباره تجربه بیش از معنای عینی و ذاتی آن تأیید نمی کنند. به سادگی امکان دارد که این تیپ تفکر را در مردمی مشاهده کنیم که نمی توانند از افزودن تأثیر یا تجربه نمودن اشاره بسیار معتبر عقلانی و یقینی که به هیچ وجه ورای حیطه افسون شده داده های عینی جولان نمی کند، اجتناب کنند. در نهایت چنین نظری صرفا اینگونه خواهد بود که: "آن را دریافته ام زیرا در ادامه می توانم درباره اش تفکر کنم." و مسأله در آنجا تمام می شود. در بهترین حال چنین نظری به چیزی بیش از قرار دادن تجربه در نظمی عینی منجر نمی شود که در آن کاملا به روشنی به جای اول تعلق می یابد.

 

593         اما هرجایی که عملکردی بجز تفکر در بخش هشیار به هر درجه مشخص شده ای غلبه یابد، تا به آنجا که هشیار است و مستقیما به عملکرد غالب وابسته نیست، شخصیتی منفی فرض می کند. اگر تحت عملکرد غالب قرار گیرد ممکن است که واقعا جنبه ای مثبت پیدا کند؛ اما دقت بیشتر نشان می دهد که تنها به شکل ظاهری عملکرد غالب را تقلید می کند و آن را با مباحثی پشتیبانی می کند که آشکارا با قوانین منطق مرتبط با تفکر در تضاد است. این نحوه تفکر ربطی به مباحث کنونی ما ندارد. دلمشغولی ما نسبتا به طبیعت تفکری است که نمی تواند خود را تابع عملکرد دیگر قرار دهد اما در اصل خود درست می ماند. مشاهده و بررسی این تفکر ساده نیست زیرا کمابیش توسط رویکرد هشیار سرکوب گردیده است. از اینرو در اغلب موارد، اگر در لحظه مراقبت ناشده ای به طور تصادفی به سطح نیاید، ابتدا باید از زمینه هشیاری بازیابی شود. معمولا باید با این سوال فریب داده شود که "حالا واقعا به چه می اندیشی؟" یا "نظر شخص خودت درباره این موضوع چیست؟" یا اینکه شاید مجبور باشیم حیله کوچکی به کار گیریم و سوال را در این قالب قرار دهیم که "پس خیال می کنی که من واقعا به چه چیز می اندیشم؟" شایسته است زمانی این ابزار را به کار گیریم که تفکر واقعی هشیار است که در نتیجه پروژکت شده می باشد. تفکری که به این طریق به سطح کشانده می شود، دارای ویژگیهای مخصوص به خود است و در زمانی که من آن را منفی دانستم، منظورم این امور بود. حالت معمول او را می توان به خوبی با این دو کلمه بیان کنیم: "هیچ چیز اما". گوته این تفکر را در شکل مفیستوفلس شخصیت داد. بیش از همه نشان دهنده گرایشی مشخص برای ردیابی آبجکت قضاوتش در چیزی پیش پا افتاده است، که در نتیجه آن را از هر اهمیتی در حق خویش جدا می سازد. ترفند از این قرار است که کاری کنیم به چیزی که کاملا پیش پاافتاده است وابسته به نظر بیاید. هر موقع بین دو نفر بر سر چیز که به وضوح عینی و بی طرفانه است اختلافی پیش آید، تفکر منفی با خود پچ پچ می کند: "cherchez la femme".[فرانسه: دنبال زنان گشتن] هرگاه کسی از یک سبب دفاع و جانبداری می کند، تفکر منفی هیچ گاه درباره اهمیت آن نمی پرسد بلکه تنها می پرسد: "او از آن چه چیز به دست می آورد؟" اظهار نظری که به مولسکات نسبت داده شده است، یعنی "Der Mensch ist, was er isst" (انسان عبارتست از آنچه می خورد یا با بیان آزادتر، تو همانی هستی که می خوری) یا به همین منوال تحت این عنوان در می آید، همان گونه که بسیاری از کلمات کوتاه دیگری که در اینجا نیاز به ذکر آنها نیست.

 

594       در کنار سودمندی محدودی که این تفکر در بعضی اوقات دارد، توجه به ویژگی مخرب آن بی نیاز از تأکید است. اما هنوز نوع دیگری از تفکر منفی وجود دارد که در دید اولیه چنان به نظر نمی رسد و عبارتست از تفکر اشراقی که امروزه در همه قسمتهای جهان به سرعت در حال گسترش است، که از قرار معلوم عکس العملی است به ماتریالیسم گذشته اخیر. تفکر اشراقی ژستی دارد که لااقل کاهنده نیست زیرا هر چیز را به ایده ای متعالی و جهانی ارتقا می دهد. مثلا یک رویا دیگر صرفا یک رویا نیست بلکه تجربه ای "از ساحتی دیگر" است. تله پاتی که در اینجا نمی توان درباره اش توضیح داد به شکلی کاملا ساده عبارت است از "ارتعاشاتی" که از شخصی به شخص دیگر عبور می کنند. یک ناراحتی عصبی معمولی اینگونه توضیح داده می شود که چیزی با "بدن ستاره گون" تقابل داشته است. عجایب خاص قوم شناختی ساکنان کرانه دریای مدیترانه به سادگی توسط غرق شدن آتلانتیس و غیره شرح می شود. ما تنها مجبوریم که کتابی اشراقی را باز کنیم که مشحون است از دانستن هر چیزی که تا کنون دانسته شده است و اینکه "دانش روحانی" هیچ معمای حل ناشده ای ندارد. اما در انتها این نوع تفکر دقیقا به همان اندازه تفکر ریاضی منفی است. هنگامی که تفکر ریاضی به روانشناسی به دید تغییرات شیمیایی در گانگلیا می نگرد یا به چشم فشار کاری یا اجتماع cell-pseudopodia و یا به حکم اختفای درونی، این به همان اندازه حکت اشراقی از سنخ خرافه است. تنها تفاوتی که داردآن استکه ماتریالیسم، هر چیز را به حد فیزیولوژی تقلیل می دهد اما حکمت اشراقی هر چیز را به متافیزیک هندی تقلیل می دهد. هنگامی که یک رویا بر اثر معده ای پر به وجود آمده باشد، این بیان توضیح رویا نیست و هنگامی که تله پاتی را ارتعاشاتی معنا می کنیم دقیقا به همان اندازه کم گویی کرده ایم. زیرا، "ارتعاشات" چه هستند؟ هر دو روش توضیح دادن نه تنها بی فایده اند بلکه در واقع مخرب هم می باشند زیرا با تغییر جهت دادن موضوع از مبحث اصلی در یک مورد به معده و در مورد دوم به ارتعاشات تخیلی، این توضیحات از یراه توضیحی ساختگی از هر تحقیق جدی درباره این مسئله جلوگیری می کند. هر یک ازاین دو نوع تفکر بی حاصل و بی حاصل کننده است. کیفیت منفی اش به دلیل آن است که شکل توضیح ناپذیری حقیر، ضعیف و فاقد انرژی خلاقانه می باشد. تفکری است که توسط عملکردهای دیگر به فعالیت واداشته می شود.

 

احساسات 

595         در رویکرد برونگرا احساسات هم به همین صورت توسط داده های آبجکتیو سوگیری شده اند، آبجکت که عامل تعیین کننده ناگزیر کیفیت احساسات است. احساسات برونگرا همیشه با ارزشهای عینی هماهنگ هستند. به دلیل آنکه هر کسی که احساسات صرفا امور ذهنی دانسته است، طبیعت احساسات برونگرا را به سختی می تواند به چنگ بیاورد، زیرا تا آن حد که ممکن بوده است، از عامل ذهنی جدا ساخته است و خود آن را به تمامه تابع تأثیر آبجکت نموده است. حتی زمانی که به نظر می رسد آبجکتی ملموس نبوده است، با اینحال هنوز تحت طلسم ارزشهای سنتی یا عموما مقبول یک نوع واقع است. مثلا ممکن است از گفتن آنکه چیزی "زیبا" یا "خوب" است به هیجان آورده شوم  اما نه به دلیل آنکه آن را از احساسات ذهنی خودم درباره آن "زیبا" یا "خوب" یافته ام بلکه به دلیل آنکه شایسته و بجاست که آن را چنان بنامند زیرا قضاوتی معکوس باعث به هم ریختگی وضعیت احساسی عمومی می گردد. یک قضاوت احساسی از این نوع به هیچ وجهی تظاهر یا دروغ نیست، صرفا رفتاری تنظیم کننده است. مثلا یک نقاشی به آن دلیل "زیبا" خوانده می شود که یک نقاشی که در اتاق مهمانی نصب شده باشد و یک امضای معروف داشته باشد عموما زیبا دانسته می شود، یا به علت آنکه "زشت" خواندن آن محتملا باعث رنجش خاطر خانواده ای می شود که آن را دارند یا به علت آنکه بیننده عکس تمایل دارد یک جو احساسی خوشایند ایجاد کند که برای آن منظور هر چیزی را باید قابل قبول دانست. این احساسات توسط عاملی آبجکتیو اداره می شوند. به معنای دقیق کلمه اصیل هستند و نماینده عملکرد احساسی به صورت یکپارچه هستند. 

  

596         درست همانگونه که تفکر برونگرا برای رهایی خویش از تأثیرات ذهنی دست و پا می زند، احساسات برونگرا مجبور است متحمل فرایندی از تمایز شود قبل از آنکه نهایتا از هر تزیین ذهنی خالی شود. قیمت گذاری هایی که از رفتار احساسات ناشی می شوند یا مستقیما به ارزشهای عینی مرتبط هستند و یا آنکه با استاندارهای سنتی و عموما مورد قبول مطابقت دارند. این نوع احساسات شدیدا در برابر این واقعیت مسئول است که افراد بسیار زیادی (به شکل گله ای) به تئاتر یا کنسرت می روند یا به کلیسا می روند و به علاوه آن با احساساتشان که درست تنظیم شده باشد کارهای دیگری هم می کنند. مدها هم وجودشان را تماما به آن مدیون هستند و مسأله ای که بسیار باارزش تر است یعنی حمایت مثبت اجتماع، نهادهای بشردوستانه یا سایر نهادهای مشابه آن می باشد. در این موارد احساسات برونگرایانه برای خویش عاملی خلاق می یابد. بدون آن، زندگانی اجتماعی موزون محال خواهد شد. در آن حدی که احساسات برونگرا در تأثیراتی که به حکم تفکر برونگرا دارد، به همان میزان سودمند و به شکل شیرینی معقول می باشند. اما این تأثیرات سودمند همینکه آبجکت غلبه می یابد از میان می روند. در آن زمان نیروی احساسات برونگرا، شخصیت را به آبجکت فشار می دهد، آبجکت با او تلفیق می شود که در نتیجه آن ویژگی شخصی احساسات که جذابیت اساسی او را تشکیل می دهد، نابود می شود. سرد، "بی احساس"، ناموثق می شود. دارای غرضهای نهانی می باشد و یا آنکه لااقل به گونه ای است که ناظر بی طرف را به سوء ظن می کشاند. دیگر باعث آن تأثیر موافقت پذیر و روح بخش که به شکلی لایتغیر با احساسات اصیل همراهی می کند نمی شود؛ در عوض، انسان را به ژست و قیافه و یا به شخصی که در حال فعالیت است، ظنین می کند با آنکه ممکن است او غافل از انگیزه های خودبینانه باشد. احساسات فوق برونگرا ممکن است توقعات زیبایی خواهانه را ارضا نماید اما با صمیمیت صحبت نمی کند؛ صرفا خوشایند حسها یا –بدتر– تنها به استدلال است. می تواند بستر زیبایی شناسانه را برای یک وضعیت فراهم کند اما در همان جا توقف می کند و بیش از آن تأثیری ندارد. بی حاصل شده است. اگر این فرایند پیشروی کند، یک گسست متباین کنجکاوانه را موجب می شود: هرچیزی آبجکت ارزش گذاری احساسات می گردد و روابط بی شماری وارد می شوند که در آن همه چیز با یکدیگر در مغایرت است. همان گونه که اگر سابجکت هرچیزی را با تأکید مقرر خود دریافت می کرد، این وضعیت کاملا محال می شد، حتی آخرین آثار یک دیدگاه شخصی واقعی تحت فشار قرار خواهد گرفت. سابجکت آن قدر در شبکه احساسات فردی درگیر می شود که برای مشاهده گر اینگونه به نظر می رسد که صرفا یک فرایند احساسی وجود داشته است و دیگر موضوع احساسی وجود نداشته است. احساسات در این حالت همه گرمای انسانی خود را از دست داده است؛ تأثیر به خودگرفتن، متغیر بودن نظر نسبت به افراد، غیرمعتمد بودن و در بدترین حالتها، ویژگی های هیستریکی را می دهد. 

تیپ احساسی برونگرا 

597       از آن رو که احساسات در روان زنانه ویژگی بارزتری نسبت به تفکر دارد، شدیدترین تیپهای احساسی را باید در میان زنان سراغ گرفت. زمانی که احساسات برونگرا غلبه می یابد، بحث ما گویای تیپ احساسی برونگرا خواهد بود. مثالهای این تیپ را که بتوانم نام ببرم تقریبا بلا استثنا زن هستند. زنی که دارای این تیپ می باشند در طول زندگی از احساسات خود راهنمایی می گیرد. بر اثر تربیت خانوادگی که داشته است، احساسات او تبدیل به موضوع عملکردی تنظیم شده برای کنترل آگاه گردیده است. احساسات او بجز در موارد حاد دارای ویژگی شخصی می باشند، حتی اگر عامل ذهنی را به حد وسیعی سرکوب کرده باشد. شخصیت او با وضعیتهای بیرونی وفق یافته است. احساسات او با موقعیتهای عینی و ارزشهای عمومی تناسب می یابد. این امر را در هیچ جا به خوبی انتخاب عشقی او نمی توان مشاهده کرد: به مرد "مناسب" و نه به هیچ کس دیگر، عشق ورزیده می شود؛ علت مناسب بودن آن مرد، تقاضای ذات ذهنی مخفی آن زن نیست بلکه علت آن است که او در همه انتظارات منطقی در حیطه سن، موقعیت اجتماعی، درآمد، جثه و محترم بودن خانواده اش و غیره متناسب با او است. ممکن است کسی چنین وضعیتی را به سادگی به دلیل آنکه دارای طعنه و کنایه است قبول نکند اما من کاملا متقاعده شده ام که احساسات عشقی این تیپ زنان با شخص منتخبشان کاملا تناسب دارد. اصیل و هوشمندانه است. نمونه ازدواجهای "معقول" بی شماری از این نوع رخ داده است و آن ازدواجها هیچگاه جزو بدترین ازواجها نیستند. تا آن زمانی که شوهران و فرزندانشان در خجستگی ساخت روانی مرسوم قرار داشته باشند، این زنان همراهانی خوب و مادرانی عالی هستند. 

 

 

 

 

 

صفحات 350 و 351

 

589         فرودست بودن احساسات در این نوع نیز خودش را به طرق دیگر نشان می دهد. در همراهی با قاعده عینی، رویکرد هشیار کمابیش  غیر بشری می گردد که اغلب تا بدان حد می رسد که علایق شخصی رنج می بینند. اگر  رویکرد، افراطی باشد از همه ملاحظات شخصی حتی آن ملاحظاتی که که به خود سوژه مربوط باشد، غفلت می شود. به سلامتی بی توجهی می شود، جایگاه اجتماعی به وخامت می گراید، حیاتی ترین امور مرتبط با خانواده اش - یعنی سلامتی، امور مالی و اخلاقیات - به هدف رسیدن به ایده آل، بر هم زده می شود. همدلی شخصی او با دیگران نیز به سستی می گراید مگر در مواردی که اتفاقا به همان ایده آل بینجامد. در دید نزدیکترین اعضای خانواده،  یعنی فرزندان، معمولا این پدر ستمگر بی رحمی است حال آنکه آوازه شهرت انسان دوستی او در دنیای خارج پیچیده است. به دلیل آنکه رویکرد هشیار دارای ویژگی غیرشخصی غیر بشری است، احساسات ناهشیار شدیدا بشردوستانه و بیش از حد حساس است، که منجر به تعصبات مخفی می گردد – مثلا آمادگی برای آنکه هر مخالفتی با قاعده اش را به سوء نیت تعبیر کند، یا تمایل دائمی برای پندارهای منفی درباره مردم دیگر به منظور آنکه از پیش، مشاجراتشان را پیش از موعد بی اعتبار نماید – که طبیعتا به منظور دفاع از زودرنجی خویش بدان دست می زند. حساسیت ناهشیاری که دارد لحن او را تیز، گزنده و خشن می گرداند. زخم زبانها زیاد می شود. احساسات او فریبنده و آزرنده است – همیشه نشانی از عملکرد فرودست می باشد. با آن بلندهمتی که او در وقف نمودن خود به هدف عقلانی اش به خرج می دهد، احساساتش پیش پاافتاده، بی اعتماد، بدخلق و محافظه کار است. هر چیز تازه ای هنوز به قاعده اش راه نیافته باشد را با نقاب نفرت ناهشیار می بیند و در نتیجه با آن مخالفت می کند. حتی در نیمه قرن گذشته هم مشاهده شد که یک پزشک که به خاطر روحیه انسانیتش مشهور گردیده بود دستیارش را تهدید به برکناری نمود چرا که جرأت کرده بود دماسنجی را به کار بگیرد زیرا قاعده ایجاب می کرد که دماسنج را باید با نبض به کار بست.

 

590         هرچه احساسات بیشتر سرکوب گردند، تأثیر مخفی شان بر تفکر زیان بارتر خواهد شد یعنی در غیر اینصورت نمی توان به آن انتقادی وارد ساخت. قاعده عقلانی که به دلیل ارزش ذاتی اش ممکن است به حق مدعی تشخیص عمومی باشد، در اثر این حساسیت شخصی تغییر ویژه را در اثر این حساسیت شخصی ناهشیار انجام می دهد: به شکل انعطاف ناپذیری جبری می شود. خودباوری شخصیت به قاعده منتقل می شود. دیگر حقیقت مجاز نیست درباره خویش سخن بگوید؛ با سابجکت یکی دانسته می شود و با آن به مثابه محبوبی حساس رفتار می شود که منتقدی خبیث ذهن با آن برخورد بدی می کند. اگر ممکن شود، دشنام داده می شود و منتقد از این راه سرکوب می شود و هیچ بحثی به حد کافی و شدید، زمخت نیست که [به جای دشنام] بتوان علیه منتقد استفاده اش نمود. حقیقت را باید پشت سر هم ردیف کرد تا نهایتا برای اجتماع مشخص شود که این مسأله آنقدری که مرتبط با روحیات پدید آورنده است به حقیقت مربوط نیست .

 

591         جبری بودن قاعده عقلانی گاهی باعث تحولات شخصی بیشتری می گردد، نه خیلی بر اثر مخلوط ناهشیار احساسات شخصی سرکوب شده که با آلودگی ای با بقیه عوامل ناهشیار دیگر که با آنها آمیخته شده اند. علیرغم آنکه خود استدلال به ما می گوید که هر قاعده عقلانی نمی تواند چیزی بیش از حقیقتی جزئی باشد و هرگز نمی توان مدعی عمومیت آن شد، عملا قاعده چنان تسلطی می یابد که همه دیدگاه های ممکن دیگر به زمینه چپانده می شود. جای همه دیدگاه های عمومی تر، با تعین کمتر، متعادل تر و در نتیجه صادق تر زندگی را می گیرد. حتی جای آن دیدگاه عمومی زندگی را که ما نامش را دین می گذاریم را هم می گیرد. از این رو این قاعده با آنکه در امور اساسی کوچکترین ارتباطی با هیچ امر مذهبی ندارد، به دین مبدل می شود. در همان حال، کیفیت ضرورتا مذهبی اطلاق را فرض می کند. تبدیل به خرافه ای عقلانی می شود. اما در این زمان همه گرایشهای روانشناختی یا که سرکوب نموده است، ضد مکان در ناهشیار را ایجاد می کند و منجر به هجوم های شک می شود.  رویکرد هشیار هرچه بیشتر تلاش می کند که شک را دفع کند، تعصب آمیز تر می شود، چراکه تعصب چیزی بجز شکی که دچار جبران بیش از حد شده است چیزی نیست. این توسعه در انتها به دفاعی مبالغه آمیز از جایگاه هشیار می انجامد و منجر به تشکیل ضد-جای ای در ناهشیار می گردد که مطلقا با آن در تقابل است؛ مثلا عقلانیت هشیار در تقابل با غیرعقلانیتی افراطی است و رویکردی هنری در تقابل با غیرعقلانیتی است که کهن و خرافی است. این امر توضیح دهنده دیدگاه های متعصبانه و خنده آور در تاریخ علم است که موانعی را برای بسیاری از محققان بلندآوازه بوده است. غالبا ضد-جای ناهشیار در زن تجسم می یابد. در تجربیاتی که من داشته ام، این تیپ عمدتا در میان مردان یافت می شود زیرا عموما تفکر در مردان نسبت به زنان بیشتر تمایل به غلبه دارد. هنگامی که تفکر در زن غلبه می یابد، با ویژگیهای ذهنی دارای برتری شهودی مرتبط می شود. 

 

صفحه ۳۴۹



588          ناهشیاری نسبی یا کلی رویکردها و توابعی که شامل رویکرد هشیار نمی شود آنها را در حالتی توسعه نیافته قرار می دهد. آنها در قیاس با عملکرد هشیار در مرتبه ای فرودست قرار دارند. در حیطه ای که ناهشیار هستند با بقیه محتویات ناهشیار ترکیب می شوند و شخصیتی شگفت انگیز به دست می آورند در حیطه ای که هشیار هستند با آنکه مرتبط با اهمیتی قابل توجه برای تصویر روانشناختی هستند اما صرفا نقشی ثانویه ایفا می کنند. اولین عملکردی که علی الاصول به وسیله ممانعت هشیارانه دچار می شویم احساسات است زیرا دارای بیشترین تقابل با قاعده عقلانی می باشد و در نتیجه با شدت تمام سرکوب می گردد. هیچ عملکردی را نمی توان به طور کامل کنار زد- تنها می توان آن را به طور شدیدی مغلوب نمود. تا آنجاییکه احساسات مورد پذیرش است و به خود اجازه می دهد که فرودست قرار گیرد مجبور است که از رویکرد هشیارانه حمایت کند و آن را با اهداف خود تطبیق دهد. اما این امر تنها تا یک حد ممکن است: بخشی از آن رام نشده می ماند و باید سرکوب شود. اگر سرکوب با موفقیت انجام شود احساسات متعالی به گونه ای عمل می کنند که در تقابل با اهداف هشیارانه است حتی منجر به تأثیراتی می شوند که علت آن معمای کاملی برای فرد است. مثلا از خودگذشتگی هشیارانه این تیپ که غالبا کاملا چشمگیر است ممکن است که توسط خودجویی راز آلودی ممانعت شود که انحرافی خودخواهانه به رفتارهایی می دهد که در ذات خود بی میل می باشند. مقاصد کاملا اخلاقی ممکن است او را به وضعیتهایی بحرانی بکشاند که گاهی بیش از یک ظاهر از محصول انگیزه هایی اخلاقی بودن هستند. اخلاقیات عمومی محافظانی دارد که ناگهان در وضعیتهای شرم آور ظاهر می شوند، یا کارگرانی را نجات می بخشند اما خودشان نیاز بسیار مبرمی به نجات دارند. تمایل آنها به نجات دیگران آنها را به این کاربست وسایلی می کشاند که در نظر گرفته شده است که همان چیزی را که متمایل به دوری از آن بوده اند را ایجاد می کند. ایده آلیستهای برونگرایی وجود دارند که تمایلشان به رستگاری انسانها که از هیچ دروغ یا فریبی در راه پیگیری ایده آلشان خودداری نمی کنند. در علم، مثالهای دردناک کمی وجود ندارد از محققانی از بسیار هم مورد احترام هستند اما آنچنان به حقیقت و اعتبار کلی قاعده خود معتقد بوده اند که از جعل اسناد برای اثبات مدعای خود هیچ نگرانی پیدا نمی کردند. مستمسک آنها این عبارت است: هدف وسیله را توجیه می کند. تنها یک عملکرد فرودست احساسی که به طور ناهشیارانه و مخفیانه فعالیت می کند می تواند کسانی غیر از مردم آبرومند را به این خلاف معمول راضی کند.


صفحه ۳۴۸




586         متناسب با طبیعت رویکرد برونگرا، تأثیر و فعالیتها این شخصیتها هر چقدر شعاعشان از مرکز بیشتر گسترش یابد دلچسب تر و سودمند تر می شوند. هرچه بیشتر به حوزه قدرت خودشان نفوذ کنیم، بیشتر متوجه تأثیرات ظلمشان می گردیم. یک زندگی که کاملا متفاوت باشد در مرز ارتعاش می کند در حالیکه حقیقت قاعدهمی تواند ضمیمه ارزشمندی برای بقیه احساس شود اما هرچه ما بیشتر به مرکز قدریتی که قاعده فعالیت می کند نزدیک می شویم، بیشتر به نظر می آید که زندگی از هرچیزی که به فرمان های آن تطبیق نمی کند بپژمرد. نزدیکترین بستگان بی پایان معمولا مجبشناور می شوند که عواقب قاعده برونگرا را بچشند چرا که آنها اولین گروهی هستند که از فواید بی پایان آن بهره مند می شوند. اما در نهایت خود آن موضوع است که بیشتر از بقیه رنج می کشد – و این امر ما را به بخش معکوس روانشناسی این تیپ می آورد.


587         این واقعیت که هیچ قاعده عقلانی هرگز طرح ریزی نشده و نخواهد شد که بتواند در برگیرنده احتمالات چند جانبه زندگی را ابراز کند باید به خود بازبینی یا ممانعت فعالیتهای دیگر و راه های زندگی منجر شود که به همان اندازه مهم هستند. در مرحله اول همه آن فعالیتهایی که به احساسات وابسته اند در چنین تیپی به نایش خواهند آمد – مثلا فعالیتهای زیبایی شناسانه، مزه، حس هنری، دوست یابی و غیره. پدیده های خارج از حیطه عقل مانند تجربه های مذهبی، هیجانات و چنین چیزهایی اغلب به حد ناهشیاری کامل سرکوب می گردند. مردم استثنایی ای وجود دارند که قادرند کل زندگیشان را فدای یک قاعده خاص کنند اما چنین ویژه بودنی در مدت طولانی برای بیشتر ما محال است. دیر یا زود بسته به شرایط بیرونی یا طبع درونی توانایی های بالقوه ای که توسط رویکرد عقلانی سرکوب گردیده اند خود را به طور غیرمستقیم از راه تخریب هدایت هوشیارانه زندگی ابراز می دارند. زمانی که آشوب به حد خاصی می رسد ما آن را نوروز می نامیم. این مسأله در اکثر حالتها خیلی ادامه نمی یابد زیرا فردبه طور غریزی به خود اجازه می دهد که از تغییرات قاعده خویش به گونه ای که قالب عقلانی مناسبی داشته باشد که در نتیجه، سوپاپ اطمینانی ایجاد کند.

صفحات ۳۴۶ و ۳۴۷



583         هنگامی که تفکر برونگرا در اثر بیش تعیینی توسط آبجکت پیرو داده های عینی قرار می گیرد خودش را کاملا مشغول تجربه فردی می کند و توده ای از مطالب تجربی هضم نایافته را انباشته می کند. حجم طاقت فرسای تجربیات فردی که ارتباطی ناچیز با همدیگر دارند و یا فاقد ارتباطند باعث تولید تفکیکی در تفکر می شود که معمولا به جبرانسازی روانشناختی محتاج است. این امر بایستی به ایده ای ساده و عمومی منجر شود که به کل به هم ریخته وضوح بخشد یا لااقل احتمال چنین چیزی را فراهم سازد. صورتهای ذهنی ای که مانند "ماده" یا "انرژی" این هدف را تعیین می کنند. اما هنگامی که تفکر در مرحله اول نه بر داده های عینی بلکه بر ایده ای دست دوم بستگی دارد، همان فقر این تفکر توسط کل انباشت چشمگیرتر وقایعی که حول دیدگاهی تنگ نظرانه و بی نتیجه جمع می شوند، جبران می شود با همان نتیجه ای که بسیاری از ابعاد باارزش و معنادار کاملا از دید آن مخفی مانده اند. بسیاری از برون ریزی های علمی اظهار شده امروزه ما بر اثر همین سوگیری اشتباه به وجود آمده اند.


تیپ تفکری برونگرا

584       تجربه نشان داده است که هیچگاه ممکن نمی شود و یا بسیار کم احتمال است که همه عملکردهای روانشناختی پایه در یک فرد دارای قدرت یا میزان رشد یکسان باشند. معمولا یک عملکرد از هر دو جهت قدرت و رشد برتری می یابد. هنگامی که تفکر در صدر عملکردهای روانشناختی جای می گیرد یعنی هنگامی که زندگی یک فرد عمدتا توسط تفکر بازتابی اداره می شود که در نتیجه آن هر فعالیت مهمی پیش می رود یا قصد می شود که از سائقهایی که به لحاظ عقلانی مورد لحاظ قرار گرفته اند، پیش برود، به حق می توانیم نام آن را تیپ تفکری بگذاریم. چنین تیپی می تواند درونگرا یا برونگرا باشد. اول تیپ تفکری برونگرا را مورد بحث قرار می دهیم.

585         طبق تعریف این تیپ مردی خواهد بود که تلاش دائمی اش – البته تا آنجا که تیپی خالص باشد- آن است که همه فعالیتهایش را بسته به نتیجه گیری های عقلانی اتخاذ نماید که به عنوان آخرین علاج همواره توسط داده های عینی سو می گیرند، خواه این امور وقایع خارج باشند و یا صورتهای ذهنی او که عموما پذیرفته شده باشند. این نوع انسان واقعیت عینی یا قاعده عقلانی را که به شکل عینی جهت یافته است را  تعالی می بخشد، نه تنها برای خود بلکه برای کل پیرامونش. توسط این قاعده، خوبی و بدی قیاس می شوند و زیبایی و زشتی تعیین می گردند. هرچیزی که با این قاعده تطابق داشته باشد درست است، هر چیزی که با آن تضاد داشته باشد نادرست است و تنها بر حسب تصادف است که چیزی با بی تفاوتی از کنار آن بگذرد. به علت آنکه به نظر می آید که این قاعده کل معنای زندگی را تجسم می بخشد، به قانونی کلی تبدیل می شود که هرجا و هر زمان و هم در قالب فردی و هم جمعی باید به کار گرفته شود. درست همان زمان که تیپ تفکری برونگرا خودش را تابع قاعده او قرار می دهد، به همان ترتیب برای حسن هر دوی آنها هر کسی که حول اوست نیز باید از آن تبعیت کند، زیرا که هر کسی که از تبعیت آن سرباز زند در اشتباه است – چنین شخصی در برابر قانون کلی مقاومت می کند و در نتیجه فردی غیر منطقی، بی اخلاق و بدون شعور است. اصول اخلاق اش مانع آن می شود که بتواند استثنائات را تحمل کند. ایده آل او باید تحت همه شرایط فهمیده شود زیرا که در دید او خالص ترین قاعده بندی ای است که از واقعیت عینی تصور گردیده است و در نتیجه باید حقیقت معتبر جهانی هم باشد که برای رهایی انسان کاملا گریزی از آن نیست. این امر از هیچ عشق بزرگی به همسایه اش نیست بلکه از دیدگاه بالاتر عدالت و حقیقت است. هر چیز در طبیعت خودش که به نظر می رسد که این قاعده را نامعتبر می سازد، تنها یک نقص، شکستی تصادفی، چیزی که باید در موقعیت بعدی حذف شود یا در واقعه شکست بعدی، که به وضوح پاتولوژیک است. اگر نوسان برای بیماران، رنج یا حالات غیرعادی این فرصت را بیابند که جزئی از محتوای قاعده باشند، تمهیدات خاصی برای جوامع انسانی، بیمارستانها، زندانها، مأموریتها انجام خواهد شد یا آنکه لااقل طرحهای گسترده ای در نظر گرفته می شود. به طور کلی برای تضمین اجرای واقعی چنین پروژه هایی انگیزه عدالت و حقیقت کافی نیست؛ به این دلیل، به نوع دوستی واقعی مسیحی نیاز است و این امر بیش از آنکه به هر قاعده عقلانی مربوط بشود به احساسات مرتبط است. "توصیه ها" و "بایدها" بخش عمده این برنامه را تشکیل می دهند. اگر این قاعده به حد کافی گسترده باشد، این تیپ می تواند نقش بسیار سودمندی را در زندگی اجتماعی به عنوان اصلاحگر یا مدعی العموم یا پاک گرداننده هشیاری یا مبلغ نوآوریهای جدید ایفا کند. اما هرچه قاعده خشک تر باشد، بیشتر به انسان سختگیر، جر و بحث کننده و متظاهر تبدیل می شود که دوست دارد خودش و دیگران را مجبور به یک قالب نماید. ما در اینجا دو حد دامنه ای داریم که اکثر این تیپها در بین این دو قرار دارند.