ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

صفحات 370 و 371

 

۶۱۵      طبیعتا این رویکرد دارای خطرات بزرگی است چرا که شخص شهودی ممکن است به راحتی تمام زندگی اش را بر سر اشیاء مردم تلف کند که میزان وافری حیاتی را که دیگران و نه خود او زندگی می کنند. اگر او تنها می توانست باقی بماند، ثمرات تلاشهایش را به دست می آورد؛ اما او همیشه در حال پیگیری یک احتمال جدید است و زمینهایی را که به تازگی در آنها زراعت کرده است را رها می کند و دیگران به سراغ آن می روند. در نهایت او هیچ چیز نخواهد داشت. اما زمانی که شخص شهودی اجازه می دهد چیزها منجر به آن امر گردند ناخودآگاه خودش را هم علیه آن قرار می دهد. ناهشیار شخص شهودی دارای شباهتی با ناهشیار تیپ احساسی است. تفکر و احساس در حالیکه بسیار سرکوب شده اند با تفکرات و احساسات کودکانه و کهن همراه می گردند که مشابه با تفکرات و احساسات آن تیپ مقابل می باشد. آنها به خود شکل پروژکشن های شدیدی می گیرند که درست به اندازه پروژکشن های او بی معنی هستند، علی رغم آنکه به نظر می رسد فاقد شخصیت "جادویی" مورد دوم [تیپ دوم] باشند و عمدتا به شبه واقعیتهایی مانند سوء ظن های جنسی، خطرات اقتصادی، اضطرابهای بیماری و غیره مربوطند. به نظر می رسد این تفاوت به سرکوب احساسات واقعی مرتبط باشد. این امور خود را در زمانی نشان می دهند که مثلا شخص شهودی ناگهان خود را درگیر [عاطفی] با زنی می یابد که بسیار نامناسب است – یا در مورد یک زن، درگیر [عاطفی] مردی نامناسب می گردد – زیرا این افراد احساسات کهن را تحریک کرده اند. این امر منجر به ارتباطی ناهشیار و جبری می گردد که خبر دادن از هیچ کس فایده ندارد. مواردی از این دست بر اضطراب دلالت می کنند که شخص شهودی همانند تیپ احساسی در معرض آن است. او آزادی مشابه و معافیت از محدودیت را طلب می کند در حالی که تصمیمات خود را تحت هیچ قضاوت عقلانی قرار نمی دهد و در احتمالاتی که شانس بر سر راهش می گذارد کاملا به شامه خود اعتماد می کند.  او خودش را از محدودیتهای استدلال معاف می دارد تنها برای آنکه قربانی فشار عصبی در قالب تعقلات نکته سنجانه  و اتصالی جبری با احساسی که توسط آبجکت ایجاد شده است. رویکرد هشیار او در قبال احساس و آبجکت از سنخ تفوق بی رحمانه می باشد. او نمی خواهد بی رحم یا ممتاز باشد – او صرفا آبجکتی را که هر شخص دیگری می بیند را نمی بیند و در مقابل آن خشونت به خرج می دهد، درست همانطوری که تیپ احساسی به دنبال روح آن نمی باشد. اما دیر یا زود آبجکت به شکل ایده های هیپوکندری، فوبی ها و هر نوع احساس جسمانی پوچ تصور شدنی تلافی می کند.

616      من دوتیپ سابق را عقلانی می نامم به دلیل عللی که سابقا طرح شد، یعنی دلایل هر کاری بکنند یا نکنند وابسته به قضاوت عقلانی است اما صرفا بر شدت دریافت وابسته است. دریافت آنها کاملا و صرفا به وقایع به آن صورتی که رخ می دهند می باشند، هیچ انتخابی که توسط قضاوت گرفته شده باشد. از این لحاظ آنان دارای منفعتی قطعی نسبت به آن دو تیپ قاطع می باشند. هر دو رویداد آبجکتیو با قانون همنوا می شوند، آماده پذیرایی به دلیل می باشند؛ تا آنجاییکه تصادفی باشند اینگونه نیستند. برعکس ما ممکن است اینگونه هم بگوییم که یک رویداد زمانی به قانون تبدیل می شود که بعدی را نمایش دهد که به عقل دسترسی داشته باشد و آنکه زمانی که بعدی را نشان می دهد که برایش قانونی نتوانیم بیابیم، آن را تصادفی می نامیم. برعکس آنکه می توانیم اینگونه هم بگوییم که یک پدیده زمانی با قانون همنوا می شود که نمایانگر وجهه ای باشد که به عقل دسترسی دارد و اینکه زمانی که وجهه ای را نمایش می دهد که بر اثر آن هیچ قانونی را نمی توانیم یافت کنیم، در آن زمان نامش را تصادفی می گذاریم. اصل موضوعه قانونمندی جهانی تنها اصل موضوعه در استدلال می باشد اما به هیچ وجهی اصل موضوعه برای عملکردهای ادراکی ما نمی باشد. از آنجاییکه این امور به هیچ وجهی بر اصل استدلال و مفروضات آن بنا نشده اند بنا بر اصل طبیعت خود غیر عقلانی می باشند. به این سبب است که نام تیپ های ادراکی را طبیعتا "غیرعقلانی" می نامم. اما صرفا به دلیل آنکه آن تیپ ها  قضاوت را تحت ادراک قرار می دهند، بسیار غلط است که آن ها را "غیرعقلانی" بنامیم. درست تر آن است که بگوییم که در حد اعلا تجربی می باشند. منحصرا خود را بر تجربه استوار می کند – آنقدر که معمولا قضاوتشان نمی تواند با تجربه همگام بماند. اما با این وجود عملکردهای قضاوتگر حضور دارند هر چند به سختی و با حالت مضیقه به حیات بسیار ناهشیار خویش ادامه می دهند. ناهشیار علیرغم آنکه از ذهنیت هشیار تمایز دارد، همیشه بر روی صحنه حاضر است، ما در زندگی واقعی تیپهای غیرعقلانی قضاوتهای چشمگیر و رفتارهای انتخابگرانه ای داریم اما آنها به خود شکل مغلطه های آشکار، انتقادهای بی رحمانه و بسیار محافظه کارانه از اشخاص و شرایط می گیرند. این طرفندها دارای ویژگی کودکانه و حتی ابتدایی می باشند. هر دو تیپ گهگاهی می توانند بسیار ساده لوح و سنگدل، کج خلق و خشن باشند. شخصیت واقعی این مردم در نزد تیپهای عقلانی به خوبی می تواند عقلانی به نظر آید و در بدترین حالت می تواند سودجویانه محسوب گردد. اما این قضاوت تنها برای ناخودآگاه معتبر خواهد بود و در نتیجه برای حالات روانی آنها که کاملا به ادراک سو گرفته است، غلط است و به دلیل طبیعت غیرعقلانی که دارد، برای هر قضاوت عقلانی بسیار ابهام آمیز است. شخصیت واقعی این مردم برای تیپ های عقلانی ممکن است در بدترین حالت به خوبی عقلانی و حسابگر به نظر آید. اما این قضاوت تنها برای ناهشیار آنها معتبر خواهد بود و در نتیجه برای خصوصیات روانی آنها که کاملا به ادارک متمایل است بسیار نادرست است و به دلیل طبیعت غیرعقلانی که دارد در مقابل هر قضاوت عقلانی کاملا نمی توان نام "خصوصیات روانی" گذارد. تیپ عقلانی در مقابل عقیده ای اهانت آمیز واکنشی سریع نشان می دهد: او را موجودی می بیند که صرفا نیم-زنده است که تنها هدفش آن است که موانع عقلی را بر هر موجود زنده ببندد و آن را با قضاوتهایش خفه کند. این موارد غایات محض هستند اما با این حال رخ می دهند. 

 

617      از نقطه نظر تیپ عقلانی، نوع دیگر ممکن است به سادگی در قالب نوعی فرودست از انسان عقل گرا نمایانده شود – زمانی که به عبارت دقیقتر، او بر اساس آنچه برایش رخ می دهد سنجیده می شود. زیرا آنچه برای او رخ می دهد اتفاقی نیست – بلکه او در آن مورد، ارباب است، حوادثی که بر سر راه او پیش می آیند شکل قضاوتهای عقلانی و تمایلات عقلانی به خود می گیرند و اینها اموری هستند که او درباره شان دچار لغرش می شود. در نزد ذهن عقلانی، این موضوع امری نسبتا تصور ناشدنی است، اما ویژگی غیرقابل تفکر بودنش در زمانی که در برابر کسی مطرح می شود که ایده های عقلانی را فوق رویدادهای واقعی و جاری قرار می دهد صرفا با شگفتی تیپ عقلانی برابری می کند. او به ندرت می تواند چنین امری را باور کند. معمولا طرح این قبیل مسائل با او مانند مسائل اصل، فایده ای ندارد چرا که کل ارتباط عقلانی به همان میزان برای او بیگانه و زننده است که برای شخص عقلگرا غیر قابل تصور است که بدون مذاکره و التزام دوجانبه وارد پیمان شود. 

  

 

صفحات 368 و 369

612        درست همانطوری که احساس برونگرا می کوشد به بالاترین درجه واقعیت برسد، از آنجا که این امر به تنهایی می تواند یک زندگی کامل را آشکار کند، شهود نیز می کوشد که وسیع ترین دامنه احتمالات را دریابد، زیرا صرفا رویاپردازی احتمالات است که می تواند شهود را کاملا ارضا می شود. به دنبال آن است که کشف کند که چه احتمالاتی را وضعیت آبجکتیو در حال ذخیره قرار می دهد(یعنی زمانی که در وضعیت اولویت قرار نداشته باشد) وضعیت کمکی است که به شکل خودکار در زمانی که هیچ عملکرد دیگری نمی تواند راهی به خارج از وضعیتی که ناامیدانه مسدود شده باشد. اگر عملکرد غالب باشد، هر وضعیت عادی در زندگی به نظر مانند اتاقی قفل شده می ماند که شهود باید آن را باز کند. دائما به دنبال خروجی های تازه و احتمالات جدید برای زندگی خارجی می گردد. در یک دوره زمانی بسیار کوتاه هر وضعیت موجودی تبدیل به زندانی برای شهودی می گردد، زنجیری که باید آن را پاره کرد. در یک دوره به نظر می رسد که آبجکتها، در صورتی که در خدمت ایجاد راه حل باشند، دارای ارزشی اغراق شده باشند که یک رهایی یا هدایت به کشف احتمالی تازه است. با این حال آنها درست همان وقتی که به هدف خود در راستای کمک کاری یا پل هایی بودند، ارزش شان را به طور کلی از دست دادند و به سبب آنکه ضمائم افزودنی هستند کنار گذارده می شوند. وقایع صرفا در صورتی تأیید می شوند که احتمالات تازه ای از پیشرفت در روای آنها وجود داشته باشد و فرد را از قدرتشان رهایی بخشد. احتمالات در حال پیدایش انگیزه هایی جبری هستند که شهود از آنها نمی تواند فرار کند و همه چیز دیگر باید فدای آنها شود. 

تیپ شهودی برونگرا

613      هر زمان که شهود غلبه یابد، یک خصیصه روانی عجیب و بدون اشتباهی نتیجه می شود. به دلیل آنکه شهود برونگرا مبتنی بر آبجکت است، وابستگی نشان داری به وضعیتهای خارجی وجود دارد اما کاملا از وابستگی به تیپ احساسی متفاوت است. تیپ شهودی هیچگاه در دنیای ارزشهای واقعی پذیرفته نیست اما شامه ای قوی برای هر امر تازه و مورد لزومی را دارد. به دلیل آنکه همواره به دنبال یافتن احتمالات تازه است، شرایط ثابت او را خفه می کند. گاهی با اشتیاق فوق العاده و با شدت فراوان به آبجکتهای یا وضعیتهای جدید می پردازد اما همینکه محدوده آنها شناخته شود و هیچ توسعه دیگری نتواند حدس زده شود، با بی رحمی آنها را رها می کند بدون آنکه هیچ گونه ندامتی داشته باشد یا آشکارا آنها را به خاطر بیاورد. تا آن زمان که احتمالی جدید در آن نزدیکی ها رخ دهد، تیپ شهودی با قیود سرنوشت به آن مقید است. به گونه ای است که گویا کل زندگی او در این وضعیت جدید نابود شده است. شخصی تأثیری را می یابد که همواره دقیقا به نقطه عطفی نهایی رسیده است و از این لحظه به بعد به هیچ چیز دیگر نمی تواند بیندیشد یا هیچ احساس دیگری نمی تواند داشته باشد. بدون تفاوت که میزان منطقی بودن و مناسب بودن آن چه قدر است و با آنکه هر بحث قابل تصوری از پایداری خود سخن می گوید، روزی خواهد آمد که در آن هیچ چیزی او را از این امر و از رفتار بر طبق آن باز نمی دارد همان وضعیتی که به نظر آمد به او آزادی و رستگاری را نوید داده است، زندان فرض شود. هیچیک از منطق و عاطفه نمی تواند احتمالی جدید را از او جلوگیری کنند یا بترسانند، با آنکه بر خلاف همه عقاید سابقش گردد. تفکر و احساس، که اجزای ناگزیر عقیده هستند عملکردهای سطح پایین او می باشند، که هیچ اهمیتی ندارند و از اینرو از استقامت ورزیدن موثر در برابر قدرت شهود ناتوان است. و از آنجایی که این عملکردها تنها عملکردهایی هستند که می توانند با تفوق آن توسط فراهم آوردن قضاوت جبران شوند، که تیپ شهودی به کلی فاقد آن است. اخلاقیات شخص شهودی را نه تفکر هدایت می کند و نه احساس؛ او دارای اخلاقیات ویژه خویش است که منجر به وفاداری به بینش خویش و فرمانبرداری از نفوذ ارادی می شود. توجه کمی به رفاه دیگران دارد. به حال خوب روانی دیگران به همان کمی اندازه ای که به حال خوب خودش توجه می کند، می باشد. اعتنای اندکی کمی  به عقاید و روشهای زندگی دارد و از این رو غالبا به عنوان ماجراجویی غیراخلاقی و بی پروا نکوهش می شود. از آن جایی که شهود او با امور خارجی و کاوش احتمالات آنها مرتبط می باشد، به سرعت به اعمالی دست می زند که در آن می تواند این توانایی ها را به حد کامل به کار گیرد. بسیاری از صاحب نفوذان تجاری، کارآفرینان، دلالان، معامله کنندگان سهام شرکتها، سیاستمداران و غیره به این تیپ تعلق دارند. اما به نظر می رسد در میان زنان معمول تر از مردان باشد. در میان زنان ظرفیت شهودی خودش را در حوزه تخصصی به اندازه حوزه اجتماعی خیلی نشان نمی دهد. چنین زنانی هنر بهره برداری از هر فرصت اجتماعی را می دانند، ارتباطات اجتماعی درستی می گیرند، جویای مردانی هستند با انتظاراتی که تنها هر چیز را بار دیگر برای احتمالی تازه رها سازند. 

614      لازم به ذکر نیست که چنین تیپی از هر دو لحاظ اقتصادی و فرهنگی به طور غیر مشترک مهم است. اگر نیتهای او خوب باشد یعنی اگر رویکرد او بیش از حد خودمحورانه نباشد می تواند خدمتی استثنایی به عنوان مبدع یا ارتقاء دهنده کسب و کارهای جدید ارائه کند. او قهرمان طبیعی همه اقلیت هایی است که آینده دارند. از آنجاییکه او وقتی بشتر متوجه مردم است تا به اشیاء، قادر است تشخیص شهودی از توانمندی ها و قابلیت های آنها ارائه کند، می تواند "انسان" هم بسازد. توانمندی او برای تحریک شجاعت یا برانگیختن اشتیاق بی نظیر است با آنکه ممکن است آن را به فرد انداخته باشد. هر چه عزم او جزم تر باشد ایگوی او بیشتر با همه احتمالاتی که د رنظر مجسم می شود در می آمیزد. گویی بینش خود را به زندگی می آورد، آن را به شیوه ای قانع کننده و با آتش شگرف به نمایش می گذارد، آن را در خود جای می دهد. اما این امر نقش بازی کردن نیست، نوعی سرنوشت است.

 

 

صفحه 365 تا 367

 

 

608 اما این تیپ هرچه احساس بیشتر غلبه یابد که باعث شود سابجکت در ورای احساس مخفی گردد، موافقت کمتری خواهد یافت. توسعه او در جهت تبدیل به لذت گرایی تقریبی است، یا آنکه به یک هنر گرایی بی پروا و کم توان تبدیل شود. با آنکه آبجکت برای او کاملا ضروری گردیده است، باز به حکم آنکه چیزی است که در حق خویش ایستاده است، کمابیش کم ارزش گردیده است. به گونه ای بی رحمانه بهره برداری شده است و از راه فشردن بی آب شده است زیرا در حال حاضر تنها کاربرد آن تحریک نمودن احساس می باشد. اسارت به حد نهایی می رسد. به همان نسبت ناهشیار مجبور به دادن اطلاعات پیرامون نقش جبرانی اش در تقابل آشکار می شود. مهمتر از همه آنکه شهودهای سرکوب شده خود را در قالب پروژکشن آشکار می سازند. وحشیانه ترین بدگمانیها بر می خیزد؛ اگر آبجکت از سنخ رفتار جنسی باشد، تخیلات حسودانه و حالات اضطرابی تفوق می یابند. موارد حادتر به هر نوع فوبیا و نشانگانهای اجباری پیشروی می کنند. محتویات پاتولوژیکی دارای شخصیتی هستند که به طور آشکاری غیرحقیقی هستند، که رگه اخلاقی یا مذهبی غالبی دارند. سپس منجر به نکته بینی های افراطی یا سیستم اخلاقی دارای دقت وقیحانه می شوند که با خرافات ابتدایی و "جادویی" ترکیب شده باشد که به مراسم غامض بازگشت می کند. همه این امور ریشه در سرکوبی عملکردهای فرودستی دارند که به تقابل ناگوار با رویکرد هشیار کشانیده شده اند، و در لباسی مبدل ظاهر می شوند که بسیار زننده است زیرا در تقابل کامل با حس هشیار واقعیت به احمقانه ترین فرضیات وابسته اند. کل ساختار تفکر و احساس در این شخصیت دوم به نظر توأم با تقلیدی پاتولوژیک است: عقل به نکته سنجی افراطی، اخلاقیات به اخلاق گرایی افسرده کننده و ریاکاری وقیحانه، دین به خرافه مضحک و شهود، که نجیب ترین هدیه به انسان است، با فضولی مداخله گر که خود را در هر چیزی داخل می کند؛ بجای آنکه گسترده دید وسیع داشته باشد، به نازلترین سطح بدجنسی انسانی تنزل می کند.

 

609      ویژگی جبری خاص نشانگانهای نوروتیک همتای ناهشیار رویکرد سهل گیرانه تیپ خالص و احساسی است، که از دیدگاه قضاوت عقلانی، به طریقه بدون تبعیضی هر چیزی را که رخ می دهد را می پذیرد. این امر به هیچ وجه به معنای بی قانونی مطلق و فقدان خودنگهداری نیست، اما با اینحال او را از توان بازداری قضاوت محروم می نماید. اما قضاوت عقلانی تهدیدی هشیارانه است که تیپ عقلانی به نظر می رسد از خواسته آزاد خودش بر او تحمیل نماید. این تهدید بر تیپ احساسی از راه ناهشیار در قالب اجبار غلبه می یابد. به علاوه، وجود قضاوت مزبور به معنای آن است که رابطه تیپ عقلانی با آبجکت آن گونه که در مورد تیپ احساسی وجود دارد، هیچگاه به شکل رابطه ای مطلق نخواهد گردید. بنابراین زمانی که رویکرد او به درجه غیرعادی یکجانبه نگری دست می یابد، به همان میزان در معرض خطر غلبه یافتن توسط ناهشیار است که هشیارانه در چنگ آبجکت قرار می گیرد. اگر نوروتیک بگردد، برخورد با او از راه های عقلانی بسیار سخت تر خواهد بود زیرا عملکردهایی که تحلیل کننده باید به آنها بازگردد در حالت نسبتا تفکیک نیافته ای قرار دارد و اتکای کمی بر آن می توان کرد یا اصلا اتکایی نمی توان نمود. تکنیک های خاص برای آوردن فشار عاطفی برای تحمل اغلب مورد نیاز هستند تا او را لااقل هشیار سازند. 

شهود

610      د رویکرد برونگرا، شهود به عنوان عملکرد ادراک ناهشیار کاملا معطوف به اعیان خارجی می باشد. به دلیل آنکه شهود در اصل جریانی ناهشیار است، درک درست از طبیعتی که دارد بسیار مشکل است. عملکرد شهودی توسط رویکردی از توقع در هشیار نمایش داده شده است، توسط بینش و حلول؛ اما صرفا از نتیجه متعاقب است که می توان تعیین نمود که به چه میزانی از آنچه "دیده" شده بود واقعا در آبجکت وجود داشته است و به چه میزانی به درون آن "خوانده" شده است. درست همانگونه که احساس، هنگامی که عملکرد غالب است، صرفا فرایندی واکنشی که دارای اهمیت دیگری برای آبجکت نمی باشد، شهود نیز دریافت یا بینشی صرف نیست بلکه فرایندی فعال و خلاق است که درست به همان میزان بر آبجکت وارد می سازد که از آن خارج می کند. از آنجا که این امر را به شکلی ناهشیارانه انجام می دهد، تأثیری ناهشیار نیز بر آبجکت دارد.

 

611        عملکرد اولیه شهود، تنها انتقال تصاویر یا مفهومهای ارتباطات میان اشیاء است که انتقالشان از راه عملکردهای دیگر ممکن نبوده است و یا صرفا که با طول و تفصیلات بسیار ممکن می شده است. این تصاویر دارای ارزش درون بینی های خاصی هستند که هر زمان که به شهود اولویت داده شود تأثیری تعیین کننده بر رفتار می گذارند. در این مورد تطبیق روانی تقریبا به طور کامل بر شهودها پایه ریزی خواهد شد و در نتیجه تفکر، عاطفه و احساس به اندازه وسیعی سرکوب می گردند، احساس که موردی است که بیش ترین تأثیر را گرفته است زیرا مطابق عملکردهای حسی هشیار بزرگترین مانع را بر سر راه شهود ایجاد می کند؛ احساس مشکلی بر سر راه دریافت آشکار بدون جابنداری وسیله می باشد، تحریکات حسی مزاحم آن، توجه را به سطح جسمانی منعطف می سازند، به همان چیزهایی که در حول و ماورای آن، شهود با سختی مشغول دیدن آن می باشد. اما از آنجا که شهود برونگرا عمدتا بر آبجکتها سوق داده شده است، در حقیقت بسیار به احساس نزدیک می شود؛ در حقیقت رویکردی که منتظر آبجکتهای خارجی است، به همان میزان محتمل است که از احساس بهره گیرد. از اینرو اگر شهود به درستی عمل کند، احساس باید به اندازه وسیعی سرکوب شود. منظورم از احساس در این مثال، خودنمایاندن ساده و فوری است که به عنوان داده فیزیولوژیکی و روانی ای است که به وضوح تعریف شده است. این امر باید به روشنی در پیشاپیش نهاده شود زیرا اگر از شخصی شهودی بپرسم که خود را چگونه سو می دهد، او از اموری سخن خواهد گفت که تقریبا از ابرازات حسی غیرقابل تشخیص اند. در موارد بسیار زیادی او حتی از کلمه "احساس" استفاده خواهد کرد. البته او احساساتی دارد، اما آنچنان هم تحت تأثیرشان قرار ندارد؛ از آنها صرفا به عنوان نقاط شروعی برای دریافتهای خویش استفاده می کند. او با جانبداری ناهشیارانه آنها را بر می گزیند. به عبارت روانشناختی، آنچه با ارزش عمده متناسب است قوی ترین احساس نیست بلکه هر احساسی است که هر ارزشش به هر میزانی با رویکرد ناهشیار شهودی تقویت شود. در این صورت ممکن است احتمالا منجر به دریافت ارزش عمده شود و این امر در ذهن هشیار او احساس به نظر می آید. اما در حقیقت چنین نیست.

 

 

صفحه 360 تا 364

تلخیص تیپهای عقلانی برونگرا

601 من نام این دو تیپ ساق را عقلانی یا قضاوتی می گذارم زیرا توسط تفوق عملکردهای استدلالی و قضاوتی مشخص شده اند. نشانه مشخص عمومی هر دو تیپ آن است که زندگی شان به حد زیادی تحت قضاوتهای عقلانی قرار دارد. اما باید توجه داشته باشیم که ما در واژه "عقلانی"، از دیدگاه روانشناسی ذهنی فرد یا از دیدگاه مشاهده گر است که قضاوت می کنیم که از بیرون این امر را مشاهده و درباره اش قضاوت می نماید.این مشاهده گر به سادگی ممکن است به قضاوتی متضاد برسد، خاصه اگر که به طور شهودی صرفا رفتار بیرونی شخصی را که مشاهده شده است را درک کرده باشد و بر پایه آن به قضاوت دست زده باشد. به طور کلی زندگی این تیپ هیچگاه صرفا به قضاوت عقلانی وابسته نیست، تقریبا به همان میزان تحت تأثیر غیرعقلانیت ناهشیار قرار دارد. اگر مشاهده محدود به رفتار خارجی بشود، بدون آنکه اهمیتی به صرفه جویی درونی هشیاری فرد بدهد، انسان ممکن است تأثیری حتی قوی تر بر طبیعت غیرعقلانی و اتفاقی برخی تظاهرات ناهشیار نسبت به معقول بودن قصدهای و انگیزه های آگاه او بگذارد. در نتیجه من قضاوتم را بر پایه آنچه فرد احساس می کند که حالات روانی آگاهش است، قرار می دهم.اما مایلم که قبول کنم که یک فرد به همین اندازه خوب می تواند چنین حالات روانی را از زاویه ای دقیقا متضاد دریافت و ارائه کند. من نیز متقاعد شده ام که اگر خودم فرصت می یافتم که حالات روانی دیگری را دارا می شدم، تیپهای عقلانی را به گونه ای برعکس شرح می دادم، از دیدگاه ناهشیار – البته به طریقه غیر عقلانی. این امر سبب بدتر شدن مشکل ابراز آشکار امور روانشناختی می گردد و به گونه ای محاسبه ناشدنی احتمال سوء تفاهم ها را افزایش می دهد. مباحثی که توسط این سوء تفاهم ها برانگیخته می شود، عموما بسیار نومیدانه هستند زیرا هر طرف با نیات خشمگینانه سخن می گوید.این تجربه دلیلی است که بیشتربرای پایه قرار دادن ارائه ام به حالات روانی هشیار فرد، زیرا در آنجا لااقل ما موقعیت عینی مشخصی داریم که کاملا لحظه ای را که ما برای پایه قرار مبنای روانشناختی مان را بر ناهشیار به کنار می رود. چرا که در آن صورت، آبجکت مشاهده شده هیچ نظری در این درباره ندارد، زیرا هیچ چیزی وجود ندارد بیشتر از ناهشیار خودش نیست که او درباره اش ناآگاه تر باشد. در نتیجه قضاوت کاملا به مشاهده گر ذهنی واگذار می شود- تضمینی اطمینان بخش که بر پایه حالات روانی خودش بنا خواهد شد که با فشار بر شخص مشاهده شده تحمیل خواهد شد. به نظر من، این امر درباره حالات روانی فروید و هم آدلر صادق است. شخص، به طور کامل در چنگال مشاهده کننده قضاوتگر قرار دارد، که در زمانی که حالات روانی آگاه مشاهده شده به مثابه پایه حساب شود، صادق نیست. هرچه باشد او تنها قاضی دارای صلاحیت است، زیرا صرفا اوست که انگیزه های هشیار خویش را می دارند. 

602 عقلانیتی که سلوک زندگانی هشیار را در هر دوی این تیپها مشخص می کند شامل استثنا نمودن عامدانه هر امر غیرعقلانی و تصادفی می باشد. قضاوت عقلانی درچنان حالات روانی، نیرویی است که بی نظمی و تصادفی بودن زندگی را به قالبی مشخص وا می دارد، یا لااقل می کوشد که چنان کند. انتخابی مشخص از میان همه احتمالاتی که ارائه می کند صورت گرفته است، صرفا انتخابهای عقلانی مقبول می گردند، اما از طرف دیگر وابستگی و تأثیر عملکردهای روانی که به ادراک رویدادهای زندگی کمک می کنند بالتبع محدود است. به طور طبیعی این محدودیت حسی و شهودی مطلق نیست. این عملکردها مانند سابق وجود دارند اما محصولاتشان تحت انتخابی است که توسط قضاوت عقلانی اتخاذ شده است. مثلا شدت یک حس آنگونه نیست که درباره فعالیت تصمیم می گیرد بلکه آن کار توسط قضاوت صورت می گیرد. بنابرین در مورد اولین تیپ، از یک جهت عملکردهای ادارک دارای سرنوشت یکسانی مانند احساس هستند و از جهت دیگر دارای سرنوشت یکسانی مانند تفکر می باشند. به همان نسبت سرکوب می شوند و در نتیجه درحالتی فرودست از تمایز قرار می گیرند. این مسأله برچسب عجیبی به ناهشیار در هر دوی تیپهای ما می زند: آنچه را آنها هشیارانه و عامدانه انجام می دهند با عقل همخوانی دارد (البته، با عقل آنها) اما آنچه برایشان اتفاق می افتد با طبیعت حسها و شهودهای بچه گانه و ابتدایی تناسب دارد. در هر صورت آنچه برای این تیپها رخ می دهد عقلانی است(از دیدگاه آنان). اما از آنجا که افراد زیادی هستند که زندگیشان بیشتر از آنچه برایشان رخ می دهد تشکیل شده است تا فعالیتهایی که توسط نیتهای عقلانی صورت می گیرد، چنین شخصی پس از آنکه آنها را به دقت مشاهده می کند ممکن است به سادگی هر دوی تیپهای ما را غیر عقلانی به حساب آورد. و باید تأیید شود که متأسفانه اغلب پیش می آید که ناهشیار کسی تأثیری بسیار بیشتر بر مشاهده گری بگذارد نسبت به آنچه ناهشیار او انجام میدهد و آنکه فعالیتهای او از اهمیت نسبتا بیشتری نسبت به تمایلات عقلانی اش برخوردار است.

 

603 عقلانیت هر دو تیپ به آبجکت سوگیری شده است و به داده های آبجکتیو وابسته است. با آنچه جمعا عقلانی به حساب می آید، متناسب است. برای آنها هیچ چیزی بجز آنچه در نظر عموم به آن صورت در نظر گرفته شده است، عقلانی نیست. اما تفکر به اندازه زیادی ذهنی و فردی است. در تیپهای ما این بخش سرکوب شده است و همانطوری که آبجکت اهمیت فزونتری می یابد به همین صورت ادامه خواهد یافت. در نتیجه سابجکت و دلیل ذهنی او هر دو در خطر دائمی سرکوبی قرار دارند و زمانی که آنها تسلیم آن می شوند تحت ظلم ناهشیار قرار می گیرند که در این حالت دارای ویژگی های بسیار ناخوشایند است. ما سابقا درباره تفکر عجیب آن سخن گفته ایم. اما بجز آن احساساتی ابتدایی وجود دارند که خود را به شکل اضطراری مثلا به گونه لذت جویی جبری در هر شکلی که بتوان تصور کرد، بیان می دارند؛ شهودهایی ابتدایی نیز وجود دارند که می توانند به شکنجه ای مثبت برای فردی که مورد توجه قرار گرفته است و به هر کسی که در آن محدوده است واقع شود. هر امر ناخوشایند و دردناک باشد، هرچه که نفرت آور و شر باشد استشمام می شود یا درباره اش شک برده می شود و در بیشتر موارد عبارتست از نیمه-صداقتی که برای برانگیختن مسموم ترین سوء تفاهمها محاسبه می شود. عناصر ناهشیار مقابله کننده آنچنان قوی هستند که غالبا سلطه هشیار عقل را بر هم می زنند؛ فرد به قربانی رویدادهای اتفاقی می شود که تأثیری جبری بر او می گذارند که یا به دلیل آن است که به احساساتش خوش خدمتی کند یا به دلیل آنکه او اهمیت ناهشیار آنها را تعلیم می دهد.

 

احساس

604 در رویکرد برونگرا احساس به گونه ای متعالی مشروط به آبجکت است. احساس نیز همانند ادراک حسی به طور طبیعی به آبجکتها وابسته می باشد. اما دقیقا به همان طریقه طبیعی به سابجکت نیز وابسته است زیرا احساسی ذهنی از نوعی کاملا متفاوت با احساس آبجکتیو وجود دارد. در رویکرد برونگرا، جزء ذهنی احساس تا آنجا که کاربرد هشیارش مدنظر باشد، یا ممنوع و یا سرکوب گردیده است.به طریقه ای مشابه، در زمانی که تفکر یا عاطفه جایگاه اولیه ای بیابد، احساس به حکم آنکه عملکردی غیرعقلانی است شدیدا سرکوب می شود و به عبارت دیگر صرفا تا آن حد می باشد که رویکرد عقلانی هشیاری ادراکات تصادفی را مجاز بشمارد که به محتویات هشیار تبدیل شوند؛ عملکردی هشیار است – به طور خلاصه آنها را نمودار می سازد. البته عملکرد حسی به معنای محکم تر مطلق است. مثلا هر چیزی در محدوده فیزیولوژیکی دیده یا شنیده می شود اما هر چیزی ارزش کرانه ای را که یک ادراک باید به منظور درک شدن داشته باشد به دست نمی آورد. زمانی که خود احساس به جای آنکه صرفا عملکردی ثانویه باشد دارای بیشترین اهمیت می گردد، قضیه به گونه دیگری می شود. در این مورد هیچ عنصری از احساس آبجکتیو استثنا نشده است و هیچ چیزی سرکوب نشده است(بجز مولفه ذهنی ای که سابقا ذکر شد) 

605 همانگونه که احساس عمدتا مشروط به آبجکت است، آن آبجکتهایی که قویترین احساسات را بر می انگیزانند برای حالات روانی شخص تعیین کننده خواهند بود. حاصل، ارتباطی جسمانی با آبجکت است. در نتیجه احساس عملکردی ضروری است که مجهز به قوی ترین غریزه حیاتی باشد. آبجکتها تا آن اندازه که احساسات را تحریک می کنند، ارزش داده می شوند و تا آنجایی که به قدرت احساس مربوط شوند، به طور کامل در هشیاری پذیرفته می شوند، خواه با قضاوتهای عقلانی سازگار باشند یا نباشند. تنها عامل ارزش آنها شدت احساسی است که توسط ویژگیهای آبجکتیوشان ایجاد گردیده است. بنابراین همه فرایندهای آبجکتیو که هر گونه احساسی را بر می انگیزانند در هشیاری ظاهر می گردند. اما تنها آبجکتها و یا فرایندهای محسوس و با ادراکات جسمانی احساسات را در برونگرا بر می انگیزاند؛ آنهایی که هر کسی در هر جا آنها را صرفا محسوس حس می کند. از اینرو سوگیری چنین فردی با واقعیت خالصا جسمانی منطبق می باشد. عملکردهای قضاوت کننده و عقلانی تحت وقایع معین احساس قرار می گیرند و از اینرو دارای همه ویژگی های عملکردهای کمتر تمایز یافته می باشد، که خصایص منفی، کودکانه و کهن را نمایش می دهند. عملکردی که دارای بیشترین سرکوبی است طبیعتا ضد احساس می باشد – یعنی شهود که عملکرد ادراک ناهشیار می باشد.

 

تیپ احساسی برونگرا

606 هیچ تیپ انسانی دیگری نیست که بتواند با تیپ احساسی برونگرا در واقع بینی برابری کند. حس او برای وقایع آبجکتیو به شکل فوق العاده ای توسعه یافته است. زندگی او انباشته ای است از تجربیات واقعی آبجکتهای محسوس و هرچه تیپش بارزتر می شود، استفاده کمتری از تجربه اش می نماید. در موارد خاصی وقایع در زندگی او به ندرت لیاقت می یابد که نام "تجربه" را به خود گیرد. آنچه را که او تجربه می کند حداکثر در حکم راهنمایی برای احساسات تازه است؛ هرچیز تازه ای که در دامنه علاقه اش قرار دارد توسط روش احساس جذب می شود و می باید که هدف او را اجرا کند. از آنجا که انسان متمایل است که یک حس واقعی بسیار توسعه یافته را در حکم نشانه عقلانیت بداند، چنین انسانهایی بسیار عقلانی محسوب می شوند. اما در واقعیت چنین چیزی رخ نمی دهد زیرا آنها در مواجهه با رویدادهای غیرعقلانی و اتفاقی به همان میزان در چنگ احساسات خود هستند که در مواجهه با رویدادهای عقلانی اینچنین اند. این تیپ – گویا اکثر مردم – به طور طبیعی گمان نمی کند که در"چنگال" احساس باشد. انسانها این دیدگاه را بسیار دور از واقع می دانند زیرا احساس برای آنها عبارت است از بیان محسوس زندگی – صرفا زندگی واقعی است که به طور کامل زندگی شده است. هدف کلی او لذت محسوس است و اخلاقیات او به همین منوال سوگیری شده است. در حقیقت، لذت حقیقی، اخلاق مخصوص خود، میانه روی و قانونمند خود، کارایی و تمایل او برای قربانی کردن را داراست. به هیچ وجه درک نمی کند که او حقیقتا هوس ران و ناپاک است، زیرا او ممکن است که احساسش را به ظریف ترین حد خلوص هنرشناسانه بدون اینکه هیچ انحرافی از اصل احساس محسوس خویش هر قدر که احساساتش محسوس باشد، تفکیک نماید. ولفن در Der Genussmensch می گوید:راهنمایی برای لذت بی رحمانه از زندگی اقرار جلا نخورده تیپی از این دست است و این کتاب به نظر من صرفا از آن جهت ارزش خواندن دارد.

 

607 در سطوح پایینتر این نوع، عاشق واقعیت آشکار است، با تمایل کمی برای عکس العمل و بدون هیچ اشتیاقی برای تفوق یافتن. برای احساس نمودن آبجکت، برای داشتن احساسات و اگر ممکن شود برای لذت بردن از آنها – آن هدف دائمی است. او هرگز نامحبوب نمی باشد؛ برعکس، ظرفیت سرزندگی او برای لذت، او را خوش مصاحبت می گرداند. معمولا شخصی بذله گوست و گاهی هنرمندی پالوده می باشد. در حالت قبل مسائل بزرگ زندگی شام خوب یا بی تفاوتی نگه می دارند؛ در مورد دوم این امور کلا از سنخ سلیقه هستند. بعد از آنکه یک آبجکت احساسی به او بدهد دیگر چیز دیگری نمی ماند که لازم به گفتن یا انجام دادن درباره آن باشد. بجز محسوس یا واقعی بودن نمی تواند چیزی باشد؛ گمانه زنی هایی که ورای امور محسوس واقع می شوند تنها به شرطی مقبول می گردند که احساس را بیفزایند. شدت بخشی لزوما نباید لذتبخش نیز باشد زیرا این تیپ نیازی نیست که مادی گرایی عمومی باشد؛ او صرفا خواهان قویترین احساسات است، و این احساسات را طبیعتا تنها از خارج می تواند به دست بیاورد. آنچه از درون نشأت می گیرد نزد او بیمارگونه و مورد شک می نماید. همواره تفکرات و احساسات خویش را به علل آبجکتیو، که تأثیراتی هستند که از آبجکتها ناشی می شوند، تقلیل می دهد، که کاملا توسط وقیحانه ترین خشونتهای منطق آرامش یافته است. او زمانی که بتواند به واقعیت ملموس در هر قالبی باز گردند، از نو می تواند تنفس کند. از این جهت او به شکل شگفت آوری ساه لوح است. او بدون اینکه تردیدی داشته باشد نشانه ای روانزا را به افتی در بارومتر مرتبط می کند در حالیکه از جهت دیگر وجود تعارضی روانی در نظر او تخیلی مرضی است. عشق او بدون شک در جذابیتهای جسمانی آبجکت آن ریشه دارد. ایده آل او آن است و حتی او را در رابطه با دیگران محطاط می گرداند. از آن رو که او هیچ ایده آلی که به ایده مرتبط باشد ندارد، دلیلی برای رفتار به گونه خلاف واقعیت چیزهایی که هستند ندارد. این امر خود را در همه امور خارجی زندگی او نشان می دهد. او به خوبی لباس می پوشد، زیرا از فرصت بهره می برد؛ او میز غذای خوبی به همراه نوشیدنی کافی برای دوستانش فراهم می کند، و با این کار باعث می شود احساس بزرگی به آنها دست دهد یا حداقل آنها را وامی دارد که که بفهمند که سلیقه پالوده او خود را مستحق می داند که تقضاهایی از آنها کند. او حتی ممکن است که آنها را متقاعد کند که قطعا برای خاطر سبک شایسته است قربانی های خاصی انجام شود. 

 

 

 

 

 

 

 

صفحات 357 تا 359

 

  598       اما انسان ممکن است که تنها زمانی "به درستی" احساس کند که احساسش توسط امر دیگری دچار آشفتگی نشده باشد. هیچ چیز به اندازه تفکر باعث آشفتگی احساس نمی شود. در نتیجه هرگز نمی توان فهمید که چرا این تفکر تیپی می تواند تا آنجا که ممکن است، در حال تعلیق نگاه داشته شود. این امر بدان معنا نیست که زن اصلا فکر نمی کند؛ بر عکس، ممکن است به اندازه بسیار و با زکاوت فراوان بیندیشد، اما تفکر او هیچگاه sui generis(از نوع خود) نمی باشد – ضمیمه ای اپیمتئینی است از احساس او. آنچه را که نمی تواند احساس کند را نمی تواند آگاهانه تفکر نماید. یکبار چنین تیپی با لحنی عصبی به من گفت: "اما من درباره آنچه احساس نمی کنم نمی توانم تفکر کنم". او تا آنجا که احساسش بگذارد خوب تفکر می کند اما هر نتیجه گیری حتی اگر منطقی هم باشد اما ممکن باشد به اختلال احساس بینجامد در همان ابتدا واپس زده می شود. اساسا درباره اش تفکر نمی شود. بنابراین هر امری که با ارزشهای عینی تطابق داشته باشد خوب است و بدان عشق ورزیده می شود و هر امر دیگری در نزد او مربوط به جهانی دیگر است.

 

599         اما زمانی که اهمیت آبجکت به سطحی که باز هم بالاتر است می رسد، تغییری بر تصویر عارض می شود. همانگونه که سابقا توضیح دادیم، در آن وقت سابجکت آن قدر با آبجکت عجین می شود که سابجکت احساس کاملا هضم می شود. احساس ویژگی شخصی خود را از دست می دهند و مبدل به احساسی برای بهره خود می گردند؛ شخصیت در احساس این لحظه کاملا تحلیل می رود. اما از آن رو که زندگی واقعی جانشین دائمی وضعیتهایی است که احساس مختلف و حتی متضاد را فرا می خوانند، شخصیت به حالات احساسی متمایز فراوانی پاره پاره می شود. یک زمان، شخص در حالتی است و در در زمان دیگر در حالت دیگری کاملا مختلف قرار دارد– برای همه نمودها زیرا در واقع چنین شخصیت متعددی محال می باشد. اساس ایگو همیشه به همان گونه باقی می ماند و متعاقبا خودش را با حالات احساسی متغیر در تضاد می یابد. در نتیجه برای مشاهده گر نمایش احساس دیگر به شکل بیان شخصی سابجکت ظاهر نمی شود بلکه به شکل تغییر ایگو صورت می گیرد – که به عبارت دیگر همان حوصله است. بسته به درجه افتراق ایگو و حالت آنی احساس، نشانه های افتراق خودی به وضوح آشکار خواهد شد، زیرا رویکرد اصالتا جبرانی ناخودآگاه به تقابل نامحدود مبدل شده است. این امر در ابتدا خود را در نمایشات افراطی احساس، تکلم پرآب و تاب، سرزنشهای بلند و غیره نشان می دهد که نادرست می نماید: " آن زن خیلی زیاد اعتراض می کند." از همان ابتدا مشخص است که نوعی از مقاومت شدیدا فشرده شده است و این سوال برای شخص پیش می آید که آیا ممکن نیست این تظاهرات به نحوه دیگری ظاهر شود؟ و کمی که می گذرد، همانطور می شود. صرفا تغییر کوچکی در وضعیت نیاز است تا اینکه فورا درست به نمودی متضاد درباره همان آبجکت بینجامد. در اثر این تجربیات مشاهده گر درمانده می شود که کدامیک از این تظاهرات را جدی بگیرد. شروع به نگه داشتن خود از اظهار نظر می کند. اما از آنجا که درباره این تیپ اهمیت فراوان وجود دارد که احساسی شدید از ارتباط و تفاهم با محیط برقرار گردد، تلاشهای مضاعفی نیاز است تا بر این نگه داری نظر غلبه شود. پس به مثابه دور باطل، این وضعیت از بد به بدتر تبدیل می شود. هرچه رابطه احساسی با آبجکت قویتر باشد، تقابل ناهشیار بیشتر به سطح می آید.

 

600       ما تا کنون دیده ایم که تیپ احساسی برونگرا اکثرا به دلیل آنکه تفکر عملکردی است که برای ایجاد اختلال در احساس محتمل تر است، تفکر را سرکوب می کند. به همان دلیل، اگر زمانی احساس بخواهد به هر نوع از نتایج خالص دست یابد، تفکر کاملا جلوی آن را می گیرد زیرا هیچ چیز برای تعصب و تحریف کردن تفکر محتمل تر از ارزشهای احساسی نیست. اما همانگونه که گفته ام، با آنکه تفکر تیپ احساسی برونگرا به حکم آنکه عملکردی مستقل است سرکوب شده است، این سرکوبی کامل نیست؛ صرفا تا آن حدی سرکوب شده است که منطقی بی وقفه اکه دارد آن را به نتایجی بکشاند که با احساس نامتناسب هستند. متحمل است که به مثابه خدمتکار احساس و بلکه برده آن باشد. ستون فقراتش شکسته است؛ ممکن نیست که با اتکا به خود و مطابق قوانین خود فعالیتی بکند. اما از آن رو که به هر حال منطق وجود دارد و نتایج بی وقفه اش را پیش می راند، این امر باید در یک جا اتفاق بیفتد و در هشیار خارجی اتفاق می افتد، یعنی در ناهشیار. در نتیجه ناهشیار این نوع اساسا نوعی تفکر عجیب را در بر دارد، تفکری که کودکانه، قدیمی و منفی است. تا زمانی که احساس هشیار کیفیت شخصی خود را حفظ کند یا به عبارت دیگر، تا آن زمان که شخصیت در حالات پی در پی احساس بلعیده نشده باشد، این تفکر ناهشیار به حالت جبرانی باقی می ماند. اما همینکه شخصیت جدا دیده شود و به توالی حالات احساسی متضاد تحلیل پیدا کند، یکپارچکی ایگو از میان می رود و سابجکت به ناهشیار کشیده می شود. زمانی که این اتفاق می افتد، با فرایندهای تفکر ناهشیار پیوند می خورد و گهگاهی آنها را به سطح می رساند. هر قدر احساس ناهشیار قوی تر باشد و هر قدر بدون ایگو شود، تضاد ناهشیار قویتر می گردد. تفکرات ناهشیار دقیقا باارزشترین آبجکتها را به خود می کشانند و با قساوت آنها را از ارزششان جدا می کنند. تیپ تفکری "هیچ چیز بجز" در اینجا بهترین وضعیت خود را پیدا می کند، زیرا به شکلی موثر تأثیرات همه احساساتی را که به آبجکت وابسته هستند را کاهش می دهد. تفکر ناهشیار به گونه ایده های اجباری که به شکل ثابتی ویژگی منفی و کاهنده دارند. زنانی که این تیپ را دارند در بعضی اوقات زشت ترین تفکراتشان به همان آبجکتهایی متصل می شود که با احساساتشان به آنها بیشترین ارزش را داده اند. این تفکر منفی از هر تعصب کودکانه یا مقایسه ای بهره می گیرد تا به هدف دقیق اتهام بستن به ارزش احساس برسد و در مسیر بیان تفسیرهای "هیچ چیز بجز" هر غریزه ابتدایی را فرا می خواند. بعید است نیاز به این تذکر باشد که این روال ناهشیار جمعی را نیز تحریک می کند و انباره صورت های ازلی آن را فعال می سازد، که در نتیجه احتمال احیاء گرایش را بر مبنایی دیگر به همراه می آورد. هیستری، با جنسیت کودکانه ویژه دنیای ناخودآگاه ایده های خود، قالب اساسی برای نوروز در این تیپ می باشد.