ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

ترجمه اثری از یونگ

ترجمه کتاب تیپهای روانشناسی(Psychological Types)

صفحه ۲۶۲

 

 

441        ظهور منجی نمایانگر وحدت متضادهاست:

گرگ نیز با بره زندگی می کند، و پلنگ و بزغاله کنار هم می خوابند؛ و گوساله و بچه شیر و حیوانات پروار با یکدیگر؛ و فرزندی کوچک به دنبالشان می رود.

و شیرها و خرسها تغذیه می کنند؛ نوزادانشان با یکدیگر می خوابند و شیر مثل گاو کاه می خورند.

و کودک مکنده با سوراخ افعی بازی خواهد کرد و کودک از شیر گرفته دستش را بر لانه مار گذاشت.(پ183)

442         طبیعت نماد رهایی بخش از نوع نماد کودک است(پ184) ("کودک-شگفت" اسپیتلر) کودکی یا فقدان پنداشتهای پیشین همان گوهری از نماد و عملکردش است. این گرایش کودکانه الزاما اصل هدایتگر دیگری را بجای اراده شخصی و تمایلات عقلانی به همراه می آورد، به همان اندازه که الهی است، دارای قدرت احاطه کننده است است. از آن رو که طبیعتی عقلانی دارد، اصل هدایتگر جدید در این شکل معجزه آسا ظاهر می شود:

برای آنکه برای ما کودکی زاده می شود، به ما پسری داده می شود؛ و حکومت بر شانه اش است و نامش، شگفت انگیز، مشاور، خدای قادر، پدر ابدی، شاهزاده صلح خوانده می شود.(پ185)

443         این عنوانهای تجلیل آمیز ویژگی های اساسی نماد رهایی بخش را تولید می کنند. تأثیر "الهی" آن از دینامیس مقاومت ناپذیر ناخودآگاه می آید. ناجی همواره چهره ای است که با قدرت جادویی بخشیده شده است که ناممکن را ممکن می سازد. نماد در میانه راهی است که متضادها با یکدیگر جریان می یابند در حرکتی جدید، مانند یک شاخه آب که پس از خشکسالی طولانی به همراه خود حاصلخیزی را می آورد. تنشی که بر راه حل مقدم است در کتاب اشعیاء به حامله بودن تشبیه شده است:

مانند مادری به همراه بچه، که به نزدیک زمان فراغتش می رسد، در درد نیز هست، و بر اثر درد سختش به فریاد می آید، ما بدین گونه در دید تو بوده ایم ای خدا.

ما بچه دار بوده ایم، ما درد داشته ایم، آنچنانکه باد را ایجاد نمود، ما در زمین هیچ رهایی ای را تخریب نکرده ایم؛ همینطور ساکنان دنیای تنزل کرده.

مردان مرده شما زندگی خواهند نمود، با یکدیگر با بدن مرده من برخواهند خواست.(پ186)

صفحه ۲۶۱

 

 

438         این سرود مذهبی به بحث سابق ما مربوط می شود. کاملا در حفظ طبیعت عقلانی موجودات اپیمتئینی است که همان کشیشان که این سرود مذهبی را می خوانند باید روح جدید زندگی، یعنی نماد تازه را رد نمایند.عقل باید همواره به دنبال راه حلی عقلانی، سازگار و منطقی باشد که یقینا در همه حالات نرمال به حد کافی توجیه پذیر است اما وقتی به مسائل واقعا بزرگ و قطعی می رسد کاملا ناکافی است. از تولید نماد ناتوان است، زیرا نماد غیرعقلانی است. وقتی که روش عقلانی culde sac است -همانگونه که همیشه بعد از مدتی زمان چنین است- راه حل از جایی که توقعش نمی رفت ظاهر می شودو ("آیا می شود که هیچ امر خوبی از Nazareth بیاید؟"(پ182)) چنین است قانون روانشناختی ای که مثلا مبنای پیشگوییهای مسیحایی است. خود پیشگوییها پروژکشنهای وقایعی هستند که در ناخودآگاه نشانه ای از آن وجود دارد. به دلیل آنکه راه حل غیرعقلانی است آمدن منجی با وضعیت غیرعقلانی و ناممکن مرتبط است: باردار شدن یک باکره (اشعیاء 7:14). این پیشگویی را، مانند بسیاری دیگر، به دو صورت می توان گرفت، همانطوری که در مکبث چنین است(چهار، 1):

مکبث نباید هیچگاه مغلوب شود تا اینکه چوب بیرنام بزرگ تا تپه دوسینین علیه او بیاید.

 

439         تولد منجی، نماد رهایی بخش، درست زمانی که انسان کمترین احتمالی برای وقوع آن نمی دهد و در جایی که غیر محتملترین مکان برای آن است رخ می دهد. از اینرو اشعیاء می گوید(3-53:1):

چه کسی گزارش ما را باور کرده است؟ و برای چه کسی دست خدا آشکار گردیده است؟

زیرا که او در مقابل او به عنوان گیاهی نارک خواهد رویید و به حکم ریشه ای که از زمین خشک بیرون آمده باشد خواهد بود: نه شکلی دارد و نه ظاهری نیکو؛ و زمانی که او را ببینیم، زیبایی ای نیست که او را بخواهیم.

از انسانها متنفر و رانده است؛ انسانی است غمین و با تأسف همراه است؛ و تا حدی که توانستیم رویمان را از او مخفی کردیم؛ او منفور بود و ما او را ارجمند نشمردیم. 

 

440         نه تنها اینکه قدرت رهایی بخش از جایی که هرگز تصورش نمی شد بیرون می آید، بلکه در شکلی ظاهر می شود که هیچ چیز برای توصیه آن از نقطه نظر اپیمتئوس وجود ندارد. اسپیتلر در آنجایی که عدم پذیرش نماد را شرح می دهد، بعید است که آگاهانه از کتاب مقدس وام گرفته باشد، یا اینکه ما آن ار در کلماتش توجه می کنیم. محتمل تر است که او همان اعماقی را هدف قرار داده باشد که از آن پیامبران و هنرمندان خلاق نماد رهایی بخش را فرا می خوانند.

 

صفحات ۲۵۸ الی ۲۶۰

 

433         نامعقول خواهد بود که در نظر بگیریم که چنین ایده های جسورانه ای مانند این و نیز عبارات میستر اکهارت چیزی بجز تخیلات گمان آگاه نباشد. چنین تفکراتی همواره پدیده های تاریخی عمیقا مهمی هستند که همپای وقایع جاری روان جمعی زاده شده اند. مادون آستانه خودآگاه، هزارانعدد از انواع بی نام با تفکرات و احساسات مشابه پشت سرشان ردیف گشته اند که آماده اند تا دروازه های دورانی جدید را بگشایند. ما در این ایده های جسورانه، صدای روان جمعی را می شنویم که با پشتگرمی آرامش بخش و قطعیت تبدیل روحانی در دوره اصلاح دینی به سطح رسید. جنبش اصلاح به شکل وسیعی به کلیسا به عنوان پخش کننده مصونتی از شرور خاتمه داد و یکبار دیگر رابطه شخصی با خدا را سامان داد. قدرت اوج رسیده در برخورد آبجکت وار با مفهوم خدا هم اکنون دیگر گذشته است، و از آن زمان به بعد بیشتر و بیشتر سابجکتیو گردید. نتیجه منطقی این فرایند سابجکت نمودن، عبارت است از انفکاک به فرقه ها و شدیدترین محصول آن عبارتست از فردیت، که قالب جدیدی از جدایی از جهان را می نماید، که خطر فوری ای که عبارت است از فرو رفتگی مجدد در دینامیس ناخودآگاه. آیین دینی "حیوان بور(blund beast)" از این جا نشأت می گیرد، در کنار امور زیاد دیگری که دوران ما را از دوران های دیگر متمایز می سازد، اما هر وقتی که این فرورفتن  در غریزه رخ می دهد، با رشد مقاومت به آشفتگی دینامیس صرف جبران می شود، توسط یک نیاز برای قالب و ترتیب. روح با فرورفتن در اعماق گرداب، باید نمادی را تولید کند که این دینامیسم را تسخیر و بیان می کند. این فرایند در روان جمعی است که توسط شاعران و هنرمندان احساس یا شهود می شود که منبع اساسی خلاقیت در ادراک محتویات ناخودآگاه است و افق عقلانی اش به اندازه کافی وسیع هست که مسائل وخیم دوارن را و یا لااقل جنبه های خارجی آن را تشخیص دهد. 

 

فصل پنجم – ویژگی نماد یگانگی در اسپیتلر 

434         پرومتئوس اسپتیلر نقطه تحولی روانشناختی ایجاد می نماید: این امر تفکیک جفتهای متضاد که یکبار متحد بودند را نشان می دهد. پرومتئوس هنرمند، خدمتکار روح، از جهان انسانها ناپدید می شود، در حالیکه خود جامعه در اطاعت روالی اخلاقی و بی روح، به بهموت تحویل داده می شود، که امر دشمنانه را نمادینه می کند، تأثیر مخرب ایده آلی منسوخ. در همان زمان پاندورا یعنی روح، جواهر ذخیره را در ناخودآگاه ایجاد می کند، اما برای انسانها فایده ندارد زیرا انسانها قدر آن را نمی دانند. تغییر برای بهتر شدن صرفا از درونگرایی پرومتئوس ایجاد می شود، که از طریق درون بینی و فهم، در ابتدا افرادی اندک و سپس زیاد را به حسهایشان می آورد. به ندرت می توان در این باره شک کرد که این اثر اسپیتلر در زندگی صمیمانه پدیدآورنده آن ریشه داشته باشد. اما اگر صرفا منتج به شرح جزئیات شاعرانه تجربیات شخصی خالص، فاقد  اعتبار عمومی و ارزش دائمی خواهد بود. این امر به هر دو نائل می شود زیرا صرفا شخصی نیست بلکه با تجربه خود اسپیتلر از مسائل جمعی زمان ما مربوط است. در ظهور اولیه خود، محدو به ملاقات با تمایز بی احساس درباره عموم بود، زیرا در هر زمان اکثریت بزرگ انسانها دعوت می شوند که status quo(وضعیت کنونی) را حفظ نموده و بستایند، بنابراین برای ایجاد عواقب فاجعه باری که روح خلاق به دنبال بازداری از آن بوده است بشوند. 

 

435         یک مسأله مهم هست که هنوز هم مورد بحث واقع می شود و آن امر عبارتست از خاصیت این جواهر و یا نماد زندگی تجدید یافته، که حسهای شاعر شادی و رهایی را خواهند آورد. ما تا بحال ذات "الهی" آن جواهر را اثبات نموده ایمو این امر به روشنی به این معناست که آن شامل احتمالاتی از یک رهایی تازه از انرژی است، که حاصل رها سازی لیبیدویی است که در ناخودآگاه محصور بود. نماده همواره حاوی این معناست: در قالبهایی که این چنان نمایشی از زندگی ممکن می شود، رهایی از اسارت و کسالت جهانی. لیبیدویی که به وسیله نماد از ناخودآگاه رها می شود در قالب خدایی جوان شده آشکار می شود و یا عملا در قالب خدایی نو، مثلا در مسیحیت یهوه به خدایی مهربان با اخلاقیاتی بالاتر و روحانی تر تبدیل شده است.شکل عمده تجدید خدا جهانی است و ممکن است که در نزد بسیار از خوانندگان آشنا باشد. پاندوار درباره  قدرت رهایی بخشی آن جواهر می گوید: "درباره طایفه ای از مردم  پر از غم و ترحم برانگیز، شنیده ام و به فکر هدیه ای افتاده ام که اگر آن را با لطفت بپذیری، زنجهای فراوان آنان را تخفیف یا تسکین می دهم."(174) برگهای درخت که آواز "wonder-child" را سر می دهد: "زیرا اینجا حضور هست و اینجا خوشی هست و اینجا لطف هست."(پ175)

 

453       پیام wonder-child عشق و لذت است، حالتی بهشتی است دقیقا زمان تولد مسیح؛ در حالیکه توسط خوش و بش کردن توسط الهه خورشید(پ176) و معجزه  ای که همه انسانها، هر قدر هم که دور افتاده باشند، "خوب" گردیدند و د رلحظه این تولد مورد رحمت قرار گرفتند(پ177) خواصی برای تولد بودا هستند.  از "رحمت الهی" تنها این پیام مهم را گلچین می کنم: "الهی که همه انسانها بار دیگر آن تمثیلاتی که سابقا در زمان کودکی نظاره می کرد را در رویای سوسو زننده آینده ملاقات کند."(پ178) این تصریحی است تخیلات کودکی برای تحقق یافتن جد و جهد می کنند، تمثیلات گم نشده اند، اما بار دیگر در انسانیت بالغ ظهور می یابند و بایستی به تمامیت برسند. همانگونه که Old Kule در Der tote Tag اثر بارلاک می گوید: 

زمانی که شب اینجا دراز می کشم و بالشتهای تاریکی مرا به سنگینی می بندند، گهگاهی مرا نوری که منعکس می گردد می فشارد، که چشمانم آن را می بیند و گوشهایم می شنود؛ و در همان جاها تختم حالات دوست داشتنی ای را درباره آینده ای بهتر به خود می گیرد. هنوز هم سفت هستند، اما زیبایی ای درخشنده دارند، هنوز خواب هستند؛ اما آنکس که آنان را بیدار گرداند، برای جهان چهره ای منصفانه تر خواهد ساخت... آنها در خورشید نخواهند ایستاد و در هیچ جای دیگر هم توسط خورشید روشن نخواهند شد. اما گاهی اینچنین می شود و باید بشود که از شب ظاهر شوند. چه کار استادانه ای خواهد بود که آنها را تا خورشید بالا ببریم! آنان در آنجا خواهند زیست.(پ179)

 

437         اپیتمئوس نیز همانگونه که خواهیم دید تمنای آن تمثیل را دارد؛ در مباحثی که درباره مجسمه هراکلس(قهرمان!) بیان نموده است می گوید: "این معنای آن مجسمه است... آن جواهری است که بر بالای سرهای ما بالغ خواهد شد، جواهری که ما باید آن را برنده شویم."(پ180) اما وقتی که جواهری توسط اپیمتئوس رد می شود و برای کشیشان آورده می شود، آنان دقیقا با همان فشاری آن را سرودند که اپیمتئوس زمانی که مشتاق آن بود آن را سرود: "بیا ای خدا با لطفت" صرفا برای آنکه و در همان لحظه بعدی که جواهر آسمانی به آنان ارائه می شود آن را رد نمایند و ناسزا بگویند. بیتهای سرودهای روحانی که توسط کشیشان سروده را می شود به سادگی به عنوان سرود روحانی پروتستان تشخیص داد:

روح زنده، یکبار دیگر

بیا، تو خدای ابدی!

قدرت تو به باطل فرود نمی آید

ما را جایگاه همیشگی ات ساز؛

همچنین شما ای روح(1)، شادی و نور

در ما باشید،جایی که همه چیز شب است 

... 

ای روح، تو از قدرت و توان

تو روح جدید خدا را داده ای،

ما را مدد کن در حین وسوسه،

تو ما را کامل ساز برای بهشت.

ما را در میدان نبرد مسلح کن،

ما را هیچ وقت تنها نگذار که تسلیم شویم.(پ181) 

1.spirit

 

 

 

صفحات ۲۵۵ الی ۲۵۷

 

 

 

429       از این عبارات در می یابیم که اکهارت میان خدا و الوهیت تفاوت قائل می شود. الوهیت همه چیز است، که نه خود را می شناسد و نه مالکیت دارد، حال آنکه خدا عملکردی از روح است، درست همانطور که روح عملکردی از الوهیت است. الوهیت قدرت خلاقی است که آشکارا در همه جا نفوذ می کند یا به عبارت روانشناختی، غریزه خلاق خود تولیدی است که نه خود را می شناسد و نه در تصرف می گیرد، که با اراده جهانی شوپنهاور قابل قیاس است. اما خدا گویا که از الوهیت و روح خارج می شود. مانند همه موجودات، روح او را "می شناساند": او تا آن حدی وجود دارد که روح خودش را از از ناخودآگاه تشخیص می دهد و dynamis اش را ادراک می کند و او از ماندن تا آن زمانی که روح در "سیل و منبع" دینامیس ناخودآگاه غوطه ور است متوقف است. از اینرو اکهارت می گوید: 

زمانی که از خدا به بیرون جریان یافتم، همه چیز شناختند، "خدا هست!" اکنون این امر نمی تواند مرا خجسته گرداند زیرا بدان وسیله خودم را یک موجود می بینم. اما در موفقیتم، در برابر خواست خدا و همه کارهایش، حتی از خود خدا  خالی می شوم- سپس من بیش از همه موجودات هستم، سپس نه خدا هستم نه جزو موجودات: همانم که سابقا بودم و همان که باید بمانم، اکنون و حتی بعد از آن! سپس فشاری دریافت می کنم که مرا از همه فرشتگان بالاتر می برد. با این فشار آنچنان متمول می شوم که خدا نمی تواند کفایتم کند، علیرغم آنکه همه آنچه به عنوان خدا هست و همه اعمال خدایی اش، زیرا در این موفقیت آنچه را که هم خدا و هم من در آن مشترک هستیم را می یابم. من همانم که بودم، نه افزوده می شوم و نه تقلیل می یابم زیرا که من انگیزه تأثیرناپذیرم که همه چیز را تحت تأثیر قرار می دهد. در اینجا خدا جای بیشتری در انسان نمی تواند بیابد، زیرا انسان به سبب تهی بودنش بار دیگر آنچه را که از ازل دارای آن بوده و همیشه باید در آن بماند را به دست آورد.(پ170) 

 

430         "جریان یافتن" به معنای فهمی از محتوای ناخودآگاه و دینامیس ناخودآگاه در قالب یک ایده متولد شده از روح است. این عمل، تمایز خودآگاه از دینامیس ناخودآگاه است، تفکیکی از ایگو به عنوان سابجکت از خدا(=دینامیس) به عنوان آبجکت. از این طریق، خدا "می شود." اما وقتی که "موفقیت" این تفکیک را به وسیله جداسازی ایگو از جهان از بین می برد و ایگو بار دیگر با دینامیس ناخودآگاه معادل می گردد، خدا به عنوان یک آبجکت ناپدید می گردد و رفته رفته به سابجکتی تحلیل می رود که دیگر از ایگو قابل تشخیص نیست. به عبارت دیگر ایگو، به عنوان محصول اخیر تمایز، از نو با وحدت جهانی سیال یکی می گردد.(جذبه معنوی مشارکت در میان انسانهای ابتدایی). این عبارتست از غوطه ور شدن "سیل و منبع." مشابهتهای متعدد با ایده های شرقی در آن پیداست، و آنها توسط نویسندگانی شرح شده اند که از من صلاحیت بیشتری دارند. در غیاب انتقال، این مستقیم این همسانی نشان می دهد که اکهارت از اعماق روان جمعی می اندیشید که با شرق و غرب مشترک است. این بنیان جهانی که برای آن هیچ زمینه تاریخ مشترکی را قابل پاسخ نمی توان یافت، پایه ذهنیت ابتدایی را با ادراکات انرژیک آن از خدا تشکیل می دهد. 

 

431         بازگشت به طبیعت کهن و برگشت عرفانی به وضعیتهای روانی دوران ماقبل تاریخ در میان همه مذاهبی که در آنها دینامیس اجبار کننده هنوز به قالب ایده ای انتزاعی متصلب نشده است، اما هنوز تجربه ای زنده است، خواه این موضوع در مراسمات یگانگی با توتم در میان بومیان استرالیا بیان شود (پ171) و یا در وجدهای عرفای مسیحی. در نتیجه این فرایند قهقرایی حالت اصیل یگانگی با خدا بار دیگر ایجاد می شود و یک پتانسیل جدید تولید می شود. چنین حالتی هر قدر هم که نامحتمل باشد، تجربه ای عمیقا موثر است که با نوسازی رابطه فردی با خدا به عنوان یک آبجکت، دینا را از نو می سازد. 

 

432         در سخن از نسبیت نماد-خدا، اگر از ذکر اینکه شاعر تنها که سرنوشت غمگینانه او یافتن هیچ رابطه ای میان زمانهای خود او و یا بینش درونی خودش نباشد در وظیفه خود شکست خورده ایم: آنجلوس سیلسیوس.(پ172) آنچه را که اکهارت کوشید تا با تلاش فکری بزرگی بیان نماید و اغلب به زبانی آشکارا قابل فهم، انجلوس سیلسیوس در ابیات کاملا صمیمانه ای سرودخوانی می کند که نسبیت خدا با سادگی بی تکلفی خدا را به تصویر می کشند: 

می دانم که بدون من

خدا لحظه ای نمی تواند باشد؛

اگر من بمیرم، او

دیگر نمی تواند بماند. 

خدا نمی تواند بدون من

یک کرم را خلق کند؛

اگر با او سهیم نباشم

نابودی نصیبش خواهد بود. 

به بزرگی خدایم،

و او مثل من کوچک است؛

نمی تواند فوق من باشد،

من هم نمی شود که تحت او باشم. 

خدا در درون من آتشی است

و من در او فروغ آنم؛

زندگی ما مشترک است،

جدای هم نمی توانیم رشد کنیم. 

خدا مرا از سلف بیشتر دوست دارد

عشق من به او بار می دهد،

هر آنچه او به من می دهد را

من باید جبران کنم. 

او خداست و انسان برای من

برای او من حقا هر دو هستم:

عطش او را بر می آورم،

او مرا در نیازم یاری می کند. 

این خدا که برای ما احساس می کند،

برای ما آنی است که خواهیم بود؛

و وای بر ما، اگر که ما

سهم خود را انجام ندهیم. 

خدا همانی است که هست،

من همانم که باید باشم؛

اگر به راستی کسی را بشناسی،

خواهی شناخت او را و مرا. 

خارج از خدا نیستم،

از او جدا نمی شوم؛

مرحمت و نور او هستم،

و اوست ستاره  هدایتگر من. 

من درخت مو هستم، که او

کشت می کند و اغلب تسلی می دهد؛

میوه ای که از من می روید

خداست، شبح مقدس. 

فرزند خدایم، پسرش،

و او نیز فرزند من است؛

ما یکی در دو تن هستیم،

هر دوی پسر و پدر ملایم هستیم. 

برای تنویر خدایم

باید که نور خورشید باشم؛

اشعه هایم باید که بتابد

بر دریای آرام و بی کران او.(پ173)

 

 

صفحات ۲۵۲ الی ۲۵۴

 

             

426         اکهارت در اینجا بی پرده بیان می دارد که خدا به روح وابسته است. این جمله اخیر را به سادگی می توان در پرتو تأملات قبلی مان فهمید. اندام ادراک یعنی روح، محتویات ناخودآگاه را در می یابد و به عنوان عملکرد خلاق به دینامیس آن در قالب یک نماد زایش می کند.(پ162) روح تمثیلاتی را به دنیا می آورد که از دیدگاه عقلانی آگاه بی ارزش به حساب می آیند. و در حالتی که نمی توانند فورا به حالتی برسند که در دنیای آبجکتیو نتیجه دهد. احتمال اول آن است که به شکل هنرمندانه به کار گرفته شوند، اگر انسان به هر طریق در آن مسیر پیشکش داده شود؛(پ163) احتمال دوم عبارتست از تخمین فلسفی؛(پ164) احتمال سوم مذهبی ناقص است ک به کفر و ایجاد فرق می انجامد؛ و راه چهارم به کار گیری دینامسی از این تمثیلات عبارتست از برباد دادن آن به هر گونه هرزگی است. همانطور که در ابتدا اشاره نمودیم،(پ25) دو حالت کاربرد بعدی به طور ویژه ای در مکاتب انکراتیتیک(زاهدانه) و آنتاتاکتیک(آنارشیک) گنوستیسم آشکار گردیدند.

پ162: آنگونه که اکهارت می گوید روح به همان میزان شرح دهنده است که شرح داده می شود. 

 

427          اما درک آگاهانه این تماثیل از نقطه نظر تطبیق با واقعیت دارای ارزش غیر مستقیم است، که به موجب آن رابطه شخص با دنیای پیرامون از ترکیبات تخیل تخلیه می شود. با اینحال ارزش اساسی آنها در ارتقاء شادی و رفاه سابجکت با قطع نظر از شرایط خارجی قرار دارد. سازگار بودن در حقیقت یک ایده آل است، اما تطبیق همواره ممکن نمی گردد. وضعیتهایی هستند که در آن تنها تطبیق، تحمل صبورانه است. این نوع تطبیق منفعلانه به کمک توضیحات جزء به جزء تمثیلات تخیلی راحت تر می گردد. "توضیحات جزء به جزء" را بدین منظور به کار بردم که در ابتدا تخیلات صرفا مواد خامی هستند که ارزش مشکوکی دارند. باید که ارتقاء داده شوند و در قالبی گذارده شوند که به بهترین وجهی محاسبه گردیده اند تا بالاترین سود را ثمر دهند. این امری از سنخ تکنیک است، که طرح آن در اینجا مناسب نیست.  تنها به منظور روشن شدن بحث می گویم که دو نوع رفتار وجود دارد: 1-تقلیل دهنده2-ترکیبی. مورد اول همه چیز را به عقب تا به غریزه های ابتدایی دنبال می کند، مورد دوم ماده را به فرایندی برای تمایز شخصیت گسترش می دهد. این دو روش متمم یکدیگرند، از آن رو که تقلیل به غریزه به واقعیت منجر می شود، در حقیقت به یک فراارزش گزاری واقعیت منجر می شود و از اینرو به لزوم قربانی می انجامد. روش ترکیبی تخیلات نمادینی را که از درونگرایی لیبیدو از طریق قربانی نتیجه می شوند شرح می دهد. این امر رویکرد جدیدی به جهان ایجاد می کند، که صرف تفاوتش یک پتانسیل جدید ارائه می کند. من نام آن این انتقال به رویکرد را عملکردی تفوقی نامیده ام.(پ165) در رویکرد بازتولیدی، لیبیدویی که سابقا به ناخودآگاه فرو رفته بود، به شکل دستیابیهایی مثبت پدیدار می شود. این امر معادل است با تجدید حیات، که اکهارت به وسیله تولد خدا آن را نمادینه می کند. برعکس، وقتی لیبیدو از آبجکتهای خارجی کشیده می شود و به درون ناخودآگاه فرو می رود، روح بار دیگر در خدا متولد می شود. این حالت، آنگونه که او به درستی مشاهده نموده است، حالتی شادمان نیست،(پ166) زیرا رفتاری منفی است، یک برگشت از زندگی است و یک هبوط به dues absconditus است که دارای ویژگیهایی بسیار متمایز از ویژگیهای خدایی است که روزانه می درخشد. 

  

پ166: اکهارت می گوید: "بنابراین یکبار دیگر به خودم باز می گردم، در آنجا عمیقترین مکانها را می یابم، که از خود جهنم عمیقتر است؛ زیرا حتی از آنجا کسالتم مرا تحریک می کند. در هیچ جایی نمی توانم از خودم فرار کنم! در اینجا خودم را پایین می کنم و در اینجا خواهم ماند." 

 

428          اکهارت درباره تولد خدا به گونه فرایندی دائمی سخن می گوید. در حقیقت، فرایند مورد بحث فرایندی روانشناختی است که به طور ناخودآگاه خود را در تقریبا دائما تکرار می کند، با آنکه ما تنها زمانی به آن آگاه هستیم که به حد نهایی تاب می خورد. ایده سیستول و دیاستول گوته به نظر می رسد که به طور شهودی به همین نقطه اصابت می کند. ممکن است به خوبی مسأله ریتم حیاتی نوسانات نیرویهای حیاتی باشد که معمولا به شکلی ناخودآگاه آغاز می شوند. این امر ممکن است که توضیح دهنده این امر باشد که ترمینولوژی موجود برای چنین فرایندی عمدتا یا مذهبی است و یا اسطوره ای، زیرا این دستور العملها در درجه اول به حقایق روانشناختی ناخودآگاه بازگشت می کنند و نه، آنگونه که مفسران علمی اسطوره ها غالبا اظهار می کنند، به حالات ماه و یا پدیده های کیهانی دیگر. و به دلیل آنکه در درجه نخست مسأله فرایندهای ناخودآگاه است، ما به حکم آنکه دانشمند هستیم دارای بیشترین مشکل در آزاد کردن خود حداقل تا حد زبان استعاره به منظور دستیابی به سطح استعاره ای که توسط بقیه علوم به کار گرفته می شود، هستیم. احترام نهادن به  اسرار بزرگ طبیعت، که زبان دین به دنبال آن است که آن را به شکل نمادهایی است که به دلیل قدمت، اهمیت عمیق و زیباییشان مقدسند بیان نماید، از گسترش روانشناسی به این حیطه که تاکنون بدان هیچ دسترسی نداشته است، رنج نخواهد برد. ما صرفا نمادها را کمی به عقب تبدیل می کنیم، در حالیکه نوری اندک بر حیطه تاریکتر دسترس آنها می افکنیم، اما بدون تسلیم شدن بر تصور نادرستی که ما تولید کرده ایم هر چیزی بیش از صرفا یک نماد جدید برای همان معمایی که همه دورانهای پیش روی ما را سردرگم نموده است. علم ما زبانی از استعاره نیز هست اما در عمل از فرضیه های اسطوره شناختی قدیمی بهتر کار می کند که عینیت گرایی را وسیله ای برای بیان و نه آنگونه که ما انجام می دهیم برای مفاهیم به کار می گرفت.

 

[عباراتی از اکهارت:] 

از راه تولید شدن، روح خدا را ساخت، زیرا او تا زمانی که روح ساخته نشده بود وجود نداشت. به آن دلیل که بیان نمودم زمان اندکی من عامل ایجاد آن خدایی هستم که خداست! خدا از روح گرفته شده است، الهیتش را که از خودش دارد.(پ167) 

خدا به وجود می آید و می میرد.(پ168) 

از آن رو که همه مخلوقات بیانگر او هستند، خدا به وجود می آید. در حالیکه هنوز من در زمین و اعماق الهیت می مانم، در سیل و منبع آن ، هیچکس از من نپرسید که کجا رفتم یا چه کردم؛ هیچکس نبود که از من سوال کند.اما هنگامی که جریان یافتم همه مخلوقات خدا را شناختند...و و چرا آنان الوهیت را نشناختند؟ همه آنچه در الوهیت است، یکی است و از آن هیچ چیز برای بیان وجود ندارد. تنها خدا رفتار می کند؛ الوهیت هیچ کار نمی کند، کاری نیست که بتواند انجامش دهد.خداو الوهیت مانند بودن و نبودن با یکدیگر تفاوت دارند. زمانی که دومرتبه در خدا به خانه می آیم،  هیچ کار دیگری در خودم انجام نمی دهم، بنابراین این موفقیت من بسیار بهتر از ظهور اولیه ام است. زیرا در حقیقت این من هستم که همه مخلوقات را از ذات خود به ذهن خودم بیرون می کشم و آنها را با خودم یکی می گردانم. زمانی که به زمین و اعماق الوهیت، به سیل و منبع آن، باز می گردم، هیچ کسی از من نمی پرسد که از کجا آمده ام و به کجا رفتم. هیچ کس دلتنگ من نشد. خدا درگذشت.(پ169)